دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی، جنبشهای حقوق مدنی در آمریکا موضوع همیشگی عکاسی بود و در آن سوی آبها هم جریان دیگری به همان اندازه مورد توجه عکاسان قرار داشت. در مبارزه طولانی آفریقای جنوبی با آپارتاید، عکاسی نقش بزرگی بازی کرد که بخش بزرگی از آن را مدیون مجله طبل (Drum) بود.
طبل، توسط دو انگلیسی فروتن و کمسروصدا به نامهای جیم بیلی و آنتونی سامپسون اداره میشد که دستاوردشان، کاری ناممکن به نظر میرسد: با وجود بسته شدن بسیاری از مجلههایی که عکسهای با موضوع ضد تبعیض نژادی چاپ کرده بودند، نشریه کوچک آنها دوام آورد. راز کارشان این بود که مجله را به عنوان نشریه زرد و خبرچینی و حرفهای درگوشی شناساندند و عکسها، خبرها و داستانهای مبارزه با تبعیض نژادی را لابهلای موضوعهای عوامپسندانهای مثل ازدواج، زندگی شبانه یا هنرپیشههای سینما گنجاندند. با وجود علاقه مجله به گسترش (مخصوصا به سایر کشورهای انگلیسی زبان آفریقا)، کارشان سودآور نبود. بایکوت عملی توسط دولت آفریقای جنوبی هم کار را سختتر کرده بود و بیلی تقریبا همه پول به جا مانده از پدرش را (سلطان طلای آفریقای جنوبی، ایب بیلی، نزدیک ترین شخصیت غیر کارتونی به اسکروج)، هدر داده بود.
ولی همه سرمایه طبل، روزنامهنگاران و عکاسان نترسی بود که تقریبا همه آنها ساکن منطقه سیاهپوست نشین سوفیاتاون در حومه ژوهانسبورگ بودند. بسیاری از عکاسان مشهور این مجله، کاری میکردند که بازداشت شوند تا بتوانند از درون زندانها عکاسی کنند. یکی از آنها، پیتر ماگوبانه، به دو سال زندان محکوم شد و تا پنج سال بعد از آزادی هم حق عکاسی نداشت. بعد از پنج سال، ماگوبانه سرسخت دوباره شروع به عکاسی کرد.
احتمالا مشهورترین عکس چاپ شده در طبل - که بعضی از عکسها را میشود مشهورترینها در تمام آفریقا خواند - عکسی بود از یک زندانی در حال رقص برهنه تائوزا. زندانیانی که از دادگاه یا کار اجباری بازمیگشتند، مجبور بودند که به تشریفات تحقیرآمیزی به نام تائوزا تن بدهند تا زندانبانان مطمئن شوند که آنها چیزی در مقعدشان مخفی نکردهاند. بیلی و خبرنگارانش، در مورد این کار شنیده بودند و فکر میکردند که عکسی از تائوزا برای نوشته دستاول و تکاندهنده هنری نکسومالو در مورد اوضاع وحشتناک درون زندانهای آفریقای جنوبی مناسب باشد.
بیلی یکی از منشیهایش را به زندان مشهور ژوهانسبورگ به نام قلعه فرستاد. این خانم سفیدپوست به عنوان عکاس وارد شده بود، در حالی که یک عکاس واقعی به نام باب گوسانی و یک نویسنده به نام آرتور مایمانه او را به عنوان خدمتکارهای سیاهپوست همراهی میکردند. مقامات زندان به این خانم عکاس و مجله بیارزشش اهمیت چندانی ندادند و به طور خاص هیچ گونه توجهی به دو همراهش نکردند. در نتیجه، گوسانی توانست عکس بالا را بگیرد که بسیاری را شوکه کرد و باعث تغییراتی (هرچند بسیار آهسته و در زمان زیاد) در نظام زندانهای آفریقای جنوبی شد.
این جریان در سال ۱۹۵۴ اتفاق افتاد. آپارتاید چهار دهه بعد هم در آفریقای جنوبی پابرجا ماند. تخریب سوفیاتاون در همان سال (که البته منجر به شروع مبارزه مسلحانه نلسون ماندلای جوان هم شد) نقطه پایانی بود بر کارهای خلاقانه و انتشار مجله طبل.
- ترجمه شده با خلاصهسازی و تغییرات اندک از Iconic Photos
بعد از خواندن متن پایین احتمالا احتیاج به سکوت دارید، همان طور که من از دیروز تا حالا سه بار این تکه را خواندهام و باز هم به هنگام ترجمهاش، چیزی از جنس ناتوانی یا خشم گلویم را گرفته بود. پس باید اول حرفم را بزنم. تکه مربوط به فیلم اول را مجبور بودم بیاورم تا توضیحی در مورد فضا و بحث داده باشم. هیچ کدام از دو فیلم گفته شده را ندیدهام و شاید هرگز هم نبینم. ولی قدرتی در این کلمات بسیار ساده و دید تیز جناب پل آستر وجود دارد که من را به شدت تکان میدهد. شاید اگر که این فیلمها را میدیدم، اصلا تصویرهایی به این حد شفاف، ماندگار، نفسگیر و آزارنده در ذهنم شکل نمیگرفت. ترجیح دادم برای ترجمه از لحن گفتگوی عادی استفاده کنم. بسیار بیشتر به دلم نشست.
مردی در تاریکی، پل آستر، ترجمه از آلمانی (انتشارات Rowohlt) و انگلیسی (کتاب الکترونیک، انتشارات Henry Holt)
کاتیا گفت: اشیای بیجان.
پرسیدم: خوب؟ چه شونه؟
جواب داد: اشیای بیجان، وسیلهای برای بیان عواطف انسانی. این، زبون فیلمه. فقط کارگردانهای خوب میدونن که چطور ازش استفاده کنند. ولی رنوار، دِسیکا و رای بهترینها هستند. نه؟
- بدون شک.
- به شروع دزد دوچرخه فکر کن. قهرمان فیلم، بالاخره کار پیدا کرده ولی نمیتونه بره، مگه اینکه اول دوچرخه رو از گرو دربیاره. با ناراحتی میره خونه. زنش بیرون از ساختمون داره دو تا سطل سنگین آب رو روی زمین میکشه. تمام فقرشون، همه دست و پا زدن این زن و خونوادهش توی همون دو تا سطله. شوهر چنان توی دردسرهای خودش گیر کرده که تازه وقتی برای کمک کردن از جاش تکون میخوره که زن نصف راه رو رفته. تازه اون وقت هم فقط یکی از سطلها رو میگیره و میذاره زن اون یکی رو تنهایی ببره. هر چیزی که لازمه در مورد زندگیشون بدونیم، توی همون چند ثانیه گفته میشه. بعد از پلهها میرن بالا. توی آپارتمانشون، زنش به این فکر میفته که ملافهها رو بدن گرو تا بتونن دوچرخه رو آزاد کنن. یادت بیاد که چقدر با عصبانیت به سطل لگد میزنه، چقدر خشن کشو رو باز میکنه. اشیای بیجان، عواطف انسانی. بعد میریم توی سمساری، که نمیشه اسمش رو فروشگاه گذاشت و بیشتر شبیه یه جای بزرگه، یه انبار از چیزهایی که کسی نمیخوادشون. زن، ملافهها رو میفروشه و بعدش میبینیم که کارگر فروشگاه، بسته کوچیک اونها رو میبره که توی قفسهها و کنار بقیه چیزها بذاره. اولش به نظر نمیاد که قفسهها خیلی بلند باشن، ولی بعدش دوربین میاد عقب و وقتی کارگر داره از پلهها بالا میره، میبینیم که قفسهها همینجوری بالا و بالاتر میرن. تا سقف. هر قفسه هم پر از بقچهس، مشابه همون که مرد میخواد توی قفسه بذاره. و یهو اینجوری به نظر میاد که تمام رم ملافههاشون رو فروختند، همه شهر توی همون بدبختی دست و پا میزنه که قهرمان فیلم و زنش. فقط توی یک نما، بابابزرگ. فقط توی یک نما، تصویری از زندگی یک جامعه لب پرتگاه فاجعه رو میبینیم.
- بد نیست، کاتیا. همه چی جور در میاد.
