۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

گرفتمت، ناتور!


عجب زندگی غم‌انگیزی. موجی از شهرت در سال ۱۹۵۳ او را در بر گرفت، دو سال پس از نوشتن کتابی به نام "ناطور دشت". جروم دیوید سلینجر از این اتفاق متنفر بود: کتابش همه جا تدریس می‌شود، میان  دانشگاهیان محبوب است، به عنوان صدای اصیل هر نوجوانی شنیده شده که یک بار در زندگی جوش صورتش را ترکانده یا کمی پابلندی کرده که بتواند یک ویسکی و سودا سفارش دهد، ولی زندگی خصوصی او به هیچ کس ربطی نداشت. آرزویش آن بود که در جنگل زندگی کند، آتشدانی داشته باشد و ماشین تایپی و دسته دسته یادداشت‌های چسبیده به دیوار و درست مثل یک کر و لال با دنیای اطرافش برخورد کند. برای همسایگانش البته، همیشه "جری، ارباب دوست داشتنی" باقی ماند.آخرین نوشته‌اش را در سال ۱۹۶۵ به دنیا داد و آخرین مصاحبه را در سال ۱۹۸۰.

علاقه‌اش به زندگی در خلوت، باعث می‌شد که آدم‌ها سعی زیادی کنند برای نزدیک شدن به او، تا بتوانند یافته‌هایشان را به مجله‌های زرد بفروشند. مردم دنبال او می‌گشتند. خانه اش روی تپه‌ای در کورنیش (نیوهمپشایر) همیشه جای سرکشی مردم بود. برای اغی‌های پا به سن گذاشته، دانشجویان سال دوم با ناخن‌های لاک زده، دوروهای شانه‌پهن که کت شکار می‌پوشیدند، دزدهای نیوزویک، آن ناحیه انگار هاله‌ رازآلودی داشت، مثل یک زیارتگاه. البته بیست و هفتم ژانویه ۲۰۱۰ که جی.دی.سلینجر، غول ادبیات آمریکا، در سن ۹۱ سالگی درگذشت.

آخرین عکسی که اجازه داد از او بگیرند، سال ۱۹۵۳ بود و توسط ماوری گاربر گرفته شد، ولی تد راسل در سپتامبر ۱۹۶۱ برای موسسه پلاریس/سیگما به محوطه خانه او نفوذ کرد و عکس بالا را گرفت. مجله لایف برای مقاله " اسطوره‌ها: به یادماندنی‌ترین چهره‌های قرن" از همان عکس راسل استفاده کرد. به جز او، اینجا و آنجا باز هم کسانی به زندگی خصوصی و انزواگرایانه او سرک می‌کشیدند، ولی ماجرای بزرگ بعدی، در سال ۱۹۸۸ پیش آمد، وقتی که نیویورک پست روی جلدش عکس تمام‌صفحه‌ای از او چاپ کرد (در حالی که می‌خواهد مشتش را حواله دوربین کند) و بالایش نوشت: گرفتمت، ناتور! پل آدائو و استیو کانلی ("دو عکاس شجا مجله تایم"، پاپاراتزی‌های آزاد از چشم بقیه) چند روزی نزدیک خانه سلینجر کمین کردند و بعد از سالها عکس‌هایی از سلینجر به ظاهر سرحال و روپا گرفتند که این ستاره ادبیات را در حال کشیدن گاری خریدش نشان می‌داد. سلینجر توانست دوربین را بزند و با عکاس هم برخورد تندی داشت. بعد سوار تویوتا پیکاپ خودش شد و رفت.




ترجمه‌ شده از این نوشته وبلاگ Iconic Photos با اجازه کتبی از نویسنده اصلی. عکسها هم از همان منبع کپی شده‌اند و من مالک هیچ‌کدام از آنها نیستم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دروغ خالص ۲: گلبول‌های سرخ، بقراط و حضرت علی

این دومی را خیلی درست مطمئن نیستم که دروغ بوده باشد. احتمالا خود طرف هم هیچ در موردش نمی‌دانسته و دوست داشته که چنین چیزی درست باشد. از نگاهِ منِ شانزده ساله، دروغ بی‌شرمانه‌ای بود.
معلم قرآن یا شاید هم دینی، موجودی به شدت نچسب. فضولی که دوست داشت به همه منافذ بچه‌ها سرک بکشد. این جمله بیشتر به حمله شخصی شبیه است: تنها کسی که کت و شلوار قهوه‌ای (بدرنگ‌ترین قهوه‌ای دنیا) را با شال گردن سبز(بدرنگ‌ترین سبز دنیا) می‌پوشید. این توصیف بی‌ربط نیست، پایین‌تر به کارم می‌آید. در مدح علی سخنرانی می‌کرد و فضائلش را برمی‌شمرد. چیزی که یادم مانده این است:

بقراط (اجازه بدهید نگویم ارشمیدس، واقعا این یکی توی ذهنم است. شاید مغزم دیده که ارشمیدس خیلی بیشتر پرت است و می‌خواهد فریبم بدهد) با میکروسکوپ که گلبول‌های سرخ را نگاه کرد، نام مبارک حضرت علی علیه‌السلام را بر آن‌ها نوشته دید. داخل سینوس‌های انسان هم علی حک شده است.

