امروز و بعد از مدتها، سری به یکی از وبلاگهای قدیمیام زدم. آن زمان، فکر میکردم که خوب ترجمه میکنم. همه فعالیتم، ۲۰ پست بود و آخرینش، اواسط سال ۸۸. گویا بعد از ۳ سال به سرم زده بود که نسخه پشتیبان از وبلاگ تهیه کنم و هرگز فکر نمیکردم که به کارم بیاید. امروز دیدم که وبلاگم دیگر نیست. چند شعر و داستان کوتاه را مصداق جرم دانستهاند. برای زنده نگه داشتن آن کار و کوبیدن کاغدهای مجازی به صورت احمقها، و نیز به خاطر این که نسخه پشتیبان به احمقانه ترین صورت ممکن به دست صاحب وبلاگ میرسد، تمام آرشیو را یکجا و در یک پست میآورم، درست به همان صورتی که منتشر شده بود.
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه
۱۳۹۲ تیر ۴, سهشنبه
اشیای بیجان، عواطف انسانی
بعد از خواندن متن پایین احتمالا احتیاج به سکوت دارید، همان طور که من از دیروز تا حالا سه بار این تکه را خواندهام و باز هم به هنگام ترجمهاش، چیزی از جنس ناتوانی یا خشم گلویم را گرفته بود. پس باید اول حرفم را بزنم. تکه مربوط به فیلم اول را مجبور بودم بیاورم تا توضیحی در مورد فضا و بحث داده باشم. هیچ کدام از دو فیلم گفته شده را ندیدهام و شاید هرگز هم نبینم. ولی قدرتی در این کلمات بسیار ساده و دید تیز جناب پل آستر وجود دارد که من را به شدت تکان میدهد. شاید اگر که این فیلمها را میدیدم، اصلا تصویرهایی به این حد شفاف، ماندگار، نفسگیر و آزارنده در ذهنم شکل نمیگرفت. ترجیح دادم برای ترجمه از لحن گفتگوی عادی استفاده کنم. بسیار بیشتر به دلم نشست.
مردی در تاریکی، پل آستر، ترجمه از آلمانی (انتشارات Rowohlt) و انگلیسی (کتاب الکترونیک، انتشارات Henry Holt)
کاتیا گفت: اشیای بیجان.
پرسیدم: خوب؟ چه شونه؟
جواب داد: اشیای بیجان، وسیلهای برای بیان عواطف انسانی. این، زبون فیلمه. فقط کارگردانهای خوب میدونن که چطور ازش استفاده کنند. ولی رنوار، دِسیکا و رای بهترینها هستند. نه؟
- بدون شک.
- به شروع دزد دوچرخه فکر کن. قهرمان فیلم، بالاخره کار پیدا کرده ولی نمیتونه بره، مگه اینکه اول دوچرخه رو از گرو دربیاره. با ناراحتی میره خونه. زنش بیرون از ساختمون داره دو تا سطل سنگین آب رو روی زمین میکشه. تمام فقرشون، همه دست و پا زدن این زن و خونوادهش توی همون دو تا سطله. شوهر چنان توی دردسرهای خودش گیر کرده که تازه وقتی برای کمک کردن از جاش تکون میخوره که زن نصف راه رو رفته. تازه اون وقت هم فقط یکی از سطلها رو میگیره و میذاره زن اون یکی رو تنهایی ببره. هر چیزی که لازمه در مورد زندگیشون بدونیم، توی همون چند ثانیه گفته میشه. بعد از پلهها میرن بالا. توی آپارتمانشون، زنش به این فکر میفته که ملافهها رو بدن گرو تا بتونن دوچرخه رو آزاد کنن. یادت بیاد که چقدر با عصبانیت به سطل لگد میزنه، چقدر خشن کشو رو باز میکنه. اشیای بیجان، عواطف انسانی. بعد میریم توی سمساری، که نمیشه اسمش رو فروشگاه گذاشت و بیشتر شبیه یه جای بزرگه، یه انبار از چیزهایی که کسی نمیخوادشون. زن، ملافهها رو میفروشه و بعدش میبینیم که کارگر فروشگاه، بسته کوچیک اونها رو میبره که توی قفسهها و کنار بقیه چیزها بذاره. اولش به نظر نمیاد که قفسهها خیلی بلند باشن، ولی بعدش دوربین میاد عقب و وقتی کارگر داره از پلهها بالا میره، میبینیم که قفسهها همینجوری بالا و بالاتر میرن. تا سقف. هر قفسه هم پر از بقچهس، مشابه همون که مرد میخواد توی قفسه بذاره. و یهو اینجوری به نظر میاد که تمام رم ملافههاشون رو فروختند، همه شهر توی همون بدبختی دست و پا میزنه که قهرمان فیلم و زنش. فقط توی یک نما، بابابزرگ. فقط توی یک نما، تصویری از زندگی یک جامعه لب پرتگاه فاجعه رو میبینیم.
