‏نمایش پست‌ها با برچسب پریش‌نویسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پریش‌نویسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

وقتی از خاطرات می‌گوییم، از چه چیزهایی حرف نمی‌زنیم؟

- والله راستش من از جاهایی که از دم قبرستون آدم باید رد بشه، خوشم نمیاد.

این جمله، پای ثابت شروع تعریف مادر بود و احتمال دارد که هنوز هم باشد، از تصادف برادر کوچکترمان. مینی‌بوس زده بودش، یا شاید برعکس او دویده بود و به بدنه ماشین در حال حرکت خورده بود که ناگهان از پشت دیوار "بهشت‌آباد" پیداش شده بود. دنبال توپ رفته بود، یک اتفاق کاملا کلاسیک. یادم نیست که مدرسه می‌رفت یا نه، فکر کنم می‌رفت. روزی از تعطیلات نوروز، باغ یکی از آشناها، درست بعد از قبرستان.

- دیدم بچه‌ها میگن آتیش آتیش، فکر کردم ماشین آتیش گرفته. نگو اینا هول شده بودن میگفتن ماشین ماشین.

فکر کنم درست می‌گوید. دست و پایمان را گم کرده بودیم. پدرم دوید و بچه را بغل کرد. این منظره را خوب به یاد دارم. برای من شد یکی از لحظات گزنده و تلخ، برای او یک نقطه اوج (می‌دانید از چه می‌گویم؟ از تعریف چندین و چند باره داستان، بدون خستگی، بی جا انداختن جزئیات از دید خودش، با همه حواشی، همه دیالوگ‌ها، بحث‌ها، دعواهای کوچک و بزرگ، تلاش برای تقلید لهجه‌ها حتی، تغییر ریتم تعریف برای اوج و فرود دادن به داستان. جایی که بچه را بغل می‌کند، یک نقطه اوج است. جایی که می‌تواند مکث کند، یک سکوت چند ثانیه‌ای، زل بزند به چشمهای تک‌تک شنوندگان، به نوبت و بسیار شمرده. ادامه این پرانتز، کمی جلوتر) تا نفس مستمعین کرام را بگیرد. از چشمان من، در آن گیر و دار پرتنش، بیهوده‌ترین کار و لغوترین تصمیم، ایستادن چندثانیه‌ای رو به قبله بود (که نمی‌دانم چطور با آن سرعت پیدایش کرد) با بچه‌ای روی دستانش. از دید خودش لابد ابراهیم خلیل‌الله بوده، صحنه‌ای باشکوه از خلوص برابر پروردگار. ایمانش بر همه حواس "فائق" آمده بود.

- گفتم: خدایا به خودت سپردمش. به خودت سپردمش. بچه‌م رو ازم نگیر. کمکش کن. کمکم کن.

(ادامه پرانتز قبلی: اینجا معمولا جمله‌ها بستگی به حال و هوای لحظه‌ای گوینده تغییر می‌کنند ولی فضای کلی، همیشه یکسان ترسیم می‌شود. وقت نگاه به چشمها رسیده و یکی دو تا احسنت لابد. نشان دادن ایمان استوار به جمع و خودش. حالا ضرباهنگ تغییر می‌کند. رسیدن به بیمارستان، پدیده‌ای سریع است. باید عرق شنوندگان هم درآید، به مانند گوینده. پرانتز قبلی برای همیشه تمام شد)

- بعد به من گفتن که چیزیش نشده، یه کم صورتش زخم شده و دماغش شکسته. من فهمیدم داغون شده. یه مادر این چیزا رو میفهمه. دماغش خورد شده، چونه‌ش شکسته، ابروش پاره شده، ده تا بخیه تو صورتش خورده. دو تا دندونش شکسته، لبها و لثه‌هاش بخیه خورده