(بگذارید باز هم تاکید کنم که ممکن است اشتباه کرده باشم و میکروسکوپ و بقراط به سینوس مربوط باشد و نه گلبول‌ها. چندان هم تفاوتی ندارد)
بی‌ربط ۱: ایشان خودشان را الگوی لباس پوشیدن می‌دانستند و بچه‌های یک دبیرستان را، آن هم در دوره‌ای که شلوارهای جین تنگ تازه داشت جای خودش را باز می‌کرد، به پیروی از شیوه خودش تشویق می‌کرد. روزی که شاید از برآمدگی شلوار یکی برآشفته بود، لابد به یاد خطبه شقشقیه به منبر رفت، داد و هوار کرد که این شیوه لباس پوشیدن مسلمان نیست و دست آخر جلوی کلاس ایستاد و دکمه کتش را بست، دستهایش را از دو طرف باز کرد و گفت: ببینید! این‌طور باید لباس بپوشید. برآمدگی می‌بینید؟ (چرخید و پشت به کلاس کرد) می‌بینید؟ هیچ معلوم نیست.
بی‌ربط ۲: آقای ایشان در اولین روز کلاس با یکی از دوستان من دعوای مختصری فرمودند و در انتها گفتند: اسم تو تا آخر عمر یادم می‌ماند. دوست من بعدا گفت: ای توی یادت! و من هم به او جواب دادم: اصلا بگو ای توی اسمم که در یادت بماند. ماجرا برایش طنزی نداشت. دلخور شد.
بی‌ربط ۳: با وجودی که بخشیدن و فراموش کردن را ارزش می‌دانم، هیچ گذشتی برابر آموزش‌دهندگان روا نیست. هنوز هم اگر او را ببینم، همان اندازه چندشم می‌شود که آن وقت. این آدمها، آگاهانه یا از روی ندانم‌کاری، دروغ‌های وقیحانه می‌گویند.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

دروغ خالص - ۱

از چند ماه پیش، به فکر جمع کردن بعضی خاطرات دوران تحصیل، از مدرسه تا دانشگاه، افتاده بودم. جسته گریخته چیزهایی به یادم می‌آمد که بسیار زیاد آزارم می‌دادند. معلم‌هایی که هرگز نخواهم فهمید دانسته به ما دروغ تحویل می‌دادند، یا خودشان هم نمی‌دانستند که حرفی بسیار لغو و دور از واقعیت زده‌اند. در باره بعضی‌هایشان می‌شد حدس‌هایی زد، ولی به هر حال قابل پذیرش نیست که یک نفر مسوولیت خود را در آموزش عده زیادی بچه نادیده بگیرد. شاید کوتاهی از خودم بوده باشد که تحقیقی در مورد شنیده‌ها نمی‌کردم. چیزی که برایم باقی مانده است، خشم است و سرخوردگی. اگر روزی خواستید درس دهید، حق ندارید حتی یک کلمه ناراست بگویید، حتی یک کلمه با شک.

امروز یکی از دوستان، در مورد شعر "جمعه" شهیار قنبری و جریان شکل‌گیری ترانه و آهنگ و اجرای فرهاد نوشته بود. به یاد معلم تاریخ سال دوم (یا سوم؟ به هر حال آخرین سالی بود که تاریخ داشتیم) دبیرستان افتادم. بعد از حادثه‌ای که یکی از معلم‌های محبوب ما را با خود برد، جانشین ایشان به سر کلاس آمد و بخشی از تاریخ را به گند کشید. در مورد رژیم گذشته و لزوم انقلاب ایشان اعتقاد داشتند که حکومت چنان جوانان را به پوچی کشیده بود که عصرهای جمعه به دستشان تفنگ با فشنگ جنگی می‌دادند و آنها را به تپه‌های اطراف تهران می‌بردند و در چند تیم به جان هم می‌انداختند. هر کس زنده بیرون می‌آمد، برنده بود. "داریوش" هم برای همین جریان بود که خواند "جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه".

بدیهی است که من هنوز هم نمی‌توانم خلاف جریان را اثبات کنم، همان‌طور که آن موقع هیچ دلیلی برای رد کردنش نداشتم. شنیده بودمش، معلمم گفته بود و نمی‌توانست دروغ باشد، پس باورش کردم. حالا لغزش در نام خواننده را هم می‌توان بخشید، ولی همه داستان به هیچ وجه با منطق جور در نمی‌آید. هیچ چیز مشابهی هم نشنیده‌ام، از هیچ کس، که سرنخی باشد برای درستی این ماجرا. بسیار هم استقبال می‌کنم اگر کسی بتواند اثباتش کند یا ادعا کند کسی را می‌شناسد که خبر را دست سوم از کسی شنیده باشد. تا آن موقع اجازه بدهید به این معلم عزیز، خسته نباشیدی بلندبالا بگوییم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

