‏نمایش پست‌ها با برچسب دیالوگ‌های فراموش شده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیالوگ‌های فراموش شده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

دروغ خالص - ۱

از چند ماه پیش، به فکر جمع کردن بعضی خاطرات دوران تحصیل، از مدرسه تا دانشگاه، افتاده بودم. جسته گریخته چیزهایی به یادم می‌آمد که بسیار زیاد آزارم می‌دادند. معلم‌هایی که هرگز نخواهم فهمید دانسته به ما دروغ تحویل می‌دادند، یا خودشان هم نمی‌دانستند که حرفی بسیار لغو و دور از واقعیت زده‌اند. در باره بعضی‌هایشان می‌شد حدس‌هایی زد، ولی به هر حال قابل پذیرش نیست که یک نفر مسوولیت خود را در آموزش عده زیادی بچه نادیده بگیرد. شاید کوتاهی از خودم بوده باشد که تحقیقی در مورد شنیده‌ها نمی‌کردم. چیزی که برایم باقی مانده است، خشم است و سرخوردگی. اگر روزی خواستید درس دهید، حق ندارید حتی یک کلمه ناراست بگویید، حتی یک کلمه با شک.

امروز یکی از دوستان، در مورد شعر "جمعه" شهیار قنبری و جریان شکل‌گیری ترانه و آهنگ و اجرای فرهاد نوشته بود. به یاد معلم تاریخ سال دوم (یا سوم؟ به هر حال آخرین سالی بود که تاریخ داشتیم) دبیرستان افتادم. بعد از حادثه‌ای که یکی از معلم‌های محبوب ما را با خود برد، جانشین ایشان به سر کلاس آمد و بخشی از تاریخ را به گند کشید. در مورد رژیم گذشته و لزوم انقلاب ایشان اعتقاد داشتند که حکومت چنان جوانان را به پوچی کشیده بود که عصرهای جمعه به دستشان تفنگ با فشنگ جنگی می‌دادند و آنها را به تپه‌های اطراف تهران می‌بردند و در چند تیم به جان هم می‌انداختند. هر کس زنده بیرون می‌آمد، برنده بود. "داریوش" هم برای همین جریان بود که خواند "جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه".

بدیهی است که من هنوز هم نمی‌توانم خلاف جریان را اثبات کنم، همان‌طور که آن موقع هیچ دلیلی برای رد کردنش نداشتم. شنیده بودمش، معلمم گفته بود و نمی‌توانست دروغ باشد، پس باورش کردم. حالا لغزش در نام خواننده را هم می‌توان بخشید، ولی همه داستان به هیچ وجه با منطق جور در نمی‌آید. هیچ چیز مشابهی هم نشنیده‌ام، از هیچ کس، که سرنخی باشد برای درستی این ماجرا. بسیار هم استقبال می‌کنم اگر کسی بتواند اثباتش کند یا ادعا کند کسی را می‌شناسد که خبر را دست سوم از کسی شنیده باشد. تا آن موقع اجازه بدهید به این معلم عزیز، خسته نباشیدی بلندبالا بگوییم.