- همین امشب این رو فهمیدم. ولی فکر میکنم که انگار چیز جالبی کشف کردم چون توی هر سه تا فیلم، مثالهاش رو دیدم. یادت میاد ظرفها توی توهّم بزرگ؟
- ظرفها؟
- آخر فیلم. گابین به زن آلمانیه میگه که دوستش داره و بعد از جنگ برمیگرده تا اون و دخترش رو با خودش ببره، ولی الان ارتش داره نزدیک میشه و باید تا دیر نشده با دالیو از مرز سوییس رد بشه. چهارنفری برای آخرین بار با هم غذا میخورن. بعد وقت خداحافظی میرسه. البته همه چی حسابی اشک آدم رو در میاره. گابین و زن، توی چارچوب در وایستادن. ممکنه دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینن. اشکهای زن وقتی که مرد توی شب محو میشه. رنوار بعدش به گابین و دالیو کات میزنه که دارن به سمت جنگل میرن. شرط میبندم هر کارگردان دیگهای بود، تا ته فیلم روی همون صحنه میموند. ولی نه رنوار. اون این نبوغ رو داشت - و وقتی میگم نبوغ، منظورم درک بالا و عمق احساساتشه- که به زن و دختر کوچولوش برگرده، این بیوه جوونی که تازه شوهرش رو به جنون جنگ باخته، و حالا باید چه کار کنه؟ باید برگرده توی خونه و با میز شام روبره بشه و ظرفهای کثیف همون شامی که تازه خوردند. مردها رفتهاند و چون دیگه نیستند، ظرفها الان تبدیل شدند به نماد نبودنشون. عذاب کشیدن زنها در تنهایی، وقتی که مردها به جبهه میرن. بدون یک کلمه حرف ظرفها رو از روی میز جمع میکنه، دونه به دونه. این صحنه چند ثانیه طول میکشه؟ ده ثانیه؟ پونزده ثانیه؟ خیلی کم، ولی نفست رو بند میاره، نه؟ دل و روده آدم رو بیرون میکشه.
در قرآن، نام بیست و پنج پیامبر به صراحت آمده است و گفته شده که تعدادشان، از اینها بیشتر است. گویا آیه ۱۶۴ سوره نساء و آیه ۷۸ سوره غافر ۷۸، تمام نشانی موجود در قرآن برای وجود پیامبران زیاد است: پیامبرانی فرستادیم که داستانهایشان را برایت گفتیم و بعضیها را هم نگفتیم.
در احادیث، به صورت مشهور و نه متواتر، تعداد پیامبران از زبان ابوذر، امامان باقر، صادق و رضا نقل شده که همه به استناد سوال از پیامبر گفتهاند که ۱۲۴هزار نبی برانگیخته شدهاند که از این تعداد ۳۱۳ نفر (حسن تصادف عددی!) رسول بودهاند و مبعوث به رسالت شده بودند.
۱. امام رضا(عليه السلام) از پدرانش نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «؛ خداوند ـ عزّ و جلّ ـ يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر آفريده كه من گرامى ترين آن ها نزد خدايم و فخرى نيست... .» ۲. ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) و ابو حمزه از امام چهارم(عليه السلام) روايت كرده اند: «كسى كه دوست دارد يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر با او مصافحه كنند، در نيمه ى شعبان قبر ابى عبدالله الحسين(عليه السلام) را زيارت كند... .»۳. امام باقر(عليه السلام) از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) روايت مى كند: « تعداد پيامبران يكصدو بيست و چهار هزار نفر است كه پنج نفر آن ها اولوالعزم مى باشند... .» ۴. ابوذر ـ رحمه الله ـ مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرسيدم كه پيامبران چند نفرند؟ ايشان فرمودند: يكصد و بيست و چهار هزار نفر هستند. عرض كردم: عدد رسولان چند تاست؟ فرمود: سيصد و سيزده نفر....» (منبع)
بعید هم نیست که همه روایات هم از همان سوال ابوذر ریشه بگیرد. به هر حال او نقش بسیار پررنگی در این دین داشته است.
از پیامبران معروف، سه نفر عروج کردهاند ( شاید تا زمانی به زمین بازگردند؟ چرا؟). تا زمان موسی و داوود هم گویا تقریبا همه پیامبران معروف از بیماری خاصی رنج میبردهاند که از مرگشان جلوگیری میکرده است. همه آنها در فاصله بین فلسطین و بینالنهرین به دنیا آمدهاند. جدول عمر و مدفن پیامبران. حضرت محمد، حدود ۶هزار سال پس از آدم آمده و در نتیجه انسان سابقهای کمتر از ۸۰۰۰ سال روی زمین دارد. یعنی نشانههای تمدن و کشاورزی در چین، که به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح باز میگردد، به حدود ۲۰۰۰ سال قبل از هبوط آدم میرسد. باید بپذیریم که انسانهایی روی زمین بودند ولی مورد تایید خدا واقع نشدند و ایشان گونه دیگری فرستادند. نقلی نیست! به هر حال تا زمان محمد، گویا همه پیامبران بر قومی فرود آمدند که ما اکنون به اسم بنیاسرائیل میشناسیم.
گویا شیوه کار به این صورت بوده که تعدادی از پیامبران وحی دریافت میکردند و سپس به پیامبران دیگر ابلاغ میکردند تا آنها حرف خدا را به مردم برسانند. شیوهای بسیار کارآمد. بعضی هم برای یک منطقه، شهر یا خانواده مبعوث شده بودند ( و ما میدانیم که مبعوث شده بودند برای آن که فقط به خانواده خود درس بدهند. یقین داریم که این موجود، دچار توهم نبوده است).
از پیامبران بعد از محمد، کار بهاءالدین و جوزف اسمیت بیشتر از بقیه گرفته است. دومی چون دور از دسترس مسلمانان بوده، فرصت تکفیر شدن نیافته است. به جز سه دین بزرگ ابراهیمی، گویا نشانههایی از وجود پیامبران در یونان باستان هم (بدون منبع در ویکیپدیا) وجود داشته است. البته واژه به کار رفته در این مورد که در انگلیسی به Prophet تبدیل شده است، به معنی واسطه و وکیل استفاده میشده و لزوما آدمی نبوده که از طرف خدای واحد مبعوث شده باشد (با توجه به جامعه چندخدایی یونان باستان، غیرمنطقی هم نیست)
و اما در یهودیت، گفته شده که تعداد پیامبران دو برابر نفراتی است که مصر را ترک کردند: چیزی حدود یک میلیون و دویست هزار نفر(خیلی عجیب نیست اگر که من ادعا کنم در آن زمان شاید هنوز میلیون وجود نداشته و این روایت وقتی که از زبان محمد در آمده، تبدیل به یک هزارم شده و صد و بیست و چند هزار نفررا نتیجه داده است؟ دلیل خاصی دارید برای باور نکردنش؟). تلمود، تعداد پیامبران را ۴۸ مرد و ۷ زن گفته است که منابع دیگر سه زن را به آن تعداد اضافه کردهاند. در منابع یهود، آخرین پیامبران زکریا و ملاخی هستند. تا جایی که من میدانم و بر خلاف ادعای اسلام و مسلمانان، هیچ نشانهای از حضور پیامبری خارج از قوم بنیاسرائیل و خصوصا به نام محمد در یهودیت وجود ندارد. البته نامی از عیسی هم نیست، بلکه از مسیح حرف زده شده که هنوز ارتدوکسهای یهود منتظر ظهورش هستند. مسیحیان ادعا دارند که شما خواب بودید، ظهور کرد و تمام شد و رفت. نه، اصلا بیدار بودید و به سیخ و صلابه کشیدیدش. شرم برشما!
در کتابهای عهد جدید مسیحیت، بحثی در مورد تعداد نشده است و میشود از حضور کتابهای عهد قدیم (یا همان منابع یهودیت) استفاده کرد. بعضی از مسیحیان معتقدند که پیامبری با عیسی پایان یافت. پیام خدا کامل دریافت شد و دیگر کسی نمیآید. بیشتر گروههایشان البته برای یحیای تعمید دهنده یک استثنا قائل میشوند. عهد جدید، مرگ آخرین نفر از حواریون را پایان پیامبری میداند و میگویند که مسیح بعد از عروج، به زمین بازگشت و حواریون خود را آموزش داد تا آنها مسیحیان را آموزش دهند. دستورات دقیقی هم برای شناختن پیامبران راستین و دروغین در "دیداکی" یا کتاب "تعالیم دوازده حواری" آمده است. آخرین کسی که خودش را به عنوان پیامبر جا زده و بیش از چهارده میلیون نفر هم پیرو دارد، جوزف اسمیت است که همین صد و هشتاد سال پیش آمد.
اشتباهی که قرآن و اسلام تکرار نکرد، همانا پایین نکشیدن حتمی و قطعی کرکره این دکان بود، به نحوی که مو لای درزش نرود. نه، صبر کنید، بقیه هم همین کار را کرده بوند ولی باز هم اسلام خودش را جا داد. شاید کاری که بقیه نکرده بودند، دستور دینی برای کشتن پیامبران "دروغین" بود. همه پیامبران برای قوم و قبیله خاص خودشان آمده بودند، ولی محمد آخرین بود که برای همه مردم دنیا آمد. اسلام، مرجع بسیار عظیمی از داستان و منبع سرشاری از پیامبران در اختیار داشت. همه کار را یهودیت کرده بود و کافی بود که چند نمونه از بنیاسرائیل را مثال بیاورد تا بتواند نه تنها خودش را دانای کل بخواند و از سویی دیگر همه ادیان را همسو بداند و از جانب خدا. در اسلام و یهودیت، آدم اولین پیامبر است ولی دو دین گفته شده به همراه مسیحیت به پیامبر خود به عنوان آخرین اعتقاد دارند. مسلمانان سرسختانه ادعا دارند که آن دو دین تحریف شدهاند. برخلاف چیزی که در مدرسه خوانده بودم، هیچ مورد مشخصی از حضور محمد در کتابهای معتبر عهد عتیق و جدید وجود ندارد. چند جایی که مسلمانان ادعا دارند که اشاره به پیامبرشان شده است، با خواندن دقیق متن خواهید فهمید که هر چقدر به دلخواه هم تفسیر کنید و هر چقدر سعی بیهوده کنید، باز همی نمیتوانید پیامبر اسلام را از متن پیدا کنید. در بیشتر موارد نقل از انجیل کاملا از متن خارج میشود و فقط نور به همان جایی تابانده میشود که مورد نظر بوده است. نمونه از ویکیپدیا:
گفت و گویی در انجیل یوحنا باب اول[۳]که در آن از پیغمبری مورد انتظار یهودیان غیر از مسیح ذکر میشود[۴].