آمار این‌ها را خوب داشت، اقلا درست می‌گفت و ساده. همه تصویر ذهنیش از ماجرا، خلاصه می‌شد در چند جمله. سرراست. داستانی نداشت که بگوید، جزییاتی نداشت. می‌دانستی ده بار دیگر تعریف کند، همین اتفاق‌ها می‌افتد. با احساسات کسی بازی نمی‌کند. جریان اصلا برایش در همین شکل و قالب، یک تراژدی تمام عیار است. احتیاج به چاشنی ندارد، به جمله‌پردازی، به لفاظی.
پدر هم لفاظی بیهوده نمی‌کند. داستان می‌گوید، از فن بیانش بهره می‌برد. همه جزئیات را به خدمت می‌گیرد تا لج تو را درآورد از حاشیه‌ها و به اصل که می‌رسی، تشنه‌ای و خسته. دنبال چشمه بودی و به چاه رسیدی با دلو پاره‌ای در کنارش. واقعیت برایش چیز دیگریست. داستان خالص، حقیقت برهنه، نمی‌گیردش. جزئیات را طوری به خاطر می‌سپارد که انگار هر لحظه اراده کند، همه چیز پیش چشمانش به رقص درمی‌آید. با احساساتش بسیار زیاد درگیر است. واقعیت و داستان را گاهی گم می‌کند حتی. گاهی برداشت فوق دراماتیکی دارد از موضوع ساده‌ای که برابر چشمانش است.

- این جمله که گفتی، یه تیر خلاص بود به شقیقه من. خودم رو کوچیک کردم با ... حرف زدم، حالا میگی ... رو دیگه نمی‌خوام؟
- من اون رو نگفتم نمی‌خوام. اصلا حرفم یه چیز دیگه بود.

گاهی هم منجر به خلق می‌شود. آفرینش یک فیلمنامه شاید. تصویر گفتگوی دو مقام بلندپایه حکومتی با جمله‌های احتمالی و فرضی. بدون هیچ گونه مکثی، بدون دندان زدن حرفهایش.

- حتما گفته که مقام رهبری خبر دارن، البته اینجوری که حرف نمیزنن با هم. حتما میگه حاج‌آقا. حاج‌آقا حتما خبر دارن که ...

این گفتگوی احتمالی ربع ساعت دیگر هم ادامه می‌یابد. گویا این جنبه را من به ارث برده‌ام. به وقت شستن ظرفها، دچار نعوظ خاطرات می‌شوم و شکل می‌دهم‌شان. مجبورم دیگر،‌ می‌دانید که، از اندک ابزارهایی است که هنوز در دست دارم و دوستش هم دارم.

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

People are sinfully and utterly boring

پیرزن، هنوز هشتاد سالش نشده و خیلی پیر است. گویا زیاد زندگی کرده، بیش از حد خودش و توانش. شاید تند زندگی کرده، همه چیز برایش سریع پیش رفته و تمام شده. حالا کاری ندارد مگر سر زدن به دوستان و بستگانش، شنیدن خبر مردن هم سن و سالهایش، خواندن در گروه کر کلیسا و سرگرم کردن خودش به هر چیز ممکن، مثلا به مقایسه کیفیت قهوه دو جای مختلف. در مورد مرگ می‌خواند و مخصوصا زندگی بعد از مرگ. دوست دارد که تمام نشود. داستان می‌گوید از گذشته‌های سخت و زیبایش، از شوهرش که سرطان گرفت و مرد، از افتخارش به ایمان محکم مسیحی خانواده‌شان و خدمت‌هایشان به کنیا، از مسافرت چند هفته قبلش و دیدارش با دوستی قدیمی که یک هفته بعد خانه‌اش آتش گرفت و مرد. در همه داستانها، خودش هم حاضر است. دیگران در نسبت و ارتباط با او تعریف می‌شوند. انگار که اگر خودش در جایی از ماجرا وارد نشود، داستانش دیگر رسمی و مهم نیست. 