- بد نیست، کاتیا. همه چی جور در میاد.
- همین امشب این رو فهمیدم. ولی فکر میکنم که انگار چیز جالبی کشف کردم چون توی هر سه تا فیلم، مثالهاش رو دیدم. یادت میاد ظرفها توی توهّم بزرگ؟
- ظرفها؟
- آخر فیلم. گابین به زن آلمانیه میگه که دوستش داره و بعد از جنگ برمیگرده تا اون و دخترش رو با خودش ببره، ولی الان ارتش داره نزدیک میشه و باید تا دیر نشده با دالیو از مرز سوییس رد بشه. چهارنفری برای آخرین بار با هم غذا میخورن. بعد وقت خداحافظی میرسه. البته همه چی حسابی اشک آدم رو در میاره. گابین و زن، توی چارچوب در وایستادن. ممکنه دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینن. اشکهای زن وقتی که مرد توی شب محو میشه. رنوار بعدش به گابین و دالیو کات میزنه که دارن به سمت جنگل میرن. شرط میبندم هر کارگردان دیگهای بود، تا ته فیلم روی همون صحنه میموند. ولی نه رنوار. اون این نبوغ رو داشت - و وقتی میگم نبوغ، منظورم درک بالا و عمق احساساتشه- که به زن و دختر کوچولوش برگرده، این بیوه جوونی که تازه شوهرش رو به جنون جنگ باخته، و حالا باید چه کار کنه؟ باید برگرده توی خونه و با میز شام روبره بشه و ظرفهای کثیف همون شامی که تازه خوردند. مردها رفتهاند و چون دیگه نیستند، ظرفها الان تبدیل شدند به نماد نبودنشون. عذاب کشیدن زنها در تنهایی، وقتی که مردها به جبهه میرن. بدون یک کلمه حرف ظرفها رو از روی میز جمع میکنه، دونه به دونه. این صحنه چند ثانیه طول میکشه؟ ده ثانیه؟ پونزده ثانیه؟ خیلی کم، ولی نفست رو بند میاره، نه؟ دل و روده آدم رو بیرون میکشه.
۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه
بیچاره بشر
نقل است که ایزد منان خاک را سرشت و قالب زد و به آن را به کمک هنرهای مستظرفه پرداخت و پروتوتایپ بشر را ساخت. سپس یک نخ کوبایی اصل روشن کرد و گوشه لبش گذاشت، به پشتی صندلی گردانش تکیه داد، دستهایش را پشت سرش گذاشت، نگاهی به سرتاپای موجود عور و لخت جلویش انداخت و با خود فکر کرد که الان نمیدانم واقعا طرح تکمیل است یا نه، بالغ است یا نه؟ باید مو بگذارم جاهای مختلفش یا نگذارم؟ بعد با خود گفت که خوب اولین نمونه است و هیچ کس نمیداند چه از آب در میآید، تا ببینیم چه میشود به امید خودم. سپس در فعالیتی بیش از حد انتظار دموکراتیک، از شرکتهای بزرگ دعوت کرد که محصول را برای تولید انبوه تست کنند.