که اگر متن را بخوانید، دقیقا از یحیی به عنوان آن پیامبر نام برده شده است. تنها در انجیل بارنابا به طور مستقیم از محمد نام برده شده و بیش از هر کتاب دیگری هم مورد استناد قرار گرفته است. البته که تعجب نباید کرد، اگر این کتاب مورد تایید مسیحیان نباشد و اگر که قدیمیترین نسخه این کتاب در قرن شانزدهم و در تونس مسلمان پیدا شده باشد. نشانههایی وجود دارد که نسخههای ایتالیایی و اسپانیایی این کتاب، در ترکیه (کشوری مسلمان) نوشته شدهاند. البته باید گفت که پاپ ژلاسیوس اول در قرن پنجم میلادی این کتاب را (به همراه تعداد زیادی انجیل دیگر) در لیست کتابهای غیرقانونی و نامعتبر مسیحیت وارد کرده بود. به هر حال باید تکلیفمان را مشخص کنیم که متولی یک دین، چه کسی است: آن که دین را نمایندگی میکند یا آن که دوست داشتیم نماینده باشد.
همه این حرفها، هیچ هدف خاصی نداشت. صرفا نمونههایی بود از لزوم فکر کردن در مورد خیلی چیزها. از الزامی که داریم برای پرسیدن و تحقیق کردن. از دروغهایی که به خورد ما داده شده است. از پایههای باور فکری بسیاری از ما که همه زندگیمان را شکل میدهد و میتواند بر هیچ استوار باشد. از امکان تفسیر هر چیزی، به صورتی که دوست داریم یا دوست دارند، برای آن که نتیجه دلخواهمان را بگیریم.
در پایان هم، برای آن که دور هم خوش باشیم، روی انگشتر چند پیامبر را بخوانیم (منبع):
تکمیلی: با وجو تسلط بسیار کم بر عربی، تلاش کردم که چیزی هم در منابع عمدتا عرب زبان اهل سنت پیدا کنم. گویا نقل قول تعداد پیامبران از زبان محمد، چندان محبوب نیست. تعداد رسولان هم به جای آن عدد جادویی و مورد علاقه شیعه، سیصد و پانزده نفر (و البته توسط پیامبر اسلام) گفته شده است. منبع معتبر و اینجا هم ادعایی دارای منبع که اگر خواستید مراجعه کنید. در ضمن اعتقاد ملایمی وجود دارد که همه ادیان بر این باورند که از عمر انسان ابوالبشر بیش از ده هزارسال نمیگذرد. پیش شرط: حرف "کتابهای آسمانی" را دربست قبول کنید! خدا تکامل را دید و از یک جایی به بعد، دلش خواست که مهره خودش را به بازی بفرستد. همان که روی زمین بود را برداشت، اولین Cloning تاریخ را انجام داد، درونش دمید و دوباره بر زمین گذاشت و از آن به بعد، انسان موجودی شد لازمالنبی. دیگر احتیاج به خدا داشت و پیامبر تا زندگی را یاد بگیرد. افسانه آفرینش اینگونه آغاز میشود.
مقدمه: چند وقت پیش بود که یوتیوب بنا به ویدیوهایی که دیده بودم، چیزی به من سفارش کرد و اتفاقا بسیار هم به جا بود. بعد از مدتها وسوسه شدم به ترجمه کردن چیزی جدی. خوب البته سواد کافی برای این کار ندارم و دایره لغاتم چندان از دور کمرم بیشتر نیست، ولی حیفم آمد که بگذارم این فرصت از لای انگشتانم بخزد؛ به خصوص که یوتیوب چندان برای پشت فیلتر ماندهها در دسترس نیست. همه نظرات مطرح شده در این نوشته/ویدیو لزوما مورد تایید من نیست و البته خواهش میکنم که بیشتر به نوع اشتباه توجه کنید تا مصداق آن. ترجمه، لفظ به لفظ نیست و بعضی جاها را خلاصه کردهام. نوشتههای درون نقل قول ( " ... ") مثالهای مورد اشاره سازنده برنامه است و بسته به موقعیت ممکن است بخشی از یک کتاب، مصاحبه یا هر چیز دیگری باشد. برای توضیحات بیشتر میتوانید به ویکیپدیا و مخصوصا سری مطالب وبلاگ ایمایان (سری پستهای مغالطهها) مراجعه کنید. باید از ایمایان تشکر ویژه کنم به خاطر آن سری خوب. تاکید کنم که هدف نهایی این نوشته، خود مغالطه و انواع آن است و البته از شانس نشان دادن گونههای مختلفش در فلسفهبافی معتقدان به آفرینش، نهایت استفاده برده شده است. همین اشتباهها و پراکندهگوییها را میتوان در حرفهای معتقدان به تکامل یا انکارکنندگان خدا هم دید.
آنچه در پی میآید، مجموعهای از بیست و پنج استدلال اشتباه، بیمنطق، پوچ، ناآگاهانه، مهمل، مغشوش، متناقض، بیربط، ناکامل، مبهم، احمقانه، غیرعقلانی، ابلهانه، خنده دار، ساختگی، مغلطهآمیز، ناکافی، نامعتبر، فریبنده، پیچیده، باورناپذیر، غیرعلمی، نابخردانه، نادرست، نامحتمل، چرند، پرت از موضوع، دیوانهوار، مشکوک، بیمفهوم و معمول معتقدان به آفرینش است و البته چرایی نادرست بودن آنها.
تعصب بنیادگرایانه
در تعصب بنیادگرایانه، شخص قبل از ارائه هرگونه استدلالی، تعصب خودش را نسبت به نتیجه مشخصی اعلام میکند. این تعصب، بر پایه منطق یا دلیل استوار نیست، بلکه بر پایه ترجیح و عقیده شخصی بنا میشود. به همین دلیل تعصب بنیادگرایانه همه درها را به سوی همه مغالطهها میگشاید.
تعصبداشتن معمولا به زبان آورده نمیشود و کم پیش میآید که مثل Ken Ham به این آشکاری گفته شود. به یاد داشته باشید که این آدم، معتقد است که عقایدش باید در مدرسهها آموزش داده شود.
" بگذارید جریان را اینطور مطرح کنم. بگذارید یک عینک انجیلی به چشم بگذاریم و جهان را از دید انجیل ببینیم وسپس در مورد جریان کشتی نوح صحبت کنیم. "
استدلال پهلوانپنبه
استدلال پهلوان پنبه یعنی اینکه یک نفر استدلال خود را بر پایه تحلیلی نادرست یا حالتی خاص از استدلال طرف مقابل بنا کند. به این صورت شما پلهوانپنبه ساخت دست خودتان را نابود کردهاید، ولی به هیچ وجه پاسخی به جوهره استدلال طرف مقابل ندادهاید.
این احتمالا یکی از معروفترین نمونههای مغالطههای معتقدان به آفرینش است.
کرک کامرون در مقابل استدلال ری کامفرت در مورد نظریه بیگ بنگ، به سراغ استدلال پهلوان پنبه میرود:
" فرض کنید که اینجا هیچ چیزی برای ساختن این فیلم نباشد. نه نویسنده، نه فیلمبردار، نه کارگردان، نه دکور، نه متن، نه نور، نه تدوینگر. هیچ. همه این برنامه، صرفا تصادفی تولید شد. یک انفجار بزرگ در استودیوی تولید اتفاق افتاد. میتوانید باور کنید؟ البته که نمیتوانید! هیچ آدم عاقلی هم نمیتواند. "
تعمیم شتابزده
تعمیم شتابزده، یعنی تلاش برای به دست آوردن چیزی بسیار دور از دسترس و نتیجهگیری بزرگ و کلی از مجموعه کوچکی از دادهها. ادعاهای بزرگ، مدارک بزرگ هم میخواهند. معتقدان به آفرینش بیشتر وقتها مرتکب تعمیم شتابزده میشوند، گاهی حتی با یک نمونه کوچک.
در این مثال، از یک دیدگاه بسیار کوچک، یک نتیجهگیری کلی در مورد تمام مجامع علمی انجام شده است. "Project Steve" را گوگل کنید تا پاسخی شایسته به این مهملات بیابید.