دندان خشم بر جگر خسته

" وارطان سالاخانیان، پس از کودتای ۲۸ مرداد سی و دو گرفتار شد. همراه مبارز دیگری، کوچک شوشتری، زیر شکنجه ددمنشانه‌ای به قتل رسید و به سبب آن که بازجویان جای سالمی در بدن آنها باقی نگذاشته بودند، برای ایز گم کردن جنازه هر دو را به رودخانه جاجرود افکندند. وارطان یک بار شکنجه‌ای جهنمی را تحمل کرد و به چند سال زندان محکوم شد. منتهی بار دیگر یکی از افراد حزب توده در پرونده خود، او را شریک جرم خود قلمداد کرد و دوباره برای بازجویی از زندان قصر احضارش کردند. من او را پیش از بازجویی دوم در زندان موقت دیدم که در صورتش داغ‌های شیاروار پوست کنده شده به وضوح نمایان بود. در شکنجه‌های طولانی بازجویی مجدد بود که وارطان در پاسخ سوال‌های بازجو، لجوجانه لب از لب وا نکرد و حتی زیر شکنجه‌هایی چون کشیدن ناخن انگشت‌ها و ساعات متمادی تحمل دستبند قپانی و شکستن استخوان‌های دست و پاهای خویش، حتی ناله‌ای نکرد. شعر نخست مرگ نازلی نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد. اما این عنوان، شعر را به تمامی وارطان‌ها تعمیم داد و از صورت حماسه یک مبارز به خصوص درآورد. "

شاملو می‌توانست همین‌جا، درست همین‌جا بلند شود و از سالن بیرون برود. او همه چیز را گفته بود. شعر را همه در دست داشتند و می‌توانستند خودشان بخوانند. نازلی را همه می‌شناختند. شاید حتی همه می‌دانستند که آن جادوی منسجم برای وارطان سروده شده. این کلمه‌ها بودند که با آن صدای گیرا باید گفته می‌شدند و با لحنی که درد از همه جایش می‌چکید ولی بی‌تفاوت می‌نمود؛ انگار که دارد "خروس زری، پیرهن پری" را تعریف می‌کند. ولی تو می‌دانی و می‌فهمی چه رنجی نهفته‌است پشت تک تک واژگانش و روی سرت آوار می‌شود تصویری که او از خشونت به سویت روانه می‌کند. وقتی از نازلی به وارطان تعمیمش می‌دهد، دوست داری از جایت برخیزی و به سوی سالن دانشگاه برکلی تعظیم کنی و بعد دوزانو بنشینی تا شعرش را بخواند. ولی او دیگر آنجا نیست. رفته و ما را با نازلی‌ها و وارطان‌ها تنها گذاشته.


 مرگ نازلی را بشنوید، از دقیقه ۲۵

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

شمشیرهای نیمه‌آخته

۱- سوره بقره، آیه ۱۰۹:
ودّ كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبين لهم الحق فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه باءمره ان اللّه على كل شى ء قدير 
(منبع: با تقریب خوبی همه قرآن‌های موجود روی زمین)

ترجمه: بسيارى از اهل كتاب دوست ميدارند و آرزو مى كنند ايكاش ميتوانستند شما را بعد از آنكه ايمان آورديد بكفر برگردانند و اين آرزو را از در حسد در دل مى پرورند بعد از آنكه حق براى خود آنان نيز روشن گشته ، پس فعلا آنان را عفو كنيد و ناديده بگيريد تا خدا امر خود را بفرستد كه او بر هر چيز قادر است.

تفسیر:
 (فاعفوا و اصفحوا) ميگويند: اين آيه با آيه جهاد نسخ شده كه در همين نزديكى جريانش گذشت .

(حتى ياءتى اللّه بامره )، در همان گذشته نزديك گفتيم : اين جمله خود اشاره دارد بر اينكه بزودى حكم عفو و گذشت نسخ خواهد شد و حكم ديگرى در حق كفار تشريع ميشود و نظير اين جريان در چهار آيه بعد كه مى فرمايد: (اولئك ما كان لهم ان يدخلوها الا خائفين) جريان دارد چون مى فرمايد: كفار قريش با ترس و لرز مى توانند داخل مسجدالحرام شوند، و ليكن در آيه : (انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجدالحرام بعد عامهم هذا)، (مشركين نجسند و ديگر بعد از امسال نبايد داخل مسجدالحرام شوند)، آن حكم نسخ شد، و ورود مشركين بمسجدالحرام بكلى ممنوع اعلام گرديد، اما كلمه (امر)، انشاءاللّه در تفسير آيه : (ويساءلونك عن الروح قل الروح من امر ربى)، گفتار در معنايش خواهد آمد.
 (ترجمه و تفسیرها همه از تفسیر المیزان )

۲- سوره توبه، آیه ۲۹:
 قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتب حتى يعطوا الجزيه عن يد و هم صغرون

ترجمه: با كسانى كه از اهل كتابند و به خدا و روز جزا ايمان نمى آورند و آنچه را خدا و رسولش حرام كرده حرام نمى دانند و به دين حق نمى گروند كارزار كنيد تا با دست خود و بذلت جزيه بپردازند.

تفسیر:
اين آيات مسلمين را امر مى كند به اينكه با اهل كتاب كه از طوايفى بودند كه ممكن بود جزيه بدهند و بمانند و ماندنشان آنقدر مفسده نداشت كارزار كنند، و در انحرافشان از حق در مرحله اعتقاد و عمل، امورى را ذكر مى كند.