از آنجا که طرح نوسازی و بازسازی فرشتگان تازه تمام شده بود و همه به موتورهای جنرال الکتریک و تجهیزات کنترلی زیمنس مجهز شده بودند و خزانه الهی خالی شده بود و البته از آنجا که فرشتگان و مشاوران ارشد احتیاج به درآمد بیشتر برای هزینههای روزافزون فرشتکهایشان داشتند و کمی رشوهگیرشده بودند، مناقصه را یک شرکت چینی برد. تستها با سرعت هنگفتی پیش میرفت و همه نتایج «عالی» گزارش میشد و البته در کنار پروتوتایپ و مخفی از دید حضرت حق، یک خط تولید هم راه افتاده بود و محصولاتش آماده عرضه با بازار بود و ناگفته پیداست که مارکهایی تقلبی و فقط شبیه به اسم اصلی داشتند مثل «امسان»، «آدن» و «بشل».
در فرایند شبیهسازی متوجه نقصهای مختلف شدند از جمله فقدان قدرت بازتولید، که البته به دلیل چشمانداز عالی افزایش فروش، این نقص به ربالعالمین گزارش نشد. جاسوسهای صنعتی خدا این راز را دریافتند و بلافاصله جریان را برای حضرت ایشان جبرئیمیل کردند. خشم الهی شعلهور شد و مناقصه را یک طرفه لغو کردند و در جا پروتوتایپ را، که دیگر خبرهایش به بیرون درز کرده بود و به عنوان پروژه شندولیکس شناخته میشد، به نزد خود بردند و از عصبانیت مشتی حواله کار کردند که تکهای از گل خشک شده کنده شد و جرقه فکری پروتوتایپ دیگری شکل گرفت که مکمل اولی باشد و البته بنا به نتایج «عالی» تستهای اولی، دیگر احتیاجی به هزینه اضافی برای نمونه دوم نبود.
به این ترتیب محصولات جدید با تغییراتی کوچک و بدون گارانتی عرضه شد و مسلم است که اشکالات ساختاری در تولیدهای متوالی کم کم به چشم میآید. بدینگونه بشر از هنگام تولد میتواند بیمار یا مشکلدار باشد و در برابر مشکلات فیزیکی موجود، تقریبا بیدفاع است.
راستی، خدا هم بیکار نیست. به عزرائیل قول داده که انواع و اقسام مشکلات را برای بشر ایجاد کند تا کسی او را مقصر نداند و به طرز مجدانهای و با پشتکاری مثال زدنی به حرفش پایبند است.
بیچاره بشر تنها...
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
چرا ما خداپرست شدیم؟
داستان از قرنها پیش آغاز میشود. آنگاه که نیاکان ما تازه به فکر پوشاندن عورت با برگهای پهن افتادند. شاید هم پیشتر، وقتی که اجداد قدیمیتر ما، وقتی از خشم طبیعت میترسیدند و شاخههای بالایی درختان را به قصد شکاف صخرهها ترک میکردند، چشمهای گرد و پرفروغ خود را به آسمان میدوختند و لابه میکردند که آسمانا! ترحمی روا دار! اولین بلایایی که جد اندیشمند ما شناخت از آسمان نازل میشدند. سری دوم آنها، فراهم آورده زمین بودند که زلزله و آتشفشان باشد. رعد و برق، طوفان، باران، برف، سرما، اکثرا با ظهور ابر همراه بودند و آسمان، بانی آن. پدران ما، سقف بالای سر را به هم نشان میدادند تا بگویند فاجعهای در راه است، چارهای برای دفاع بیندیشیم. وسایل ابتدایی تدافعی و تهاجمی خود را بر علیه اراده آسمان به کار بردند. افاقه نکرد. بر بلندیها رفتند و بلندترین صداها را تولید کردند تا دیو غران مخفی در ابر را بترسانند. ابر بسیار بالاتر بود. یکی دیرتر از همه رسیده بود. کمی دورتر از بقیه ایستاده بود و تماشا میکرد. بر دودلی خود غلبه کرد و به جمع پیوست و حتی جلوتر از سایرین ایستاد. دستهایش را بالا برد و فریاد زد. سایرین از او پیروی کردند. احساس کرد بازی جالبی است، دوباره فریاد زد و بقیه هم به مانند او. تن صدایش را تغییر داد، آواهای مختلف درست کرد و حتی گاهی صدایش را به مانند عجز و لابه پایین آورد. جماعت تا جایی که توانستند ادای او را