" در جوامع علمی، تعداد زیادی از دانشمندان اکنون به پایههای نظریه داروین شک دارند. بیش از صد دانشمند، شامل کسانی از دانشگاههای ییل، پرینستون، ام آی تی و اسمیتس یونیون، طوماری امضا کردهاند که آنها در مورد ادعاهای جهش اتفاقی و انتخاب طبیعی برای شکل دادن زندگی پیچیده روی زمین شک دارند "
توسل به مرجعیت
یعنی اینکه کسی برای اثبات نظریه خود، از حرف یک کارشناس در آن مورد استفاده کند. مغالطه در داشتن تنها یک کارشناس نیست، بلکه در استفاده از "مرجعیت" و "حجت" بودن حرف آن یک کارشناس است برای اثبات ادعاها یا محافظت استدلالها از انتقاد احتمالی.
معتقدان به آفرینش برای این منظور از شمار قابل توجهی دارنده مدرک PhD برای شما مثال خواهند آورد، ولی یکی از برجستهترین (و مضحکترین) آنها، "مرجعیت" «کنت هوویند» است.
" دکتر هوویند مدرک دکترای آموزش دارد و در توضیح پدیدههای علمی، چیره دست است. او پانزده سال تدریس کرده و در این زمینه، کارشناسی بسیار خبره است "
حمله شخصی
آن است که به جای دلیل آوردن در برابر محتوای حرف و بحث طرف مقابل، به او حمله شخصی کنیم. این، در واقع حالت مقابل توسل به مرجعیت است.
داروین بیچاره، معمولا هدف حمله شخصی است و در این مورد خاص، از طرف «کن هم». توجه کنید که داروین «نژاد» (race) را به مفهوم یا به جای «گونه» (species) به کار برده است.
" چارلز داروین کتابی نوشته است به این عنوان:
در باره خاستگاه گونهها (species) به کمک انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای (race) برتردر تلاش برای زنده ماندن
دقت کردید: چارلز داروین نژادپرست بود. فلسفه تکامل او در واقع یک فلسفه نژادپرستانه بود "
توسل به اکثریت
یعنی استدلال به اینکه چیزی درست است، چون اکثریت مردم آن را درست میپندارند و تقریبا مشابه توسل به مرجعیت است. مغلطه در آنجاست که پیشفرض درست بودن نظر عام، به یک استدلال اعتبار میبخشد. در یک دموکراسی، اکثریت میتوانند دولت انتخاب کنند، ولی مهم است که بدانیم، اکثریت نمیتوانند حقیقت را "انتخاب" کنند. واقعیت، مستقل از باور شما، وجود خارجی دارد.
" ۶۱ درصد آمریکاییها باور دارند که زمین کمتر از ۱۰هزار سال سن دارد و توسط خدا آفریده شده است "
استخراج نقلقول (مغالطه نقل قول ناقص)
جستجو در منابع برای یافتن و استخراج هرگونه حرفی که به نحوی بخشی از مواضع شما را تایید میکند. در بسیاری از موارد، نقل قول به وضوح از چارچوب اصلی خود خارج شده و عمدا برای گمراه کردن مخاطب استفاده میشود.
یکی از مثالهای معروف، نقل قول از داروین در مورد چشم است، ولی دکتر گولد هم در این میان بینصیب نمانده. گولد در اینجا فقط به تئوری تعادل نقطهای اشاره میکند. جای دکتر گولد خالی است، دیگر نمیتواند با فصاحت از حرفهایش دفاع کند.
" کمیاب بودن گونههای انتقالی در فسیلها، تاکیدی است بر ناواضح بودن دیرینشناسی" (*)
مصاحبههای خیابانی
مصاحبه با مردم عادی، ترکیبی است از توسل به اکثریت و استخراج نقل قول. این استدلال، شامل چند مغالطه است و البته نظر یا دانش فرد مصاحبه شونده، هیچ ربطی به یک بحث منطقی ندارد.
این پسر مصاحبه شونده، بسیار از ری کامفرت دلنشینتر است، ولی به وضوح تازه از رختخواب بیرون آمده است. من هم نمیتوانم قبل از صبحانه، گونههای انتقالی (در تکامل) را به یاد بیاورم!
"- میتوانی از گونههای انتقالی، یک مثال بزنی؟ حیوانی که از تغییر شکل یک حیوان دیگر درست شده است.
- ... یک حیوان که الان وجود دارد، در واقع همین است که میبینیم. فعلا مثالی در ذهنم ندارم "
استدلال ناپیرو
نتیجهگیری بیربط به مفروضات. استدلال ناپیرو معمولا وقتی اتفاق میافتد که شخص، هیچ توالی منطقی را رعایت نکند. اغلب هم هیچ گونه ارتباط منطقی بین این گونه دلیل آوردن و واقعیت وجود ندارد.
چه کسی بهتر از کرک کامرون در برنامه بیل اورایلی میتواند این همه استدلال نامرتبط سرهم کند؟
" تازه، داروین گفته است که برای اثبات تکامل، که اولین پیشنهاد برای جایگزینی خدا است، باید بتوانید گونههای انتقالی را پیدا کنید. تبدیل یه حیوان به یک حیوان دیگر. در تمام فسیلها و تاریخ، ما حتی یک نمونه هم تمسابی (بدن مرغابی با سر تمساح) پیدا نکردیم. همچین چیزی وجود ندارد."
گمراه کردن (Red Herring)
یعنی اینکه در جواب نفر مقابل، چیزی کاملا بیربط ارائه کنیم. این جواب میتواند حتی درست هم باشد، ولی به هیچ وجه ربطی به حرف طرف مقابل پیدا نمیکند. رد هرینگ، یکی از تاکتیکهای معمول معتقدان به خلقت است. ببینید که جان پندلتون چگونه بحث در مورد سن فسیلها را با بحث در مورد یک چکمه به بیراهه میبرد.
" بعضیها میگویند که احتیاج به زمانی بسیار طولانی است تا یک فسیل شکل بگیرد. خوب فسیلهای زیادی وجود دارد و این که میبینید یکی از مثالهای مورد علاقه من است. یک چکمه کابوی، پیدا شده در غرب تگزاس، که پای شکسته کابوی بدبخت هنوز در آن است و تمام انگشتها هم در پرتونگاریها دیده میشوند ولی پا کاملا فسیل شده است. این چکمه در دهه ۱۹۸۰ پیدا شد "
استدلال نظر شخصی
در این گونه مغالطه، شخص ادعا میکند که نمیتواند در مورد چیزی فرض قابل قبول یا محتملی بیابد، پس مستقل از مدارک موجود، آن چیز نمیتواند درست باشد. مغالطه در آنجاست که شخص، نظر شخصی خود را در مورد چیزی، به عنوان مدرک در نظر میگیرد. مایکل بههه، استدلال مورد علاقه خود را مطرح میکند: تاژک باکتری . دقت کنید که او به جز نظر شخصی، هیچ استدلالی ارائه نمیکند.
" به یاد دارم بار اول که در این کتاب مرجع بیوشیمی دنبال چیزی میگشتم، عکسی از تاژک باکتری دیدم، با تمام قسمتهای مختلفش و تمام جزییات اعجاب انگیزش. تاژک، انگار که موتور و محور و ملخک داشت. به محض اینکه عکس را دیدم، گفتم که این یک موتور کامل است. این حتما طراحی شده است. این نمونهای یک کار اتفاقی از قطعات کنار هم گرفته نمیتواند باشد."
توسل به نادانی (مغالطه توسل به جهل)
در این مغالطه، شخص ادعا میکند که فرضی درست است، چون خلافش ثابت نشده؛ و یا اشتباه است، چون مدرکی برای درست بودنش در دست نیست. استدلال "خدای حفرهها" معمولا با توسل به نادانی شروع میشود.
نمونه: ادعای این خانم، که علم تاکنون نتوانسته توضیح روشنی از ایجاد موجود زنده از مواد بیجان به دست بدهد.
البته نبودن مدرک، مدرکی بر نبودن نیست!
" زندگی چگونه روی زمین آغاز شد؟ معتقدان به تکامل میگویند که زندگی با تشکیل یک سلول شروع شد. ولی میدانیم که در طبیعت هیچ چیزی اتفاقی نیست. هیچ کس نمیتواند حتی با تکنولوژی پیشرفته قرن بیستم، یک سلول زنده بسازد. "
نقض فلسفه علم
قویترین ابزار کشف واقعیت دنیای اطراف، روش علمی است. با این وجود، علم نمیتواند برای توضیح چیزهای ماورایی استفاده شود. مستقل از نظر شما در مورد وجود یک دنیای ماورایی، علم هیچ نظری در مورد آن ندارد.
لی استروبل، ناقض بزرگ فلسفه علم است. او ابتدا ادعا میکند که علم از او یک آتئیست ساخت و سپس میگوید که همان علم، دوباره او را به خدا بازگرداند. علم هیچکدام از این کارها را نمیتواند بکند.
" من معتقدم که با علم، میتوانیم خدا را ببینیم. "
مغالطه ابهام واژه
استفاده از یک واژه با چند معنی، به منظور گمراه کردن طرف مقابل. در مغلطههای معتقدان به آفرینش، نمونه همیشه در دسترس این مورد استفاده از "تئوری" است. در علم، تئوری یعنی: "مدلی از لحاظ منطقی منسجم، که پایه مستدل دارد". در زبان عامه، تئوری بیشتر به مفهوم گمان و پندار به کار میرود. این دو را با هم اشتباه نکنید.