از آيات بسيارى برمى آيد كه منظور از اهل كتاب يهود و نصارى هستند، و آيه شريفه (ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس و الذين اشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيمه ان الله على كل شى ء شهيد) دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مجوسيان نيز اهل كتابند، زيرا در اين آيه و ساير آياتى كه صاحبان اديان آسمانى را مى شمارد در رديف آنان و در مقابل مشركين بشمار آمده اند، و صابئين همچنانكه در سابق هم گفتيم يك طائفه از مجوس بوده اند كه به دين يهود متمايل شده و دينى ميان اين دو دين براى خود درست كرده اند.

و از سياق آيه مورد بحث برمى آيد كه كلمه (من ) در جمله (من الذين اوتوا الكتاب ) بيانيه است نه تبعيضى، براى اينكه هر يك از يهود و نصارى و مجوس مانند مسلمين، امت واحد و جداگانه اى هستند، هر چند مانند مسلمين در پاره اى عقايد به شعب و فرقه هاى مختلفى متفرق شده و به يكديگر مشتبه شده باشند و اگر مقصود قتال با بعضى از يهود و بعضى از نصارى و بعضى از مجوس بود، و يا مقصود، قتال با يكى از اين سه طائفه اهل كتاب كه به خدا و معاد ايمان ندارند مى بود، لازم بود كه بيان ديگرى غير اين بيان بفرمايد تا مطلب را افاده كند.
 (ترجمه و تفسیرها همه از تفسیر المیزان )
برای آیه‌های جهاد بروید به تبیان و جبهه جهادی منتظران خورشید

۳- اسلام دین رحمت است، تا زمانی که همه مسلمان باشند و نه بر دین دیگری، که تازه آن هم خودش مراتبی دارد. آیات ناسخ و منسوخ هم موضوع بسیار جالبی هستند در این دین، که نمونه‌هایش در دو کتاب دیگر بزرگ "آسمانی" هم کم دیده نشده است. اینها را تناقض نمی‌نامند، بلکه اقتضای زمان و پیشرفت. دست هر کسی هم برای تفسیر دلخواه باز است. می‌توانید یک روز جهاد کنید که در قدرت هستید، یک روز تقیه کنید که در ضعف هستید، یک روز که قدرتتان کمی می‌چربد و می‌توانید با قلدری پول از دیگران بگیرید هم به سراغ جزیه می‌روید. بستگی به فرقه‌تان هم دارد، که چه سودی و چه چشم‌اندازی را ترسیم کند. دست در دست کفار راه برود و نفت به آنها بفروشد و موشک بخرد و بعد با همان موشک به جنگ کفار برود. البته در این میان، هر چیزی که کتاب بگوید عین اخلاق است. جهاد، تجارتی بسیار سودمند است برای خرید بهشت و گاهی هم ترک وطن است و تحمل دوری از دیار، تا "کسب علم" کنیم و روزی بازگردیم که جنگ با مسلمانان همسایه (که در حال حاضر کافر هستند) تمام شده باشد. چه کسی می‌تواند بگوید که این نوعی جهاد نیست؟

۴- نبود رهبری مشخص در جهان اسلام به تنهایی ضعف نیست. رهبری پاپ چه گلی به سر دنیا زده است که بخواهیم دو تایش را داشته باشیم؟ ولی به اینجا که می‌کشد، داشتن یک تصویر و تفسیر مشخص بسیار بهتر است تا فاجعه‌ای که هر روز یک نفر احساس وظیفه کند و به جهاد برود. اقلا می‌دانیم که اسلام با دنیا در جنگ است یا شاید هم نیست. حالا ما مانده‌ایم و شمشیرهای نیمه‌آخته، که نمی‌دانیم بالاخره باید روی کسی بکشیم یا نه. ما مانده‌ایم و تفسیرهای گوناگون، که نمی‌دانیم زمان صلح و جنگ را چطور تشخیص دهیم. اصلا ما مانده‌ایم و دنیایی که می‌خواهیم با مفاهیم کهن بشناسیمش.

۵- کاملا بی‌ربط و در همین حال مربوط: دین بر مزار اخلاق فاتحه می‌خواند.