درآوردند. معجزه در چشمهایشان رخ داد. آسمان دوباره مهربان گشت و گشوده شد. خورشید تابید و باد خوابید. آن که دیرتر از همه رسیده بود، زودتر از همه رفت ولی ارج و قربش باقی ماند. پس از آن، هربار که طبیعت سر ناسازگاری داشت، پیشقراول کاروان میشد تا دفع بلا کند. انسان یاد گرفت که آنچه موثر است، نه سنگ و کلوخ که داد و فغان است. وقتی هم خود را بیهوده آزار ندهیم و با صدای آهسته فغان کنیم، بازهم به اندازه کافی در دل آسمان موثر است. هوشمند جمع فهمید که میتوان با آسمان هم شوخی کرد. گاهی سنگ و کلوخی به شکل خودمان درست کنیم تا به جای ما شفاعت کنند. گروهی شروع به ساخت مشابهان خود کردند و آنها را رو به پهنه شفاعتپذیر گذاشتند. به سایرین هم گفتند که اینها، حتی وقتی ما نباشیم مراقبند که آسمان بر ما خشم نگیرد. دیگرانی آمدند و در منشاء نظریه ناراحتی آسمان تحقیق کردند. نتیجه آن شد که انگار موجودی بسیار دورتر از ما دستی بر آتش دارد. موجوداتی نیز تصور شد که زیر زمین به کار جنباندن غارها و خانه ها و پرتاب سنگهای سوزان اشتغال دارند. چون زمین زیرپا بود و محکم و قابل شکافتن، این کارها هم به ماموران آسمانی نسبت داده شد. انسان نیمه متمدن برای ارضای آسمان، به هر خفتی تن میداد و انسان از او متمدنتر، خدا را اختراع میکرد و بسط میداد تا بر او حکم براند. کم کم نظریه خدا تکمیل شد. شرایط و ضوابط دست یازیدن به منصب نیمه خدای مشخص گشت. وکلای خدا بر/بالا/زیر زمین تعیین شدند. راههای دور ماندن از خشمش معلوم شد و دروازههای جاگرفتن در حوزه امنیت او به هزار زیور تزئین شد. انسانهایی نیز در این بین راه میانبر را برگزیدند: خارج از دستگاه متداول به پا خاستند و به میانه میدان پریدند که ما بیواسطه از جانب خدا آمدهایم و دلیل و مدرک هم داریم. اینان، پایه گذاران خفت ابدی انسان بودند.
انسان بعد از چندصدهزار سال دستانش هنوز رو به آسمان است. دهانش هنوز به اوراد موهوم باز و بسته میشود. هنوز گل خشک شده را به شفاعت میگیرد تا خود به زندگیش برسد. انسان در کمند نوآوری خویش تا قیامتی که خودش تعریف کرد، گرفتار ماند.
انسان بعد از چندصدهزار سال دستانش هنوز رو به آسمان است. دهانش هنوز به اوراد موهوم باز و بسته میشود. هنوز گل خشک شده را به شفاعت میگیرد تا خود به زندگیش برسد. انسان در کمند نوآوری خویش تا قیامتی که خودش تعریف کرد، گرفتار ماند.
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
جاست تو کلاریفای
بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم، که آیا لازم هست این پست را بنویسم یا نه، و اینکه آیا الان خودم سر کار رفته ام یا دیگران، و اینکه آیا شوخی و جدی آن قدر در هم آمیخته بوده که آشکار نشده، و اینکه آیا قاطبه خوانندگان اندک این وبلاگ، ملتفت شده اند که من فقط یک داستان به نام طفیلی نوشته ام که داستان دیگری در بطن خودش پنهان ندارد و همه اش همین بوده و لاغیر، و اینکه مثلا خیر سرم خواسته ام علاوه بر خاکستری نمایی، فرصت طلبی عده ای را نشان دهم که به هر نحوی، خود را آپاندیس هر روده ای اعلام می کنند، و اصولا چیزی به نام داستانی که به ناشر داده شود، وجود خارجی نداشته و مزخرفاتی است بی سر و ته که بیرونی ترین لایه پیاز ممکن است در مورد هسته فرضی پیاز نوشته باشد، به این نتیجه رسیدم که خرده مسوولیتی دارم جهت تنویر افکار دو دوستی که کامنت گذاشته بودند، و این پست را با مشقت فراوان نوشتم. چقدر مشکل است درازکش و با لپتاپ روی شکم تایپ کردن!