مغالطههای معتقدان به آفرینش، مختص مسیحیان نیست. این جناب مسلمان هم برای درک معنی "تئوری تکامل" مشکل دارد.
" سوال این است: چگونه میتوانید قرآن را با نظریه تکامل داروین مطابقت بدهید؟ خواهرم، من تاکنون هیچ کتابی ندیدهام که بگوید «اصل» تکامل. همه کتابها نوشتهاند «تئوری» تکامل "
دوگانه اشتباه (مغالطه طرد شقوق)
در این حالت، دو گزینه به عنوان تنها امکانهای موجود در مقابل هم قرار میگیرند. اگر یکی درست باشد، پس دیگری نادرست است. مغالطه در آن است که شاید این دو گزینه، تنها انتخابهای موجود نباشند و شاید حتی مربوط به همدیگر هم نباشند.
ونومفنگایکس این مغالطه را درنبرد بین تکامل کلاسیک و دین به ما نشان میدهد. این بچه، تمام عیار ترسناک است.
" بعضی از مردم ممکن است فکر کنند که شاید خدا ترتیبی داده بود که ما با تکامل به حالت موجود برسیم. خوب البته این خدا، خدای انجیل نیست. چون خدای انجیل میگوید که مرگ، به دلیل گناه انسان به وجود آمد در حالیکه تکامل میگوید که انسان از مرگ به وجود آمد. این دو کاملا متضاد همدیگر هستند و فقط یکی از آنها میتواند درست باشد، چون طبیعت دو گزاره مخالف هم است. در واقع، این اثبات درستی انجیل است که از هر لحاظ در نقطه مقابل تکامل قرار دارد. اصلا میتوانید این طور به نظریه تکامل برسید: ببینید انجیل چه گفته و سپس آن را درست برعکس کنید. "
مصادره به مطلوب (پنداشت پرسش)
یا استدلال چرخهای، یعنی اینکه نتیجهگیری شما به نحوی (آشکار یا پنهان) در پیشفرضهایتان وجود داشته باشد. در این صورت بدون اینکه در واقع چیزی اثبات شده باشد، تصور نتیجهگیری منطقی به وجود میآید. این مغلطه میتواند بسیار زیرکانه استفاده شود. دقت کنید که پرسشگر، چگونه فرض میکند که کسی جهان را ساخته است.
" رابرت جاسترو، یکی از دانشمندان ناسا، نوشته است که با اعمال قانون دوم ترمودینامیک بر جهان میتوانیم ببینیم که سرعت دنیا مثل یک ساعت کوک شده رو به کاهش است. اگر که الان دارد کوک دنیا تمام میشود، باید زمانی وجود داشته باشد که جهان در حقیقت کاملا کوک شده بود. سوال واضح این است که چه کسی آن را کوک کرده بود؟ "
همانگویی
وقتی اتفاق میافتد که فرض و نتیجه یک استدلال در واقع یکی باشند. هرچند که A=A درست باشد و هزاربار تکرار آن هم درست باشد، این گزاره هیچ چیزی را خارج از خودش اثبات نمیکند. همانگویی، حالت خاصی از پنداشت پرسش است.
اصل انساننگر، یک همانگویی است که منجر به حالت دوگانه اشتباه میشود.
ببینید که چگونه استدلال برای اصل انساننگر، میتواند به این صورت ساده شود: اگر که چیزها جور دیگری بودند، همه چیز جور دیگری بود.
" مثلا اگر که نیروی گرانش وجود نداشت که مواد را به هم بچسباند، اصلا ستارهها و سیارهها به وجود نمیآمدند و هیچ گونه ارگانیسم پیچیدهای به وجود نمیآمد. اگر که نیروی هستهای وجود نداشت، چیزی نوترون و پروتون را در هسته اتم کنار هم نگه نمیداشت و در نتیجه نه اتم وجود نداشت و نه شیمی. اگر نیروهای اکترومغناطیس نبود، بین مواد هیچ کششی وجود نداشت. نور وجود نداشت. پس تمام این شرایط باید آماده باشند تا مقدمه شروع زندگی فراهم شود. اگر یکی از این قوانین را از جای خود بیرون آوریم، حیاتی وجود نخواهد داشت. "
فرض اشتباه
در این مغالطه، نتیجهگیری از یک گزاره به دلیل وجود فرض اشتباه در مقدمه آن گزاره، بیاعتبار میشود. شما نمیتوانید روی یک پی لرزان، خانهای محکم بسازید. تعصب بنیادی و استدلال اشتباه، معمولا فرض اشتباهی در خود دارند.
فرضهای اشتباه بسیار زیادی در استدلالهای معتقدان به آفرینش وجود دارد (یک سیل جهانی اتفاق افتاده است، تکامل درست نیست و ...) ولی یک مثال عالی، استدلال کیهانی کلام است. فرض اشتباه آن است که جهان "آغاز" شد. ما هیچ مدرکی نداریم که جهان زمانی "نبوده" است.
" استدلال کلام بسیار ساده است و از سه بخش تشکیل شده. فرض اول: هر چه به وجود میآید، حتما علتی داشته است. چیزی نمیتواند بدون یک علت به وجود بیاید. فرض دوم: جهان از جایی شروع شده است (جهان حادث است، نه قدیم) و با پیشرفتهای علمی که به دست آوردهایم، دلیل محکم داریم که این فرض دوم، درست است. با این دو فرض، به طور منطقی نتیجه میشود که جهان، علتی دارد. "
دلیل آوردن هدفمند
برای نجات استدلالی که بر پایهای لرزان بنا نهاده شده، استفاده میشود و تلاشی است برای سرپوش گذاشتن بر بخشهای نادرست یک استدلال. معمولا این کار برای جلوگیری از ارزیابی دوباره اعتبار یک گزاره استفاده میشود.
کن هوویند، استاد این گونه استدلال هدفمند است و البته، دلیل آوردن او خودش احتیاج به یک استدلال هدفمند دیگر دارد، که البته این از زیباییهای استدلال گفته شده است. ببینید که چگونه تلاش میکند برای توضیح افلاک.
" من نمیتوانم این را اثبات کنم، فقط حرف انجیل را تکرار میکنم که میگوید بالای اتمسفر زمین، آب وجود داشت. من البته حرف انجیل را قبول دارم و فکر میکنم که بقیه اشتباه میکنند. بعضیها میگویند که در واقع منظور انجیل، یخ بوده است و توسط یک میدان مغناطیسی اطراف زمین نگه داشته شده بود. نمیدانم، به هر حال بیرون از جو، آب وجود داشت. "
شیب لغزان
استدلال شیب لغزنده یعنی پذیرش یک گزاره، باعث پذیرفتن یک سری از گزارهها میشود که نتیجه آن، مغایر با نتیجه مطلوب است. در اینجا اعتبار استدلال بررسی نمیشود، بلکه نتیجه تصور شده برای آن اهمیت دارد.
باز هم ونومفنگایکس ما را با خودش به شیب لیز حماقتش میکشاند...
"عدهای ترجیح میدهند که باور داشته باشند از نسل میمون هستند و میتوانند مثل حیوانات رفتار کنند و به این دلیل است که بچههایشان مدرسه را ترک میکنند و مواد میزنند و تمام جامعه از هم وامیپاشد، چون جامعه باور دارد که از نسل میمون است، که خودش از نسل کرمخاکی بوده و از لجن درست شده است "
علت شمردن همبستگی (مغالطه علت شمردن مقارن)
این مغالطه بیان میکند که چون دو چیز همبسته هستند، ارتباط علت و معلولی بین آنها برقرار است. دو متغیر، ممکن است توسط متغیر سومی ایجاد شده باشند و یا کاملا به هم نامربوط باشند. یک مثال: مقدار گاز کربنیک و تعداد جنایات از سال ۱۹۵۰ به این طرف مدام افزایش داشتهاند، پس گاز کربنیک باعث جنایت میشود.
مثال دیگری که در اینجا داریم، علاوه بر این مغلطه، نمونهای است برای گزافگویی و اطناب کلام، که تعداد زیادی مثال ضعیف پشت سر هم ردیف میشوند تا از بررسی دقیق آنها جلوگیری شود.
کنت هوویند: مغالطات زیاد در واحد زمان، تضمینی!
" در سال ۱۹۶۳ برنامه دعا خواندن از مدارس ما حذف شد. در این سال، آمار بیماریهای مقاربتی افزایش ۳۸درصدی در بچههای ۱۰ تا ۱۴ سال داشت. در سال ۶۳ شاهد افزایش سکس قبل از ازدواج در همه سنین بودیم و همچنین حاملگی خارج از ازدواج در دختران ۱۰ تا ۱۴ سال. زاد و ولد، دو برابر شد در حالی که حاملگی رشد ۵ برابری داشت. امروزه یک سوم نوزادان حاصل روابط خارج از ازدواج هستند "
ریاضیات آفرینش (مغالطه آماری)
استدلالهای برپایه احتمالاتی که معتقدان به آفرینش استفاده میکنند، اغلب بر پایه ریاضیات آفرینش هستند. در این گونه استدلالها، تلاش میشود که احتمال وقوع یک پدیده بدون وجود آفریدگار، بسیار ناچیز نشان داده شود. در واقع این استدلال، حالت پیچیدهای از استدلال پهلوانپنبه است.