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

اندر نکوهش سخن افزون بر نیاز

جمله‌های آخر، خیلی وقت‌ها کار را خراب می‌کنند. ته مطلب را نمی‌بندد که هیچ، دره‌ای هم پیش پای طرف یا شخص سوم باز می‌کنند. پایان یک نوشته، سخنرانی، بحث یا فیلم، وقتی که همه ارضا شده‌اند از آن چه دریافت کرده‌اند، وقتی همه آماده‌اند که به سر خانه و زندگی خود بازگردند، وقتی همه می‌خواهند برداشت‌هایشان را مزمزه کنند با خودشان، وقتی همه تصمیم گرفته‌اند  بخشی از مغزشان را برای چند ساعت یا روز بسپارند به نشخوار صحنه‌های فیلم، ناگهان سر و کله یک جمله برای وادار کردن مخاطب به فهمیدن هدف یا نتیجه پیدا می‌شود و همه چیز را خراب می‌کند. نمونه آشکارش هم سوته‌دلان و آن عبارت پایانی، که جمشیدخان اصرار دارند که پیشنهاد ایشان بوده به حاتمی. همه چیز تمام شده، دیر به امامزاده رسیده‌اند، مجید افتاده زمین و مرده، او ناخواسته برادرش را کشته،  ما هم دیگر پر شده‌ایم از دیالوگ‌های خوب و شخصیت‌های به یاد ماندنی. اصلا بلند شده‌ایم و به سر کار و زندگی برگشته‌ایم. خیلی از ماجرا گذشته است. زمان هم تمام شده و همه کارنامه‌هایمان را از پشت گردن درآورده‌ایم و صف کشیده‌ایم تا دو کنتور شانه چپ و راست با بالهای کوچکشان به پایانِ نامه اعمالمان برسند. ناگهان ایشان برمی‌گردند رو به دوربین و می‌فرمایند: همه عمر دیر رسیدیم.
بفرمایید. ریده شد به همه خاطرات آینده ما از فیلم. ریده شد به دکتر جاکش. ریده شد به دواچی دوست داشتنی. ریده شد به ترتیزک‌های قد کشیده. ریده شد به کله تافتونی و تنور صیغه‌ای. ریده شد به فیلم. ریده شد به من، که آن قدر از این جمله دلزده شدم که حاضر نشدم برای بار دوم فیلم را ببینم، با وجود آن همه گفتگوی درخشان.
اشتباهی است که خود هم زیاد می‌کنم و کرده‌ام. اصلا باید این نوشته همین‌جا تمام شود، ولی دلم آرام نمی‌گیرد. یک بار داستانکی نوشتم همینجا و جمله آخرش درست به همین آشکاری بود و به همین چندش‌آوری. هنوز رهایم نکرده. می‌دانم آنجاست و دیگر نمی‌شود دستش زد. گربه از کیسه بیرون پریده. ریده شده به جریان و شرمندگی همیشگیش باقی مانده برای من.

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

این نوشته‌ها، مصداق بارز جرم اینترنتی هستند

امروز و بعد از مدتها، سری به یکی از وبلاگ‌های قدیمی‌ام زدم. آن زمان، فکر می‌کردم که خوب ترجمه می‌کنم. همه فعالیتم، ۲۰ پست بود و آخرینش، اواسط سال ۸۸. گویا بعد از ۳ سال به سرم زده بود که نسخه پشتیبان از وبلاگ تهیه کنم و هرگز فکر نمی‌کردم که به کارم بیاید. امروز دیدم که وبلاگم دیگر نیست. چند شعر و داستان کوتاه را مصداق جرم دانسته‌اند. برای زنده نگه داشتن آن کار و کوبیدن کاغدهای مجازی به صورت احمق‌ها، و نیز به خاطر این که نسخه پشتیبان به احمقانه ترین صورت ممکن به دست صاحب وبلاگ می‌رسد، تمام آرشیو را یکجا و در یک پست می‌آورم، درست به همان صورتی که منتشر شده بود.

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

اوضاع مصر، از دید یک مصری

فردای روزی که مردم مصر به خیابان ریختند و خواهان برکناری محمد مرسی شدند، فهمیدم که یک همکار مصری دارم. تا آن روز، هیچ برخوردی با هم نداشتیم ولی ناگهان نقاط اشتراک بسیار زیادی پیدا کردیم. او از خوشحالی حرکت مردم برای جلوگیری از ایجاد یک حکومت افراط گرای دینی، شیرینی خریده بود و با ایمیل به ما خبر داده بود که خوشحالم کشورم یک ایران جدید در خاورمیانه نشد و بیایید در شادی من شریک شوید و خلاصه Walk Like an Egyptian. این جمله خوش‌آوا و معروف البته بسیار به جا و مناسب بود و من هم در جوابش نوشتم که به زودی باید در باره این اتفاق حرف بزنیم، که من پر هستم از پرسش. امضا، یک ایرانی که دوست داشت مثل مصری ها راه برود. سه روز بعد، بالاخره همدیگر را دیدیم و این، گزارش کوتاهی است از آن چه بین ما گذشت:

۱- چرا اصلا مردم از اول در انتخابات شرکت نکردند؟ اکثریت مردم مصر بی‌سوادند و به راحتی تحت تاثیر حرف‌ها  و وعده‌ها قرار می‌گیرند. رای دادن هم به طور سنتی در مصر معنی و جایگاه خاصی ندارد و پدیده‌ای تازه است. مردم هیچ پایه‌ای برای شرکت در انتخابات نداشتند و مثل همیشه باور داشتند که فایده‌ای ندارد. در نتیجه فقط یک چهارم مردم شرکت کردند، که از این تعداد، نیمی به اخوان‌المسلمین و محمد مرسی رای دادند.

۲- به جز اخوان، بقیه گروه‌های مصری نه شناخته شده هستند و نه سازماندهی خوبی دارند. در نتیجه تنها کاندیدایی که رای منسجم داشت، مرسی بود. خیلی از مردم دوست نداشتند کسی را از دوره مبارک باز هم در قدرت ببینند و با وجودی که مرسی را مناسب برای ریاست جمهوری نمی‌دانستند، به احمد شفیع رای ندادند. اخوان‌المسلمین هم حتی تا پای صندوق‌ها هم به مردم پول می‌دادند و رای می‌خریدند.

۳-  پس از انتخابات و پیش از پایان شمارش، احمد شفیع اعلام پیروزی کرد ولی ناگهان نام مرسی از صندوق بیرون آمد و البته اختلاف آرا به گونه‌ای بود که در درستی انتخابات ایجاد شک می‌کرد (؟). هنوز هم پرونده‌هایی در باره انتخابات ریاست جمهوری مصر در دادگاه‌ها زیر بررسی است.