و من همه‌اش فکر می‌کنم که این آدم چقدر حوصله‌ام را سر می‌برد. که انسانها چقدر حوصله‌ام را سر می‌برند. چقدر نمی‌توانم گوش دهم دیگر به حرفهایشان و گاهی هم نمی‌توانم بخوانم نوشته‌هایشان را. انگار که در همان چنبره‌ای گرفتار شده‌ام که آن پیرزن. داستانی که از من نگوید یا نتوانم بخشی از خودم را درش پیدا کنم، ارزش شنیدن ندارد. پیش از این می‌توانستم اقلا به چند جمله اولش گوش دهم و بعدش دیگر پیرزن می‌شد صدایی در پس‌زمینه. دوباره به حرف آدمهای درون سرم گوش می‌دادم. حالا دیگر از همان جمله اولش همه چیز محو می‌شود. شاید تصمیم گرفته‌ام که نشنوم مردم را. خودم نمی‌دانم از کی شروع شده و چرا. حرفی که نتوانی در سه جمله تمامش کنی، خواب‌آور است. لغو است. هدر دادن انرژی است. آدمیزاد می‌تواند بنویسد، هزار صفحه، هزاران هزار خط، پر از تکرار و بازگشت به نقطه اول. نوشته‌ها، اقلا حق انتخاب می‌دهند به مخاطبان. کلمات شناور در هوا، مفهوم را نیم‌بند می‌رسانند. بعضی‌هایشان از پهلوی گوش‌ها رد می‌شوند. دچار کژفهمی می‌شوند، دچار تاثیر صدا و لحن گوینده می‌شوند، دچار گمشدگی و دگرگونی می‌شوند.

پیرزن، مثل بیشتر آدمهای نسل قدیم این دیار، دایره لغات گسترده‌ای دارد. فعل‌هایش گوناگون است و اصلا برای هر چیزی یک فعل دارد. گاهی نمی‌فهمم چه می‌گوید، ولی چندان هم مهم نیست. حدس می‌زنم و جمله را برای خودم بازسازی می‌کنم. هیچ چیز به هم نمی‌ریزد. هیچ تفاوتی نمی‌کند که فهم من از زندگی چهل سال پیش او و شوهرش در کنیا چه باشد و هیچ تفاوتی نمی‌کند که من درست فهمیده باشم عمر صدساله تختوابش را یا نه. برای او فرق می‌کند که بداند عنوان دقیق شغلی من یا رشته‌ام چیست. برایش مهم است که بداند چطور باید اسمم را درست بگوید، اسم فلان چیز به فارسی چه می‌شود. همین است که او می‌گوید بسیار از دیدار ما خوشحال شده و لذت برده از حرف زدن با ما، ولی من فقط می‌توانم به دروغ بگویم که چقدر برایم جذاب است داستانهایش و چقدر خوشحالم که باز هم دیدمش و اصلا نمی‌توانم صبر کنم تا دوباره با هم قرار بگذاریم.

اقلا او در وجود خودش تناقضی نمی‌بیند. در عوض گاهی فکر می‌کنم حتی اعضای داخلی‌ام در تعامل با هم به تناقض رسیده‌اند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

جای خالی نوشته ها، دستگرمی

من از آدمهایی هستم که به راحتی پشتشان باد می‌خورد. دو روز اگر به یک روتین و برنامه نچسبم، سررشته‌اش به کلی از دستم خارج می‌شود و تا دوباره به روند گذشته بازگردم، جمع کثیری از بستگان و رفتگانم جلوی چشمانم درمی‌آیند و رژه می‌روند. شاهد ماجرا هم فاصله پست‌های این وبلاگ است. الان هم چندان چیزی برای گفتن ندارم، به جز مقداری فحش و بدوبیراه که توی حلقومم گره خورده‌اند.