ریاضیات آفرینش در واقع پهلوانپنبهای است که میپندارد تکامل تنها ریشه در تصادف کور دارد. روند انتخاب طبیعی، در واقع نقطه مقابل تصادف است. ولی دیدن تلاش آنها در سر و کله زدن با اعداد بزرگ، خنده دار است.
" بعضی از دانشمندان تلاش کرده اند که احتمال به وجود آمدن تصادفی حیات را محاسبه کنند. سر فرد هویل، ریاضیدان بریتانیایی، به کمک دانشجویانش و استفاده از سوپرکامپیوتر، احتمال شکل گیری تصادفی پروتئینهای یک آمیب را تخمین زدهاند و حاصل، یک به روی ده به توان ۴۰هزار است. "
تغییر جای هدف (مغالطه تغییر موضع)
وقتی اتفاق میافتد که مباحثه کننده با احساس نزدیک شدن طرف مقابل به نتیجه نهایی، هدف و منظور را تغییر میدهد. وقتی که هدف مدام در حال تغییر جا است، نمیتوانید آن را بزنید.
چالش ۲۵۰هزار دلاری کنت هوویند، مثال خوبی است. شما هرگز جایزه را نمیبرید، چون او در لحظه آخر قوانین را عوض میکند تا مطمئن شود که سرتان بیکلاه میماند.
" - ما به هر کس که با آزمایش معتبر علمی بتواند تکامل را اثبات کند، ۲۵۰هزار دلار جایزه میدهیم.
- شما تا حالا موز خوردهاید؟
- بله. البته. من همه چیز میخورم. همین؟ این اثبات بود؟
- بله این اثبات بود
- این اثبات تکامل نیست "
اراجیف محض
گاهی هم نقص در منطق، باعث توضیحات سطحی میشود. معمولا این گونه موارد، ناپیوستگی بزرگی با واقعیت دارند و نتیجه، مهملات محض است.
چه کس دیگری جز کنت هوویند میتواند مثالی برای این بخش باشد؟
" مثل همه خزندگان دیگر، دایناسورها هم در تمام طول زندگیشان رشد میکردند. آنها مارمولکهای بزرگی بودند که در زمان آدم و حوا زندگی میکردند، قبل از آنکه زمین را آب فرا بگیرد.
« از نفسش گوگرد بیرون میزد و از دهانش آتش زبانه میکشید» ایوب، ۴۱:۲۱
میدانید که اژدهای آتشین واقعا وجود داشته است؟ یکی از من پرسید که آیا واقعا به وجود چنین اژدهایی باور دارم و من گفتم، البته که اعتقاد دارم "
دروغ آشکار
دروغ آشکار بیشتر یک شیادی و فریب است تا مغالطه. در این گونه استدلالهای معتقدان به خلقت، حقیقت به عنوان چیزی زائد نشان داده میشود.
مثالهای بسیار زیادی یافت میشود، ولی ما به سراغ بزرگترین و برجستهترین دروغ معتقدان به آفرینش در همه دوران میرویم.
" زیستشناسی اکنون وارد فازی میشود که باید مرحلهای انقلابی دانسته شود چون مدارک و حقایق به طرز اعجاب آوری در تضاد با نظریههای داروینی و پسا داروینی هستند "
* - توضیح لازم : با ترجمه این مثال خیلی مشکل داشتم. برایم جریان داروین و چشم و گولد چندان روشن نیست و باید در موردش بیشتر میخواندم. به همین دلیل حس میکنم که این بند، چندان گویا نیست. شاید اشاره داشته باشد به نقل قول ناقصی که از حرف گولد انجام شده. گویا او معتقد است که نمونههای انتقالی نادر - و نه نایاب - هستند و به جای تکامل، مدلی شامل تکامل و شکلگیری ناگهانی ارائه میدهد. اگر کسی اطلاع دقیق داشته باشد، خوشحال میشوم که بدانم.
جناب جوزف اسمیت در سال ۱۸۰۵ به دنیا آمد. پدرش بازرگانی و کشاورزی میکرد و در حوالی سال ۱۸۱۷، به دنبال یک سرمایهگذاری ناموفق و سه سال کم محصول، خانواده را به غرب نیویورک برد و در نهایت ۴۰ هکتار زمین رهن کرد و دوباره مشغول به کار شد. در دوره بیداری دوم (از ۱۷۹۰ تا اواسط قرن نوزدهم، در این دوره پیروان کلیسا به سرعت زیاد شدند) اطراف پالمیرا (محل زندگی اسمیتها) چندین گردهمایی تشکیل شد و هر کلیسا سعی میکرد تعداد پیروان بیشتری جذب کند. خانواده اسمیت هم در این هیجانزدگی شریک بود و البته روی یک دین به توافق نرسیدند. جوزف اسمیت ۱۲ ساله بود که به دین علاقهمند شد و در کلاسهای کلیسا شرکت کرد و انجیل خواند و بیشتر از هر چیزی به متدیسم (شاخهای از پروتستانیسم) علاقه نشان داد. مثل بسیاری دیگر از مردم آن زمان، پدر، مادر و پدربزرگ پدری او ادعا داشتند که رویاها یا تصاویری دیدهاند که در واقع ارتباط خدا با آنها بوده است. به دلیل تنوع مذاهب در خانواده و جامعه، جوزف در مورد فواید دین رسمی دچار تناقض بود و میگفت که نگران سلامت روحی خودش است و از سویی هم رقابت بین شاخههای مختلف مسیحیت، گیجش کرده بود.
او بعدها ادعا کرد که حوالی سال ۱۸۲۰ کشف و شهودی داشته که مشکلات دینی او را رفع کرده است. وقتی که در جنگل نزدیک خانهاش مشغول دعا بوده، خدا ظاهر گشته وگفته که گناهان او بخشوده شده و کلیساهای فعلی، همه از اصل انجیل دور شدهاند. اسمیت گفته که این جریان را با یک کشیش در میان گذاشته و او تمام جریان را دروغ خوانده است. این داستان تا سال ۱۸۴۰ گفته نشده بود و حتی در بین مورمونها جایی نداشت و اگرچه این جریان توسط خود جوزف اسمیت به عنوان یک چرخش فردی شناخته شد، «اولین مکاشفه» بعدها در بین مورمونها اهمیت زیادی به عنوان سنگبنای دینشان یافت.
خانواده اسمیت در کنار کشاورزی منبع درآمد دیگری داشت: گنجیابی. گفته میشد که جوزف با «سنگهای بینش» میتواند گنجهای گمشده و دفنشده را پیدا کند. برای این کار، اسمیت سنگی را درون یک کلاه سیلندر میگذاشت و از بازتاب نور، اطلاعات لازم را به دست میآورد.
در سال ۱۸۲۳ او ادعا کرد که در همان هنگام دریافت خبر بخشش گناهانش، فرشتهای به نام «مورونی» هم به دیدارش آمده و جای کتاب برگهای طلایی و چند چیز دیگر - از جمله یک زره و یک عینک دارای عدسیهای ساخته شده از سنگ بینش - را هم نشانش داده که همگی در تپهای در نزدیکی خانهاش دفن شده بودند. اسمیت ادعا کرد که میخواسته فردای آن روز این اشیا را از زیر خاک درآورد ولی نتوانسته، چرا که همان فرشته جلوی او را گرفته است.
جوزف در سال ۱۸۲۷ برای آخرین بار به سراغ آن تپه رفت و همسرش را هم با خود برد. او گفت که این بار، گنج را درآورده و در جایی امن پنهان کرده است و البته فرشته به او گفته که آنها را به کسی نشان ندهد و فقط ترجمهاش را منتشر کند. او شرکت گنجیابی را رها کرد، ولی همکارانش باور داشتند که او به تنهایی کار میکند و فقط میخواهد همه کشفیاتش را برای خود نگه دارد. آنها با استفاده از یک «سنگ بینش» قوی، جای احتمالی اشیای پیدا شده توسط اسمیت را حدس زدند و به آنجا حمله کردند. اسمیت بعد از این جریان، پالمیرا را ترک کرد تا بتواند کتاب برگهای طلایی را ترجمه کند.
در سال ۱۸۲۷ او بعضی از حروف کتاب را (به گفته او «مصری تغییرشکلیافته») ترجمه کرد. در فوریه ۱۸۲۸، مارتین هریس هم به او در ترجمه کمک کرد و بعضی از نمونهها را به چند «دانشمند» نشان داد و آنها هم اصالت مدرک و درستی ترجمه را تایید کردند.
ترجمه تا اواسط سال ۱۸۲۸ ادامه یافت، تا آنکه هریس به وجود کتاب «برگهای طلایی» شک کرد و جوزف را قانع کرد که ۱۱۶ صفحه آماده شده را به او بدهد تا به چند عضو خانواده در پالمیرا نشان بدهد. هریس جزوه را -که از آن نسخه دومی تهیه نشده بود- گم کرد و همسر اسمیت هم نوزادی مرده به دنیا آورد. اسمیت گفت که به عنوان تنبیه برای گم کردن جزوه، فرشته اصل کتاب را گرفته و او هم توانایی ترجمه را از دست داده است. روز ۲۲ سپتامبر، او ادعا کرد که کتاب را دوباره به دست آورده است.