۴- مردم از چه چیزی ناراحت بودند؟ نتیجه دولت مرسی این شده بود: تمام مقامات بالای مملکتی و حتی استاندارها و شهردارها عوض شدند و همه پست‌ها به دست اخوان‌المسلمین داده شد. از لحاظ اقتصادی، کشور افت بسیار شدیدی داشت. برق و آب و سوخت بسیار کم است (اتیوپی اگر اشتباه نکنم روی نیل سد زده و آب نیل به شدت کم شده است، مرسی قول داده بود که این مورد را به سرعت پی‌گیری و برطرف کند. مردم برای بنزین ۴-۵ ساعت در صف می‌ایستند و همه کشور با قطعی برق روبروست) . بیکاری حتی از قبل هم بیشتر شده است. مرسی حتی به یک وعده از لیست ۷۵ تایی (یا هفتاد و سه تایی؟ درست یادم نیست. به هر حال این لیست، وعده انتخاباتی او بود) عمل نکرده است، در حالی که گفته بوده فقط در صد روز این کارها را به نتیجه می‌رساند. این عوامل باعث شده که تازه اکثریت خاموش زمان انتخابات، به خیابان‌ها سرازیر شوند. مردم، دولتی می‌خواهند که پیش از هر چیز بتواند به وضع زندگی آنها برسد و بعد از آن، سکولار باشد. 

۵- ارتش چقدر مورد اعتماد مردم است و آیا نگرانی ماندن نظامیان در قدرت وجود ندارد؟ نگرانی همکار من هم این بوده که چه اتفاقی می‌افتد اگر که ارتش وارد شود. او هم فکر کرده‌ که شاید دوباره حکومت به دست نظامیان افتد و همه آن چه در این مدت به دست آمده، نابود شود. فرمانده پیشین ارتش، اصلا جایگاهی بین مردم نداشت، ولی فرمانده کنونی گویا آدمی قابل اعتماد است.

۵- نظر کلی مردم در مورد ارتش چیست؟ مردم به ارتش اعتماد زیادی دارند و معتقدند که به هیچ وجه کودتا نشده، بلکه ارتش فقط نظم را کنترل کرده است. جریان تیراندازی و کشته شدن مردم هم این بوده که اخوان‌ به سمت ارتش حمله و  تیراندازی کرده است. فیلم این جریان‌ها قرار بوده که دوشنبه شب توسط ارتش پخش شود تا به دنیا نشان دهند که قصد کودتا نداشته‌اند و فقط برای برقراری نظم و جلوگیری از خشونت بیشتر تا زمان استقرار دولت موقت، کشور را به دست گرفته‌اند.

۶- مردم از موضع‌گیری آمریکا و اوباما بسیار ناراضی هستند. اکثریت معتقدند که آمریکا خواهان در قدرت ماندن اخوان‌المسلمین است تا اوضاع مصر از این هم آشفته‌تر شود. اصلا فکر می‌کنند که اخوان و حماس برای آمریکا و اسرائیل لازمند، تا منطقه هرگز روی آرامش به خود نبیند. از طرفی، می‌گویند که احتیاجی به کمک اوباما یا دنیا نیست، فقط واقعیت‌ها را ببینند و بازتاب کنند. الجزیره و سی‌ان‌ان بسیار یک طرفه و مغرضانه اخبار را پوشش می‌دهند و جنایات اخوان را نمی‌بینند.

حالا نظر خودم در مورد حرفهایمان: همیشه بعد از یک کار بزرگ مردمی، این شور و حال وجود دارد. همیشه بدبینی به طرف مقابل یا نیروی خارجی وجود دارد. همیشه  شانس این که حرفهای یک نفر به جای واقعیت‌های بیرونی، کمی هم از احساسات درونی سرچشمه گرفته باشد، وجود دارد. خوشحالم که یک حکومت اسلامی تازه در منطقه پایه‌گذاری نشد، ولی باز هم سخت است که ورود ارتش را نادیده بگیرم. برای من جالب بود که بسیاری از مسلمانان مصر، با وجودی که سواد و آگاهی چندانی ندارند، ترجیح می‌دهند که حکومتی سکولار داشته باشند تا مذهبی. حرفی که من برای همکارم داشتم این بود که به نظر من، همه این پیشامدها طبیعی است، ذات و میوه حرکت مردمی و دموکراسی‌خواهی است، تمرین است برای رسیدن به حالتی پایدار. بسیار متاسفم که کشور به مرز یک جنگ خانگی رفته است، ولی نمی‌شود ناگهانی و یک شبه همه چیز را درست کرد. باید مردم آرام آرام یاد بگیرند. 

