۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

سکوت رعب‌آور بین دو حرف اضافه

- دیگه تعطیلاتتون شروع شده؟
- آره، یعنی از دوشنبه شروع میشه. شنبه یکشنبه که حساب نیست.
- چقدر تعطیلی دارید؟
- دو هفته تقریبا. یه کمی بیشتر.
- عیدتون کیه؟
- عید ما که نیست، ولی کریسمس چهار روز دیگه‌س
- عیده دیگه به هر حال، تعطیلید.
- حالا به هر حال، یه هفته بعد از کریسمس هم تعطیلی سال نو میاد
- اهه، با هم فرق داره مگه؟
- آره خوب. تولد عیسی با سال نو فرق داره.
- آها. بعد برای اون هم تعطیلید؟
- دیگه همه تعطیلی‌ها رو هم دیگه‌س.
- الان مردم لابد مثل شب عید اینجا حسابی مشغول خریدند دیگه. 
- دقیقا مثل اونجا که نه. ولی کم و بیش شبیه هست.
- بعد هم این هفته آخر همه چیز تق و لقه. چرا باید سر کار بری؟
- اونقدر هم تق و لق نیست که همه چیز خوابیده باشه.
...
..
.
و به همین کیفیت و روال، هر سال تکرار می‌شود. این، بار پنجمش است. نمی‌دانیم چند بار دیگر باید گفت و تکرار کرد. برای طرف مهم نیست، برای ما هم همینطور. شاید حتی می‌دانند همه‌اش را. از سر ناچاری است این حرف زدن، این تکرار. از روی گم کردن واژه‌هاست و اشتراک‌ها. از اجبار فاصله‌هاست و دنیاهایی که چنان به هم غریبه‌اند، که گویی هندسه‌هایشان هم یکی نیست. از ملال است، از موقعیت‌های زجرآور پشت شیشه‌های جادویی. سکوت‌های عذاب‌آور برای گشتن به دنبال سوژه‌ای دیگر. زمان خریدن، برای بیشتر دیدن. وگرنه باید بعد از احوالپرسی، سلام به همه برسانیم و بدرود بگوییم، تا دیداری دیگر. تازه مصیبت آنجاست که به همین خو می‌گیریم و کم‌کم احساس ناراحتی می‌کنیم، اگر که وضعی به جز این داشته باشیم.

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

جورج لینکلن راک‌ول - عکسی از ایو آرنولد

خیلی‌ها امروزه جورج لینکلن راک‌ول را به خاطر نمی‌آورند. او را باید به خوبی به خاطر سپرد و نه برای خوبی.


در این عکس (به تاریخ ۲۵ فوریه ۱۹۶۲) ایو آرنولد صحنه‌ای سوررئال را شکار کرده است: راک‌ول در آمفی‌تئاتر بین‌المللی شیکاگو و بین دو عضو "حزب نازی آمریکایی" نشسته و به سخنرانی ملکوم ایکس برای مسلمانان سیاه‌ پوست  گوش می‌دهد.
این، بخشی ناشناخته از تاریخ آمریکاست. زمانی که ایده برتری نژادی راک‌ول و ملت اسلامی مالکوم ایکس، جدایی طلبی را به نهایت رساند و پیشنهاد تشکیل دو ملت مستقل داد که فقط رنگ پوست جدایشان کند.

راک‌ول با مضحکه شدن خود هیچ مشکلی نداشت. او باور داشت که همه سیاه‌پوستان باید به آفریقا فرستاده شوند و هر یهودی باید اخته شده و اموالش مصادره شود - تنفری که در برابر انزجارش از "همجنس‌بازها"، ناچیز بود. او می‌خواست "خائن"هایی مثل ترومن (رئیس جمهور پیشین) و آیزنهاور را به دار بیاویزد. وقتی که مجله پلی‌بوی یک گزارشگر سیاه‌پوست(*) برای مصاحبه با او فرستاد، راک‌ول تفنگش را روی میز کنار دستش گذاشت و در تمام مدت مصاحبه از آن دور نشد.

امروزه قابل درک نیست که با گذشت تنها پانزده سال از جنگ جهانی دوم،چگونه کسی (که یک کهنه‌سرباز آن جنگ هم بوده است) می‌تواند نسخه آمریکایی حزب نازی را پایه گذاری کند، خودش را هیتلر آمریکایی بنامد و نشان نازی‌ها را چنان فراوان در آمریکا گسترش دهد. ولی آن روزها، روزهای کنجکاوی و کشف بود. به خاطر تلاش حکومت در تبرئه مردم عادی بود (که اکنون و در زمان جنگ سرد، متحدان آمریکا شده بودند) و نیز به دلیل کمبود رسانه‌های جمعی پرمخاطب، کمی طول کشید تا مردم عادی اهمیت و ابعاد فاجعه هولوکاست را دریافتند. بسیاری، از جمله سربازانی که آن جنایات را به چشم دیده بودند، باور داشتند که این برنامه آزار یهودی‌ها، بخشی از مبارزه آنها علیه ستم و قحطی در اروپا بوده است.