شروع دوباره ترجمه در آوریل ۱۸۲۹ اتفاق افتاد. اولیور کاودری جانشین هریس شد و آن دو تا اوایل ژوئن روی کتاب کار کردند. وقتی که در ترجمه به لزوم غسل تعمید رسیدند، هر کدام دیگری را غسل داد و ادعا کردند که یحیای تعمید دهنده بر آنها ظهور کرده و اجازه آن کار را داده است. اسمیت میدانست که به احتمال زیاد افراد بسیاری به عضویت کلیسای برنامهریزی شده توسط او درمیآیند و به همین جهت احتیاج داشت که داستان کتاب را رسمی کند. او از ۱۱ نفر به عنوان شاهد نام برد و همه آنها تایید کردند که کتاب را دیدهاند و ۸ نفر نیز آن را لمس کردهاند. اسمیت گفت که مورونی بعد از پایان ترجمه، دوباره کتاب را با خود برده است.
آن ترجمه، که به نام کتاب مورمون شناخته میشود، در ۲۶ مارس ۱۸۳۰ چاپ شد. در ششم آوریل همان سال، اسمیت و پیروانش به صورت رسمی «کلیسای مسیح» را تاسیس کردند. کتاب مورمون برای اسمیت شهرت زیادی آورد و البته مخالفان زیادی هم، که بیشتر آنها او را از محاکمه شدنش برای گنجیابی به یاد داشتند. با تعمید دادن چند نفر پیروی جدید، تهدیدها بالا گرفت و اسمیت قبل از آنکه بتواند اعضای جدید را تایید کند، دستگیر شد تا به عنوان برهمزننده نظم عمومی محاکمه شود. اسمیت با وثیقه آزاد شد و به همراه کاودری از کلسویل گریخت. سالها بعد او گفت که در آن دوران صدای پیتر، جان و جیمز ( پطروس، یعقوب و یوحنا، حواریون عیسی) را شنیده که او و کاودری را به مقامهای بالاتری در کشیشی ارتقا دادهاند.
وقتی که کاودری و سایر اعضای کلیسا میخواستند که اعلام استقلال کنند -همان زمانی که هیرام پیج برای پیدا کردن اورشلیم جدید در آمریکا، آنگونه که کتاب مورمون وعده داده بود، از سنگ بینش استفاده کرد- اسمیت خود را به عنوان پیامبر معرفی کرد. در سال ۱۸۳۳ اسمیت ماموریتی برای کاودری در نظر گرفت. او باید به میسوری میرفت تا جای دقیق اورشلیم جدید را بیابد و بومیان آمریکا را به دین جدید درآورد. اسمیت یک نسخه از «کتاب خنوخ» (جد نوح، و پسر آدم با ۵ واسطه) هم به او داد و شرح داد که چگونه خنوخ شهر صهیون را به گونهای عالی بنانهاده بود که خدا آن را به آسمان برد.
در راه میسوری، کاودری از شهر کرتلند در اوهایو رد شد و سیدنی ریجون و صدها نفر دیگر را به دین تازه درآورد. ریجون بعد از مدت کوتاهی به نیویورک رفت و نفر دوم کلیسا شد، چیزی که چندان خوشایند پیروان قدیمی اسمیت نبود. با افزایش مخالفت ها و تهدیدها، اسمیت اعلام کرد که کرتلند، محدوده شرقی اورشلیم جدید است و قدیسان باید آنجا جمع شوند.
در سال ۱۸۳۵ کلیسای تازه تاسیس بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ پیرو داشت و به سرعت رشد میکرد. کاودری در ماموریت خود شکست خورده بود، ولی ادعا داشت که محدوده اورشلیم جدید را در حوالی جکسون کانتی ایالت میسوری پیدا کرده است. اسمیت با او موافقت کرد و قرار شد که جایی نزدیکی شهر ایندیپندنس به عنوان «مرکز» شهر موعود در نظر گرفته شود.
(مرجع: ویکیپدیا http://goo.gl/316fl)
اگر که تا اینجای متن را با من همراه بوده باشید، تصویری کلی از یک شیاد به دستتان آمده است. نوشته ویکیپدیا در این مورد بسیار طولانی است و من فقط شروع داستان را ترجمه و خلاصه کردم. مورمونها فرقهای از پروتستانیسم هستند که امروزه کاملا از آیین پروتستان جدا شده و طبق آموزههای شیادی به نام جوزف اسمیت زندگی میکنند. کلیسای آنها The Church of Jesus Christ of Latter Day Saints نام دارد. مورمونها هم شاخههای مختلفی دارند (یک مثال: مورمون بنیادگرایی، با روا دانستن چندهمسری) و در کنار انجیل و سایر متون مذهبی، به کتاب مورمونها و نیز کتاب اصول و میثاق (توافقنامهای بین خدا و انسان) هم اعتقاد دارند. همیشگی بودن وحی، از اصول مذهب آنهاست (http://goo.gl/x40vo) و معتقدند که بعد از شهید شدن حواریون، اجازه کشیش بودن از بشر گرفته شده و اولین کشیش راستین بعد از آن زمان، جوزف اسمیت است (http://goo.gl/D1DWA) که بیواسطه توسط یحیی، پطروس، یعقوب و یوحنا منصوب شده است. آنها مثل سایر فرقههای مسیحیت معتقد به بازگشت مسیح به زمین هستند، ولی شهر موعود برای ظهور را اورشلیم جدید در ایالت میسوری میدانند. جوزف اسمیت در سال ۱۸۴۴ کشته شد، ولی فرقهاش اکنون حدود ۱۴ میلیون نفر پیرو دارد که بیش از ۶ میلیون نفر از آنهادر ایالات متحده آمریکا و بقیه در مکزیک، برزیل و سایر کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی پراکنده هستند.
همه این متن، هدفی جز رسیدن به یک نام نداشت: میت رامنی. خطرناک است سپردن یک مملکت به دست آدمی که معتقد به شیاد متوهمی مثل جوزف اسمیت است (به شدت قابل تعمیم). چطور میشود کشوری را دست چنین آدمی داد؟ کوتهبینانه است اگر فرض کنیم که مذهب او، صرفا عقیده فردی است. این آدم به حماقتبارترین باورهای ممکن پایبند است. این آقا، دچار تناقض وحشتناکی است و خودش هم نمیداند. چطور ممکن است مردم یک کشور را به دست او سپرد، آن هم آمریکا را؟ او پیرو سرسخت دروغی دویست ساله است.
سخت است باور کردن آن که گاهی انسانها به چیزهایی اعتقاد دارند که به وضوح دروغند و با هیچ معیاری قابل قبول نیستند. هنوز زمان زیادی نگذشته، دویست سال هم نشده است. اسمیت حتی با عقل زمان خودش هم یک شیاد حقهباز بود.
حالا من چطور باور داشته باشم به کسانی که بسیار پیش از او آمدند؟
نقل است که ایزد منان خاک را سرشت و قالب زد و به آن را به کمک هنرهای مستظرفه پرداخت و پروتوتایپ بشر را ساخت. سپس یک نخ کوبایی اصل روشن کرد و گوشه لبش گذاشت، به پشتی صندلی گردانش تکیه داد، دستهایش را پشت سرش گذاشت، نگاهی به سرتاپای موجود عور و لخت جلویش انداخت و با خود فکر کرد که الان نمیدانم واقعا طرح تکمیل است یا نه، بالغ است یا نه؟ باید مو بگذارم جاهای مختلفش یا نگذارم؟ بعد با خود گفت که خوب اولین نمونه است و هیچ کس نمیداند چه از آب در میآید، تا ببینیم چه میشود به امید خودم. سپس در فعالیتی بیش از حد انتظار دموکراتیک، از شرکتهای بزرگ دعوت کرد که محصول را برای تولید انبوه تست کنند.
از آنجا که طرح نوسازی و بازسازی فرشتگان تازه تمام شده بود و همه به موتورهای جنرال الکتریک و تجهیزات کنترلی زیمنس مجهز شده بودند و خزانه الهی خالی شده بود و البته از آنجا که فرشتگان و مشاوران ارشد احتیاج به درآمد بیشتر برای هزینههای روزافزون فرشتکهایشان داشتند و کمی رشوهگیرشده بودند، مناقصه را یک شرکت چینی برد. تستها با سرعت هنگفتی پیش میرفت و همه نتایج «عالی» گزارش میشد و البته در کنار پروتوتایپ و مخفی از دید حضرت حق، یک خط تولید هم راه افتاده بود و محصولاتش آماده عرضه با بازار بود و ناگفته پیداست که مارکهایی تقلبی و فقط شبیه به اسم اصلی داشتند مثل «امسان»، «آدن» و «بشل».