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

عکاسی عاشق بدبختی است

Tauza Dance (source : Iconic Photos)

دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی، جنبش‌های حقوق مدنی در آمریکا موضوع همیشگی عکاسی بود و در آن سوی آبها هم جریان دیگری به همان اندازه مورد توجه عکاسان قرار داشت. در مبارزه طولانی آفریقای جنوبی با آپارتاید، عکاسی نقش بزرگی بازی کرد که بخش بزرگی از آن را مدیون مجله طبل (Drum) بود.
طبل، توسط دو انگلیسی فروتن و کم‌سروصدا  به نامهای جیم بیلی و آنتونی سامپسون اداره می‌شد که دستاوردشان، کاری ناممکن به نظر می‌رسد: با وجود بسته شدن بسیاری از مجله‌هایی که عکس‌های با موضوع ضد تبعیض نژادی چاپ کرده بودند، نشریه کوچک آنها دوام آورد. راز کارشان این بود که مجله را به عنوان نشریه‌ زرد و خبرچینی و حرف‌های درگوشی شناساندند و عکس‌ها، خبرها و داستان‌های مبارزه با تبعیض نژادی را لابه‌لای موضوع‌های عوام‌پسندانه‌ای مثل ازدواج، زندگی شبانه یا هنرپیشه‌های سینما گنجاندند. با وجود علاقه مجله به گسترش (مخصوصا به سایر کشورهای انگلیسی زبان آفریقا)، کارشان  سودآور نبود. بایکوت عملی توسط دولت آفریقای جنوبی هم کار را سخت‌تر کرده بود و بیلی تقریبا همه پول به جا مانده از پدرش را (سلطان طلای آفریقای جنوبی، ایب بیلی، نزدیک ترین شخصیت غیر کارتونی به اسکروج)، هدر داده بود. 
ولی همه سرمایه طبل، روزنامه‌نگاران و عکاسان نترسی بود که تقریبا همه آنها ساکن منطقه سیاه‌پوست نشین سوفیاتاون در حومه ژوهانسبورگ بودند. بسیاری از عکاسان مشهور این مجله، کاری می‌کردند که بازداشت شوند تا بتوانند از درون زندان‌ها عکاسی کنند. یکی از آنها، پیتر ماگوبانه، به دو سال زندان محکوم شد و تا پنج سال بعد از آزادی هم حق عکاسی نداشت. بعد از پنج سال، ماگوبانه سرسخت دوباره شروع به عکاسی کرد. 
احتمالا مشهورترین عکس چاپ شده در طبل - که بعضی از عکسها را می‌شود مشهورترین‌ها در تمام آفریقا خواند - عکسی بود از یک زندانی در حال رقص برهنه تائوزا. زندانیانی که از دادگاه یا کار اجباری بازمی‌گشتند، مجبور بودند که به تشریفات تحقیرآمیزی به نام تائوزا تن بدهند تا زندان‌بانان مطمئن شوند که آنها چیزی در مقعدشان مخفی نکرده‌اند. بیلی و خبرنگارانش، در مورد این کار شنیده بودند و فکر می‌کردند که عکسی از تائوزا برای نوشته دست‌اول و تکان‌دهنده هنری نکسومالو در مورد اوضاع وحشتناک درون زندان‌های آفریقای جنوبی مناسب باشد.
بیلی یکی از منشی‌هایش را به زندان مشهور ژوهانسبورگ به نام قلعه فرستاد. این خانم سفیدپوست به عنوان عکاس وارد شده بود، در حالی که یک عکاس واقعی به نام باب گوسانی و یک نویسنده به نام آرتور مایمانه او را به عنوان خدمتکارهای سیاه‌پوست همراهی می‌کردند. مقامات زندان به این خانم عکاس و مجله بی‌ارزشش اهمیت چندانی ندادند و به طور خاص هیچ گونه توجهی به دو همراهش نکردند. در نتیجه، گوسانی توانست عکس بالا را بگیرد که بسیاری را شوکه کرد و باعث تغییراتی (هرچند بسیار آهسته و در زمان زیاد) در نظام زندان‌های آفریقای جنوبی شد.
این جریان در سال ۱۹۵۴ اتفاق افتاد. آپارتاید چهار دهه بعد هم در آفریقای جنوبی پابرجا ماند. تخریب سوفیاتاون در همان سال (که البته منجر به شروع مبارزه مسلحانه نلسون ماندلای جوان هم شد) نقطه پایانی بود بر کارهای خلاقانه و انتشار مجله طبل.


- ترجمه شده با خلاصه‌سازی و تغییرات اندک از Iconic Photos

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

اشیای بی‌جان، عواطف انسانی

بعد از خواندن متن پایین احتمالا احتیاج به سکوت دارید، همان طور که من از دیروز تا حالا سه بار این تکه را خوانده‌ام و باز هم به هنگام ترجمه‌اش، چیزی از جنس ناتوانی یا خشم گلویم را گرفته بود. پس باید اول حرفم را بزنم. تکه مربوط به فیلم اول را مجبور بودم بیاورم تا توضیحی در مورد فضا و بحث داده باشم. هیچ کدام از دو فیلم گفته شده را ندیده‌ام و شاید هرگز هم نبینم. ولی قدرتی در این کلمات بسیار ساده و دید تیز جناب پل آستر وجود دارد که من را به شدت تکان می‌دهد. شاید اگر که این فیلم‌ها را می‌دیدم، اصلا تصویرهایی به این حد شفاف، ماندگار، نفس‌گیر و آزارنده در ذهنم شکل نمی‌گرفت. ترجیح دادم برای ترجمه از لحن گفتگوی عادی استفاده کنم. بسیار بیشتر به دلم نشست. 