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

درد

روزها دردهای ساکن هستند، در حرکت زمان. لحظاتی دشوار که با خون و اشک تعریف می شوند: عاری از لذت، بری از تعریف حتی!
نمی‌دانم چرا. مدتهاست که نمی‌خواهم بنویسمشان. نادیده گرفتن درد، راه خوبی است برای دور زدنش، تدفینش. شب ها با درد می‌خوابم، صبح هر روز پلکهایم را درد و کسالت نکبت باری از هم باز می‌کند. دیگر گردن روی تنم سنگین است، نفس توی سینه‌ام. دستهایم، وزنه‌هایی چند ده کیلویی آویزان به شانه هستند. شانه ها نحیف و نازک. درد می‌کنند. امتداد کمردرد تا مچ پاهایم می‌رسد. همه این‌ها به کنار.
خون‌آلود است دلم از دردهایی که نمی‌کشم. زندان‌هایی که هرروز پربارتر از جامعه می‌شوند و دستهایی که هر روز خالی‌تر. انسان‌هایی که هر هشت ساعت یک نفر خوراک ضحاک می‌شوند. انسان‌هایی که فاصله لحظه‌ای با مرگ دارند. جنازه‌های متحرکی که مانند زامبی‌ها هر روز خون و گوشت تازه می‌طلبند تا نیروی جمع کردن عبایشان را داشته باشند - که مبادا گرد رعیت به دامانشان بنشیند. افزوده شدن هر روزه به شمار خانواده‌های داغدار. بچه‌هایی که از پدر و مادرشان جدا می‌شوند، برای چندسال یا همیشه. دستهایی که می‌لرزند برای نوازش گونه عزیزی، فقط یک بار دیگر. اینها دردهایی است که اقلا مستقیم نمی‌کشم، و دلم خون است.
نتوانستم خودم را در درس غرق کنم. نتوانستم نشنوم، نبینم، نباشم. نمی‌توانم خودم را در الکل غرق کنم. می‌توانم، فایده ندارد. بیشتر غمگینم می‌کند. شادخواری در میان نیست. هشیارتر می‌شوم، حساس تر.
شادی، فاصله های بین دو خبر ناگوار است. از آدم‌ها دلگیرم. تماس، چندش‌آور است. هاله نامقدسی دارد انسان، که نفوذ به آن دلمرده‌ام می‌کند. روزها بیهوده سپری می‌شوند. نمی‌دانم چه هوده‌ای باید داشته باشند، ولی بی‌ثمر می‌گذرانمشان.
به عکس کسانی که در این مدت کشته یا دستگیر شدند، نمی‌توانم نگاه کنم. خجالت می‌کشم از چشمهایشان. با هم در خیابان‌ها بودیم، گیرم که آنها فعال‌تر. آیا باید هزینه من را آنها پرداخت می‌کردند؟ بعضی‌هایشان می‌توانستند زنده باشند، حالا گیرم در زندان. ولی کشته شدند تا ما بترسیم. ترسیدیم. جانشان را نمی‌خواستند برای ما بدهند ( و چرا بخواهند؟) ولی کشتندشان تا زهرچشم از ما بگیرند، که گرفتند انگار. سرفرصت به سراغ همه رفتند و می‌روند. ما هنوز بر روی صفحات الکترونیکی خود، شعار می‌نویسیم. منتظرم که پلیس مجازی فعال شود و آن وقت حجم مبارزه مجازی را ببینم. چقدر جا برایشان باز کردیم!
کاش یک روز، یک شب، یک بار می‌توانستم بازگردم و با دوستانم دور هم عرق خوری کنیم، هرچند با ترس و وحشت. اقلا با هم بودیم، دور هم بودیم. جمع بودیم. می‌توانستیم چندساعتی از دنیا ببریم و خوش باشیم.
ای کاش می‌توانستم، ای کاش....