در فرایند شبیهسازی متوجه نقصهای مختلف شدند از جمله فقدان قدرت بازتولید، که البته به دلیل چشمانداز عالی افزایش فروش، این نقص به ربالعالمین گزارش نشد. جاسوسهای صنعتی خدا این راز را دریافتند و بلافاصله جریان را برای حضرت ایشان جبرئیمیل کردند. خشم الهی شعلهور شد و مناقصه را یک طرفه لغو کردند و در جا پروتوتایپ را، که دیگر خبرهایش به بیرون درز کرده بود و به عنوان پروژه شندولیکس شناخته میشد، به نزد خود بردند و از عصبانیت مشتی حواله کار کردند که تکهای از گل خشک شده کنده شد و جرقه فکری پروتوتایپ دیگری شکل گرفت که مکمل اولی باشد و البته بنا به نتایج «عالی» تستهای اولی، دیگر احتیاجی به هزینه اضافی برای نمونه دوم نبود.
به این ترتیب محصولات جدید با تغییراتی کوچک و بدون گارانتی عرضه شد و مسلم است که اشکالات ساختاری در تولیدهای متوالی کم کم به چشم میآید. بدینگونه بشر از هنگام تولد میتواند بیمار یا مشکلدار باشد و در برابر مشکلات فیزیکی موجود، تقریبا بیدفاع است.
راستی، خدا هم بیکار نیست. به عزرائیل قول داده که انواع و اقسام مشکلات را برای بشر ایجاد کند تا کسی او را مقصر نداند و به طرز مجدانهای و با پشتکاری مثال زدنی به حرفش پایبند است.
لحظهای که یک رژیم جنایتکار اصول پذیرفته شدهی قانون را نقض میکند، لحظهای که جنایت مجاز دانسته میشود، هنگامی که برخی از مردم، که بالاتر از قانون قرار دارند، میکوشند دیگران را از منزلت، شرافت و حقوق اولیهی خود محروم کنند، اخلاقیات مردم عمیقاً تحت تاثیر قرار میگیرد. رژیم جنایتکار این را میداند و سعی میکند از طریق ایجاد رعب و وحشت به رفتار اخلاقی و شایستهای تداوم بخشد که بدون آن هیچ جامعهای، حتی جامعهای که چنین رژیمی بر آن حکومت میکند، نمیتواند به وظیفهی خود عمل کند. اما به اثبات رسیده است که در جایی که مردم انگیزهی اخلاقی رفتار کردن را از دست دادهاند، رعب و وحشت نمیتواند کار چندانی از پیش ببرد.
من چمدانی را که قاتلانمان از کس دیگری دزدیده بودند کش رفتم. و بابت این کار به خودم مغرور بودم، متوجه نبودم که غرورم چقدر احقانه بود.
سالها بعد دریافتم که فقط چیزهای اندکی وجود دارند که بازگرداندنشان دشوارتر از اعادهی عزت و شرافت از دست رفته، و اخلاقیات آسیبدیده است، و شاید به همین دلیل بود که در خلال رژیم کمونیستی به شدت کوشیدم از این چیزها محافظت کنم.
هر جامعهای که بر مبنای فریبکاری استوار شود، و حتی اگر فقط در میان مشتی از نخبگان، جرم و جنایت را به عنوان یک جنبه از رفتار پذیرفته شده تحمل کند، و در همان حال یک گروه دیگر را، حال هر قدر هم اندک باشد، از شرافت و منزلت و حتی حق و حقوقی که نسبت به زندگی خود دارد محروم کند، خود را به تباهی اخلاقی، و در نهایت، به فراموشی کامل محکوم میکند.
روح پراگ ، ایوان کلیما، برگردان فروغ پوریاوری، نشر آگه ، چاپ اول، صص 23 - 24
من حافظه چندان خوبی ندارم، متاسفانه یا خوشبختانه. یادم میرود زود که چه میکردم و چه میخواستم. یادم میرود چه غمها و شادیهایی داشتم. فراموش میکنم که با صدهاهزار نفر دیگر، بیصدا در خیابانهای شلوغ تهران قدم میزدم. یادم میرود که همه، خشممان را زیر دندان میفشردیم و انگشتهای پیروزیمان را بالا میگرفتیم. تصویر محوی در ذهنم مانده از اینکه همدیگر را به آرام میکردیم. ساکت و خاموش، عکس دوستان ندیده و نشناختهمان را بالا میگرفتیم، که چرا کشته شدند؟
فراموش کردهام که از آغاز ماجرا، برای زندگی به میدان آمدهبودیم. آمده بودیم که فرهنگ زندهباد را فریاد بزنیم. حتی داشتیم زنده باد مخالف من را هم تمرین میکردیم. دوستان ما را کشتند، قسمتی از وجود مان را هم. عزیزان ما را به زندان انداختند، بی هیچ شرمی. بی هیچ محاکمهای. بیگناه! پراکنده کردند ما را. به بهشت مجازی رانده شدیم.
گویا دو سال گذشته است، برای بعضی از ما ولی یک عمر. برای مادران و پدرانی که فرزندشان از مرز جوانی نگذشت، شاید قرنها. کسانی از ما به هر قیمتی خود را از مهلکه دور کردند. کسانی هستند که هنوز جرم ناکرده همهمان را به دوش میکشند: بسیارند در زندان و بیشمارند در ایران. فراموش میکنم گاهی که چقدر بزرگ هستند آنها که در یک قاب، یک عکس، یک لحظه، پیامی به ما میرسانند که در چندصد خط نوشته به زحمت میتوان یافتش. آنهایی که ناگهان وسط یک خیابان، نمایی جاویدان از مظلومیت شدند و در قاب یک عکس، برای همیشه زخم بر دل ما گذاشتند و آنهایی که از لابهلای دستبند عشقبازی را به ما یاد میدهند و آنهایی که دلمان به خبر سه روز مرخصیشان خوش است و احیانا آزادیشان، تا دوباره ببینیم که واقعا هنوز هستند و پشت دیوارهای کوردلی حاکمان، نپوسیدهاند.
در این میان، خبرهای بد کم نبودهاند. خبرهایی که چشم و گوشم را میبستم که نبینم و نشنوم. سعی میکردم یک خط در میان بخوانم. بین سطرها را بخوانم بلکه پیامی از امید داشته باشند و نداشتند. مرگ گنجینههایی که به سختی تکرار خواهند شد، نباید دچار روزمرگی زندگی شود. باید بزرگ بماند و سهمگین. باید بخروشد بر جسم و جان همه ما. باید از ابتذال پاک بماند. باید مرگ، همچنان مرگ بماند، نه رهایی. باید مرگ در زندان، کریه و زشت بماند برای آزادیخواهان، برای آنها که دنبال زندگی هستند، آنها که به دنبال آزادی و کرامت انسان هستند.
و چقدر قلبم گرفته است این چند روز، که خواندهام سحابیها و صابر آزاد شدهاند، بارها و بارها. چه اندازه غمگین میکند آدم را این نمادگرایی ابلهانه، این دنباله فرهنگ شهادت و شهیدسازی: همه ما شهیدپرور هستیم و باز، خرده میگیریم به آنها که از هیچ شهید میسازند. تا جایی که یادم مانده، در راه هدف والایمان نمیخواستیم کشته شویم ولی از مرگ ترس نداشتیم. دوست نداشتیم کنج چهاردیواری باشیم، ولی ترسی از زندان نداشتیم. دستمان به کشتن کسی نمیرفت، ولی دفاع را حق خود میدانستیم. ولی یادم نمیآید که چیزی جز زندگی آزاد هدف ما بوده باشد. یادم نمیآید که کفن پوشیده باشیم، وقتی به خیابان میرفتیم. فقط شور زنده بودن در ذهن من مانده است از آن روزها.
من بیزارم از تقدس بخشیدن به مرگ، حتی اگر در راه هدف بسیار والایی باشد؛ که هر کسی میتواند هدف والایی برای خودش تعریف کند و در راهش بمیرد. من متنفرم از نوحهسرایی پوچ. من دیوانه میشوم از فکر آنکه باز هم روزی خبر مرگ عزیز دربند دیگری را بشنوم. مرگ آنها که برای من و تو به زندان رفتند، بار است بر دوشم، بار شرم و حقارت. نمیخواهم با مرثیه خوانی وجدانم را پاک کنم. نمیخواهم فکر کنم که برایش در محیطی مجازی هزار و خوردهای کلمه نوشتم و حق مطلب را ادا کردم. من میخواهم که اینها در یادم بماند. میخواهم با داغ همه عزیزانم زندگی کنم. میخواهم که هیچ وقت نشنوم فلانی هم از چنگال جلادان آزاد شد. میخواهم به عقب بازگردم، وقتی که هنوز مرگ را جلوی چشمانمان به رقص درنیاورده بودند. وقتی که هنوز نمیدانستیم و نمیخواستیم فکر کنیم که آنها، میکشند و آسان هم میکشند. مرگ نباید این همه آسان شود جلوی چشمانمان. چطور میتوانم بعد از دو سال یا ده سال به عکسهایش و چشمهای باز ماندهاش نگاه کنم؟ من نمیخواهم دیدن و شنیدن و لمس مرگ، آسان باشد.
من آرزو دارم به فضایی برگردم که همه ما خروش زندگی بودیم، نه ناله مرگ.