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
طفیلی
خیر جناب ناشر، این طور هم که شما میفرمایید نیست. تلاش نمیکنم چیزی را ثابت کنم. حتی تلاشی برای چاپ این چند صفحه هم ندارم. قبل از تشریف فرمایی شما داشتم خدمت جناب سردبیر عرض میکردم. قصد بنده هم از این جلسه صرفاً توضیح کلی این کار بوده. شما میفرمایید که این داستان قابل چاپ نیست. ما که نباید خودمان ممیز باشیم. چه کسی خوانده؟ خود ممیز؟ البته متوجهم منظور از ممیز چیست. یعنی نظر نهایی همان نامناسب برای چاپ است؟ خوب البته منظورتان برای نشر است، چاپ که میشود کرد به هرحال، نه؟ خوب نگفت چه تغییراتی لازم است؟ مگر میشود آقاجان؟ مگر میشود؟ همه خمیرمایه داستان من آشنایی این دو نفر است. آن هم در همان روزها. آخر جناب ناشر نمیشود که، به هر حال آن روزها وجود داشتند و قسمتی از تاریخ ما شدهاند. نمیشود که در موردشان هیچ نگفت. آقای سردبیر هم تأیید میکنند که به اندازه کافی در نشریات مطلب راجع به آن دوره نوشته شده است. حالا چرا نباید کتاب شود؟ خوب البته میشود به صورتی غیرمستقیم گفت که خواننده خودش متوجه منظور شود. به شرطی که از نوشته من چیزی کم نشود. به هر حال باید چاپش کرد. بله جناب سردبیر، حضور شما هم ضروری بود. ببینید من فقط تا چند روز دیگر اینجا هستم. بله، خارج، کجایش بماند. قصدم این است که از هر دوی شما خواهش کنم، اگر ممکن باشد این داستان به صورت پاورقی و کتاب چاپ شود. البته که ممکن است جناب ناشر، این همه کتاب و رمان به صورت پاورقی و سپس کتاب چاپ شدهاند. کجایش غریب است؟حالا به فرض مقداری تأخیر در چاپ کتاب به نسبت پاورقی وجود داشته باشد که بهتر! میدانم شما و آقای سردبیر دوستان بسیار نزدیک هستید و میخواستم از همین قضیه سوءاستفاده کنم. حالا اجازه بدهید بعداً به این موضوع برمیگردم. میگفتم که حاضرم به نحوی تغییر ایجاد کنم که اشارههای داستان، مستقیم نباشند. دیگر چه ایرادی دارد؟ خیر، بنده نبودم. خارج بودم. البته جریان را کامل دنبال میکردم. جناب سردبیر، خدمت شما هم توضیح میدهم. این کتاب، داستان دختر و پسری است که در تظاهرات با هم آشنا میشوند. یک برش دوهفتهای از زندگی آنها. همین و بس. قصدم، نشان دادن ارتباط آن دو به واسطه یک عامل خارجی بود. باور کنید نیمی از ایدههایم را دور ریختهام تا بتوانم داستان را مناسب چاپ کنم. حواسم بود که حتی در مغزم این دو نفر به هم نزدیک نشوند. به ممیز محترم حتماً بفرمایید که نویسنده، حتی در زمانهای مختلف به این دو شخصیت فکر کرده، تا خدای ناکرده شائبه نزدیکی دامن آنها را نگیرد. خوب، البته اگر باز هم هست، آماده شنیدن هستم. با کمال میل اصلاح میکنم. بله، داشتم، چندان فعال نبود. البته سایت بود، نه وبلاگ. وقتی خارج رفتم فعالتر شده بود، تا این که فیلتر شد. آنجا هم تکههایی از داستان را نوشتهام. دلم میخواست صدایم بلندتر باشد و از محدوده اینترنت بیرون برود. به خاطر همین مجله شما را در نظر گرفتم. میدانم خواننده زیاد دارید و بخش ادبیتان هم روبهراه است. خیر، اصلاً مجبور نیستید. کاملاً تکههای داستان به انتخاب شما میتواند باشد. البته به شرطی که به کلیت داستان لطمهای وارد نشود. بله؟ کجای داستان را گفتهاند پورنوگرافی است؟ این دو نفر، هر کدام در اتاق خودش دراز کشیده. دو محله مختلف شهر. بعد این که پسر با موهای زیربغلش بازی کند و دختر بالش را زیر سرش فشار دهد، هرزهنگاری میشود؟ نه، این از نقاط قوت داستان است که شخصیتها واقعی باشند. اصلاً دوست ندارم از واقعیتها پرهیز کنم. نمیتوانم بگذارم این چیزهای داستان خراب شود. بله، بله، به دوست مشترکمان هم خبر دادهام و باید به زودی برسد. میدانم اگر به واسطه ایشان نبود، جلسه امروز ما اصلاً برقرار نمیشد. لطف شما را فراموش نمیکنم. البته آقای سردبیر، ادامه میدهم. عذر میخواهم از این شاخ به شاخ پریدن، عادت است دیگر. عرض میکردم که این دو نفر در شلوغی های بعد از انتخابات با هم آشنا میشوند. دو بار در یک روز و کاملاً اتفاقی به هم میرسند. هر بار یکی به دیگری کمک میکند. قرار میگذارند که اگر بار سومی هم پیش آمد، جریان را به فال نیک بگیرند. خیر جناب ناشر، به نظر من چندان هم عجیب نیست. قصدم این بود که نشان دهم در شرایط به این دشواری هم باید زندگی جریان داشته باشد. بله به هر حال مردم که باید زندگی کنند. خلاصه دفعه سوم، فردای آن روز اتفاق میافتد. با هم ناهار میخورند و پسر، پیشنهاد میدهد که دختر را به خانهاش برساند. خوب از اینجا به بعد، داستان صرفاً در ذهن هردو جریان مییابد. هر کدام شرایط را تحلیل میکند و با دیگری در میان میگذارد. یک بار دیگر همدیگر را میبینند و بعد از آن دیگر هیچ ارتباطی ندارند. البته برنامههای زیادی برای داستان داشتم. میدانستم اگر همه را بنویسم، اجازه چاپ نمیگیرد. کل داستان، تحلیل مختلف این جریان بود و این که چگونه یک حرکت در ابتدا هیجانی، میتواند عمیق شود. کجایش تناقض دارد آقای سردبیر؟ نه مشخص است دیگر. از آقای ناشر بپرسید. ایشان کتاب را کامل خواندهاند. این جاری شدن در ذهن و نمود عینی آن در کتاب، با هم جا عوض میکنند. دیگر رؤیا و واقعیت چندان مرز روشنی ندارد. درست است جناب ناشر؟ خوب البته کمی پیچیده، شاید. احتمالاً لازم باشد دوبار کتاب خوانده شود، تا این مفهوم روشن شود. من تا حدودی الهام گرفته از کوندرا مینویسم، به همین خاطر است که مرزهای خواب و بیداری چندان واضح نیستند. خیر، معلوم است که اینطور نبوده. من هم جایی نگفتم که این جریانات رویاپردازی پسر بوده. نه آقای سردبیر. اصلاً قصد توهین به حرکت مردمی را نداشتم، فقط از دید یک نفر جریان را بازگو کردم. این خیلی واضح است. خوب البته اگر برداشت شما این بوده، لابد میشود این قسمت داستان هم اصلاح شود. جناب ناشر، داستان کموبیش منطبق بر واقعیت است، به همین خاطر اینها دوستانی دارند که به خانه هم رفتوآمد میکنند. مگر سیگار کشیدن ممنوع است؟ خوب خیلی از دوستان من سیگار میکشند و این هم یکی مثل آنها. نه، چه لزومی دارد؟ مگر هر خانهای که چند نفر دور هم جمع شدند، خانه تیمی است؟ و مگر در هر خانه تیمی، بساط منقل و وافور بهراه است؟ آقای ممیز بیجا فرمودهاند. حاضر نیستم شخصیت کتابم را آلوده کنم. برای این که به طرف انگ بچسبانند، حتماً باید یک شخصیت خیالی را معتاد تصویر کنیم؟ باید همه را به سمت مواد هل بدهیم تا ایرادهای ممیزی را رفع کنیم؟ اصلاً این ایرادهای شماست یا ممیز؟ شما نمیخواهید چاپ کنید و به گردن او میاندازید؟ من فقط میخواستم به سهم خودم کمکی کرده باشد. خوب شما که خودتان در جریان آن روزها بودید. میتوانم تصور کنم که شما و بقیه ملت چه حالی داشتهاید. حالا خودتان قضاوت کنید، آیا نمیشود چنین جریانی، سالم و بیضرر، اتفاق بیافتد؟ ممنون! پس قبول دارید که همیشه احتمالی هست. اصلاً به ممیزی کاری ندارم. جریان چاپ رسمی آن هم مهم نیست. نمیتوانید به هر نحوی شده، چاپش کنید؟ برای فروش آن خودم راههایی در نظر دارم. البته که تصمیم قطعی برای چاپ دارم. این تمام سهم من است. چرا؟ به چه حقی این را میگویید آقای سردبیر؟ من فکر میکنم همین اندازه میتوانم اثر بگذارم و این کار را خواهم کرد. باید به مردم آگاهی داد. باید گفت که چه اتفاقاتی افتاده است. خوب البته، به دلیل محدودیتهایی که خودتان میدانید مجبور بودم بسیاری از چیزها را بازگو نکنم. ولی تا جایی که میشد، نوشتهام. نه آقای سردبیر، کار و زندگی من آنجاست. معلوم است که قصد ندارم اینجا بمانم. مگر گناه کردهام؟خوب جناب ناشر، فروش کتاب هم مهم است. بازار سیاه، دستفروشهای زیر همه پلهای شهر، نمیدانم. تبلیغ دهان به دهان، و البته چاپ قسمتهایی از آن در مجله آقای سردبیر، بهترین تبلیغ است. آقای سردبیر، اگر شما هم نمیخواهید چاپش کنید، همین الان بفرمایید. چرا نمیخواهید؟ شما که محدودیتی ندارید. تازه قطعات آن را به میل خودتان تغییر دهید. فقط نام من و داستان، بالای هر قسمت باشد، کافی است. کتاب باید فروش برود تا مردم بدانند و بفهمند. نمیتوانم. راه دیگری ندارم. آدم ایستادن جلوی باتوم و گلوله هستم، ولی چارهای نیست، فعلاً اوضاع به این روال است که باید بروم. من و فرصتطلبی؟ آقای ناشر این تهمت بزرگی است. امیدوارم قبل از این که کار به دعوا بکشد، این دوست ما خودش را برساند. کجای کار من اشکال دارد؟ بگر چه عیبی دارد؟ اصلاً به من چه ربطی دارد؟این همه آدم در این جریان معروف شدند، من هم یکی دیگر. یعنی چه آقاجان؟ خوب معلوم است که خودشان خواستهاند اسمشان سر زبانها بیافتد. اگر نمیخواستند که پا پیش نمیگذاشتند. من روش متفاوتی برای مبارزه دارم. مسخره نکنید آقای سردبیر، این هم در نوع خودش مبارزه است. اثر کلمات ماندگار است. فکر کنم بهتر است جلسه را تمام کنیم تا توهینهای شما خون من را به جوش نیاورده. این داستان مزخرف نیست، برعکس جامع است و دید از بالا دارد. بله که با خودم میبرم. اصلاً همانجا به هر نحوی شده چاپ و ترجمهاش میکنم. سال آینده هر دوی شما پشیمان خواهید بود. من هر طور شده، راه خودم را به قلب این جنبش باز میکنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)