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

بت‌شکن

داستان جذابی هست در تاریخ، که دست بر قضا نگارنده آن را به نام یک پیامبر رقم زده است. ابراهیم، وقتی همه کاهنان به دلیلی خارج از معبد یا شهر یا هرجا بودند، تمام بت‌ها را شکست جز یکی، تبر را بر دوش او نهاد و با سرافرازی از معبد بیرون رفت و با وقار و منش منتظر واکنش جماعت کوردلی نشست که بت‌ها را به جای خدا(یان) می‌پرستیدند. کاهنان با پرس و جو از احوالات او آگاه شدند و به سراغش آمدند و در محاکمه‌ای، در برابر منطق بی‌بدیل ابراهیم، که چرا از آن‌که تبر بر دوش دارد نمی‌پرسید بت‌ها چه شده‌اند، به ناتوانی بت‌ها اقرار کردند و البته ابراهیم را در آتش انداختند و آتش هم در آخر به اذن خدا بر او گلستان شد و کلاغی ماند که به خانه‌اش نرسید. نه آنها دست از بت‌پرستی برداشتند و نه ابراهیم جز خشمی ناگهانی، جرقه‌ای جدی در زندگی آنها ایجاد کرد.
یک نکته این داستان برای من جالب است. چرا بت بزرگ باید می‌ماند؟ مگر نه اینکه ابراهیم، کاهنان، مردم عادی، سوسک و موش و خرگوش و حتی احمدی‌نژاد و آغا هم می‌دانند که بت‌ها قطعاتی ناتوان هستند که توسط بشر ساخته شده‌اند، پس چرا باید یکی بماند؟ چرا ابراهیم احتیاج دارد به بت آخر؟ جریان امروز ماست که شروع به شکستن می‌کنیم، تا جایی که چیزی بماند. 
از  خودم بگویم. هر از گاهی میل به خودنابودگری من بالا می‌گیرد. شروع می‌کنم به بیش-تحلیلی و بیش-فکری در مورد پیشینه و آینده شخصیتی و اخلاقی خودم. معمولا به پدرم می‌رسم. در جایی از داستان باید وجود داشته باشد. مانند بت بزرگ تبر را بر دوش او انداخته باشم و خودم را مبرا کنم، حال آن‌که می‌دانم مقصر در نهایت کیست.
از جامعه. هر کدام از احزاب و گروه‌های راست و چپ و وسط، بالاخره خود را محدود به ساحت یک بت می‌دانند. خط قرمزهای خود-کشیده دارند. از رهبر فقید وکبیر و خط ولایت تا کیان نظام و ارکان جمهوریت و اسلامیت آن، تا مرزهای جغرافیایی و تفاخرات قومی و قبیله‌ای و نژادی. این‌ها همه به کنار؛ چیزی که من‌را گیج کرده بت شدن مفهوم آزادی است. بت شدن ارزشهاست، ارزشهای انسانی و حتی بت شدن انسان. درک این‌که در هندوستان گاوها بت هستند، آن‌قدر سخت نیست. نگاه کنیم، ما انسانها از وجود ناچیز خودمان بت ساخته‌ایم. از مفاهیم والا حتی بت‌هایی مضحک ساخته‌ایم.
آزادی! آزادی! کالای بی‌بدیلی است. قطعه‌ای تزئینی روی تاقچه، کنار بودای فربه و دورگای هشت دست و تمثال‌های رنگارنگ. 
هنوز کلبشه یک غروب زیبا یا سکس به موقع، زیباترین و برترین فضیلت است.

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

جاست تو کلاریفای

بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم، که آیا لازم هست این پست را بنویسم یا نه، و اینکه آیا الان خودم سر کار رفته ام یا دیگران، و اینکه آیا شوخی و جدی آن قدر در هم آمیخته بوده که آشکار نشده، و اینکه آیا قاطبه خوانندگان اندک این وبلاگ، ملتفت شده اند که من فقط یک داستان به نام طفیلی نوشته ام که داستان دیگری در بطن خودش پنهان ندارد و همه اش همین بوده و لاغیر، و اینکه مثلا خیر سرم خواسته ام علاوه بر خاکستری نمایی، فرصت طلبی عده ای را نشان دهم که به هر نحوی، خود را آپاندیس هر روده ای اعلام می کنند، و اصولا چیزی به نام داستانی که به ناشر داده شود، وجود خارجی نداشته و مزخرفاتی است بی سر و ته که بیرونی ترین لایه پیاز ممکن است در مورد هسته فرضی پیاز نوشته باشد، به این نتیجه رسیدم که خرده مسوولیتی دارم جهت تنویر افکار دو دوستی که کامنت گذاشته بودند، و این پست را با مشقت فراوان نوشتم. چقدر مشکل است درازکش و با لپ‌تاپ روی شکم تایپ کردن!

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

تراوش محبت

عمیق ته چشمهایش نگاه می‌کند، تا حدی که تصویر عدسی‌های خودش را بر شبکیه چشمهای او ببیند. بعد می‌گوید:
تو بهترین کسی هستی که می‌شناسم.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

دعای خرفه

خداوندا! مرا یاری رسان و علم ده، ثابت قدمم بدار و استوار، تا در راه طلب غفرانت بکوشم که جمله‌ای شامل "جخ" بسازم. آمین.