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

اندر نکوهش سخن افزون بر نیاز

جمله‌های آخر، خیلی وقت‌ها کار را خراب می‌کنند. ته مطلب را نمی‌بندد که هیچ، دره‌ای هم پیش پای طرف یا شخص سوم باز می‌کنند. پایان یک نوشته، سخنرانی، بحث یا فیلم، وقتی که همه ارضا شده‌اند از آن چه دریافت کرده‌اند، وقتی همه آماده‌اند که به سر خانه و زندگی خود بازگردند، وقتی همه می‌خواهند برداشت‌هایشان را مزمزه کنند با خودشان، وقتی همه تصمیم گرفته‌اند  بخشی از مغزشان را برای چند ساعت یا روز بسپارند به نشخوار صحنه‌های فیلم، ناگهان سر و کله یک جمله برای وادار کردن مخاطب به فهمیدن هدف یا نتیجه پیدا می‌شود و همه چیز را خراب می‌کند. نمونه آشکارش هم سوته‌دلان و آن عبارت پایانی، که جمشیدخان اصرار دارند که پیشنهاد ایشان بوده به حاتمی. همه چیز تمام شده، دیر به امامزاده رسیده‌اند، مجید افتاده زمین و مرده، او ناخواسته برادرش را کشته،  ما هم دیگر پر شده‌ایم از دیالوگ‌های خوب و شخصیت‌های به یاد ماندنی. اصلا بلند شده‌ایم و به سر کار و زندگی برگشته‌ایم. خیلی از ماجرا گذشته است. زمان هم تمام شده و همه کارنامه‌هایمان را از پشت گردن درآورده‌ایم و صف کشیده‌ایم تا دو کنتور شانه چپ و راست با بالهای کوچکشان به پایانِ نامه اعمالمان برسند. ناگهان ایشان برمی‌گردند رو به دوربین و می‌فرمایند: همه عمر دیر رسیدیم.
بفرمایید. ریده شد به همه خاطرات آینده ما از فیلم. ریده شد به دکتر جاکش. ریده شد به دواچی دوست داشتنی. ریده شد به ترتیزک‌های قد کشیده. ریده شد به کله تافتونی و تنور صیغه‌ای. ریده شد به فیلم. ریده شد به من، که آن قدر از این جمله دلزده شدم که حاضر نشدم برای بار دوم فیلم را ببینم، با وجود آن همه گفتگوی درخشان.
اشتباهی است که خود هم زیاد می‌کنم و کرده‌ام. اصلا باید این نوشته همین‌جا تمام شود، ولی دلم آرام نمی‌گیرد. یک بار داستانکی نوشتم همینجا و جمله آخرش درست به همین آشکاری بود و به همین چندش‌آوری. هنوز رهایم نکرده. می‌دانم آنجاست و دیگر نمی‌شود دستش زد. گربه از کیسه بیرون پریده. ریده شده به جریان و شرمندگی همیشگیش باقی مانده برای من.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

دیالوگ‌های فراموش شده - 2

بسیار بیش از سهمیه یک روز نوشته‌ام، ولی می‌دانم فراموش می‌کنم اگر که الان ننویسم. از صبح تا حالا 3 بار فراموشش کرده‌ام و ممکن است تا فردا دیگر به کلی از یاد برود.
یادم نیست چند سالم بود، شاید 15 سال. به پابوس امام رضا رفته بودیم و برای آن‌که مشکل پارک ماشین نداشته باشیم، با تاکسی عازم حرم بودیم. چشم حضرت پدر به حرم افتاد و روی شانه‌ام زد و گفت: " السلام علیک" من هم در چنته چیزی نداشتم که به آن اضافه کنم. کمی فکر کردم و با خودم تکرار کردم‌"السلام علیک یا امام رضا، یا ابن رسول‌الله" همین هم به زور یادم آمد. بعد با خودم فکر کردم شاید می‌توان سلام نماز را هم خواند. جوان عذاب وجدان می‌گیرد گاهی. "السلام علیکم و رحمة الله و برکاته". فکر کنم پدرجان تا همین امروز هم نداند که بعد از السلام علیک باید چه بگوید. تازه داخل حرم که شلوغی را دید، شروع کرد با امام رضا حرف زدن : " می‌بینی که عاشقانت راهی برای ما نمی‌گذارند، چقدر مردم شوق پابوس دارند، ما تا اینجا آمدیم ولی راهی نیست که نزدیکتر بیاییم" این دیالوگ آخر تا 80درصد دقیق است.
البته لازم نیست بگویم، ولی جهت خودزنی باید اضافه کنم که بدون غسل واجب، رویم نمی‌شد که آنجا نماز بخوانم و یادم نیست چه بهانه‌ای آوردم و کلا خواندم یا نه. به هر حال همچین چیزهایی باعث می‌شود برای همیشه سپاسگزار پدر باشم که از همان سنین به من نشان داد که من و دین نسبتی با هم نداریم. مخصوصا با مشکل مراسم دینی و غسل!

دیالوگ‌های فراموش شده - 1

Jim-Don't take it to the watchmaker's. Give it to me. I fix it.
Betty- Did you fix the clock Jim?
Jim- No Betty, I can't put all these pieces together.
Betty- Oh, Jim. Give me the pieces. I take it to the watchmaker's at once.


بچه های سمپادی حدودا هم سن و سال من باید یادشان باشد که کتاب زبانی داشتیم به نام Look,Listen and Learn و نام نویسنده آن هم L.G. Alexander بود. اواخر کتاب اول، که قرمز رنگ بود، ساعت رومیزی خانواده خراب شده بود و پدر خواسته بود که خودش تعمیرش کند. این هم انتهای داستان بود که خواندید.به جمله آخر کمی شک دارم.