مردی در تاریکی، پل آستر، ترجمه از آلمانی (انتشارات Rowohlt) و انگلیسی (کتاب الکترونیک، انتشارات Henry Holt) 


کاتیا گفت: اشیای بی‌جان.
پرسیدم: خوب؟ چه شونه؟
جواب داد: اشیای بی‌جان، وسیله‌ای برای بیان عواطف انسانی. این، زبون فیلمه. فقط کارگردان‌های خوب می‌دونن که چطور ازش استفاده کنند. ولی رنوار، دِسیکا و رای بهترین‌ها هستند. نه؟ 
- بدون شک.
- به شروع دزد دوچرخه فکر کن. قهرمان فیلم، بالاخره کار پیدا کرده ولی نمی‌تونه بره، مگه اینکه اول دوچرخه رو از گرو دربیاره. با ناراحتی میره خونه. زنش بیرون از ساختمون داره دو تا سطل سنگین آب رو روی زمین می‌کشه. تمام فقرشون، همه دست و پا زدن این زن و خونواده‌ش توی همون دو تا سطله. شوهر چنان توی دردسرهای خودش گیر کرده که تازه وقتی برای کمک کردن از جاش تکون می‌خوره که زن نصف راه رو رفته. تازه اون وقت هم فقط یکی از سطل‌ها رو می‌گیره و می‌ذاره زن اون یکی رو تنهایی ببره. هر چیزی که لازمه در مورد زندگی‌شون بدونیم، توی همون چند ثانیه گفته می‌شه. بعد از پله‌ها میرن بالا. توی آپارتمان‌شون، زنش به این فکر میفته که ملافه‌ها رو بدن گرو تا بتونن دوچرخه رو آزاد کنن. یادت بیاد که چقدر با عصبانیت به سطل لگد میزنه، چقدر خشن کشو رو باز میکنه. اشیای بی‌جان، عواطف انسانی. بعد میریم توی سمساری، که نمیشه اسمش رو فروشگاه گذاشت و بیشتر شبیه یه جای بزرگه، یه انبار از چیزهایی که کسی نمی‌خوادشون.  زن، ملافه‌ها رو می‌فروشه و بعدش می‌بینیم که کارگر فروشگاه، بسته کوچیک اون‌ها رو می‌بره که توی قفسه‌ها و کنار بقیه چیزها بذاره. اولش به نظر نمیاد که قفسه‌ها خیلی بلند باشن، ولی بعدش دوربین میاد عقب و وقتی کارگر داره از پله‌ها بالا میره، می‌بینیم که قفسه‌ها همینجوری بالا و بالاتر میرن. تا سقف. هر قفسه هم پر از بقچه‌س، مشابه همون که مرد می‌خواد توی قفسه بذاره. و یهو اینجوری به نظر میاد که تمام رم ملافه‌هاشون رو فروختند، همه شهر توی همون بدبختی دست و پا میزنه که قهرمان فیلم و زنش. فقط توی یک نما، بابابزرگ. فقط توی یک نما، تصویری از زندگی یک جامعه لب پرتگاه فاجعه رو می‌بینیم.
- بد نیست، کاتیا. همه چی جور در میاد.
- همین امشب این رو فهمیدم. ولی فکر می‌کنم که انگار چیز جالبی کشف کردم چون توی هر سه تا فیلم، مثال‌هاش رو دیدم. یادت میاد ظرفها توی توهّم بزرگ؟ 
- ظرفها؟
- آخر فیلم. گابین به زن آلمانیه میگه که دوستش داره و بعد از جنگ برمی‌گرده تا اون و دخترش رو با خودش ببره، ولی الان ارتش داره نزدیک میشه و باید تا دیر نشده با دالیو از مرز سوییس رد بشه. چهارنفری برای آخرین بار با هم غذا می‌خورن. بعد وقت خداحافظی می‌رسه. البته همه چی حسابی اشک آدم رو در میاره. گابین و زن، توی چارچوب در وایستادن. ممکنه دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینن. اشکهای زن وقتی که مرد توی شب محو میشه. رنوار بعدش به گابین و دالیو کات میزنه که دارن به سمت جنگل میرن. شرط می‌بندم هر کارگردان دیگه‌ای بود، تا ته فیلم روی همون صحنه می‌موند. ولی نه رنوار. اون این نبوغ رو داشت - و وقتی میگم نبوغ، منظورم درک بالا و عمق احساساتشه- که به زن و دختر کوچولوش برگرده، این بیوه جوونی که تازه شوهرش رو به جنون جنگ باخته، و حالا باید چه کار کنه؟ باید برگرده توی خونه و با میز شام روبره بشه و ظرفهای کثیف همون شامی که تازه خوردند. مردها رفته‌اند و چون دیگه نیستند، ظرفها الان تبدیل شدند به نماد نبودن‌شون. عذاب کشیدن زن‌ها در تنهایی، وقتی که مردها به جبهه میرن. بدون یک کلمه حرف ظرف‌ها رو از روی میز جمع می‌کنه، دونه به دونه. این صحنه چند ثانیه طول میکشه؟ ده ثانیه؟ پونزده ثانیه؟ خیلی کم، ولی نفست رو بند میاره، نه؟ دل و روده آدم رو بیرون می‌کشه.