در زمانی که این عکس گرفته شد، این افکار به سرعت نابود می‌شدند. محاکمه آیشمن در سال ۱۹۶۱ حقایق هولناکی را یکی پس از دیگری آشکار کرد. هر روزی که می‌گذشت، آمریکا  از چیزی که راک‌ول فکر کرده بود، بیشتر فاصله می‌گرفت. راک‌ول که مدام بیشتر در پارانویا فرو می‌رفت، در سال ۱۹۶۷ به دست معاون سابقش کشته شد. هنوز هم حزب او فعال است و از توییتر هم استفاده می‌کند. عجب تناقضی وجود دارد بین ابزار قرن بیست و یکمی که استفاده می‌کند و ایدئولوژی قرن نوزدهمی که تبلیغ می‌کند!

(*) آن خبرنگار پلی‌بوی، آلکس هیلی بوده است. نویسنده "ریشه‌ها"
- این نوشته و عکس همراهش/ ترجمه‌ای است از این نوشته وبلاگ دوست داشتنی Iconic Photos
-  خواندن بیشتر در مورد Eve Arnold و George Lincoln Rockwell در ویکیپدیا
- شاید داستان ارتباط او و ملکوم ایکس، به صورتی که نویسنده تعریف کرده، چندان دقیق نباشد.

  Eve Arnold photographed by Lord Snowdon in 2001 (source : telegraph.co.uk)

۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

ماجرای خطاطی که نوشتن نمی‌دانست

چند روز پیش به دنبال چیزی می‌گشتم (که واقعا یادم نیست چه بود) و به کاتبان وحی رسیدم. این که چند نفر بوده‌اند و آیا شناخته شده هستند یا نه، برایم سوال شد.
کاتبان وحی گویا تعداد چندان مشخصی ندارند. چهار یا پنج نفرشان سرشناس هستند، عده‌ای کمتر شناخته شده و شماری هم گویا ناشناس. تعداشان از بیست و سه تا چهل و پنج نفر گفته شده است. در این میان، از کسانی نام برده شده که شیعیان نامشان را به عنوان دشنام استفاده می‌کنند. 
یکی از مهم‌ترین نویسندگان، علی بن ابی‌طالب بوده است. برخی منابع گفته‌اند که آیه‌ای نازل نشد، مگر آنکه پیامبر ابتدا آن را و تفسیرش را بر علی خوانده باشد. با توجه به این که علی در زمان برانگیخته شدن محمد تازه ده سالش شده بود، باید با موجودی خارق‌العاده طرف باشیم که گویا این، خوشایندترین تفسیر به ذائقه ملت است. هیچ کس نمی‌پرسد که چرا یک بچه از ده سالگی می‌تواند هر متنی را با تفسیر بنویسد و حفظ کند، بلکه توجه همه به معجزه جلب می‌شود. راستی، خلفای چهارگانه و عمرو عاص هم از نویسندگان هستند ولی منفورند. نمی‌دانم چه کنم با آیه‌هایی که این انسان‌های نابکار نوشته‌اند.

یک نکته جالب، این نوشته بود. می‌گوید که پیامبر به ظاهر خواندن و نوشتن نمی‌دانست، چون کسی ندیده بود که بخواند یا بنویسد ولی جایی گفته نشده که بلد نبوده است. بی‌سوادی، نقص است و در پیامبر راه ندارد. او، عادت به خواندن و نوشتن نداشته برای اینکه معروف نشود به این کار و متهم نشود به دست بردن در قرآن. علامه طباطبایی هم گفته‌اند که "ظاهر عبارت نفی عادت بر نوشتن و خواندن است و این در جهت استدلال مناسب تر است". حالا به جایی می‌رسیم که باید نوشته را به گونه‌ای تفسیر کرد که مطلوب از آن مستفاد گردد! ایشان در جایی دیگر فرموده‌اند: "قرآن به صورت امروزی در عهد رسالت ترتیب داده نشده بود، جز سوره های پراكنده بدون ترتیب و آیه هایی كه در دست این و آن بود ودر میان مردم به طور متفرق وجود داشت". 

سوال بسیار بزرگ بنده، میزان اعتماد است به این همه آدم، که در بازه‌های زمانی متفاوت نوشته‌های مختلفی را نزد خود نگهداری کرده‌اند و بعدا همه را یک‌جا جمع آورده‌اند. چطور می‌شود اطمینان کرد به این همه آدم مختلف، که یک حرف هم جابجا نکرده باشند؟ البته که جواب هم دارد: آخر سر یک بار قران به صورت کامل نازل شده و همه می‌دانند که متن کاملش چیست. برادران! سوراخ‌ها را با گل نپوشانید. باز هم دعوتتان می‌کنم به خواندن زندگی جوزف اسمیت و داستان مورمون‌ها. 

و در آخر، یک داستان جالب من را میخکوب کرد:
عبد الله بن سعد بن ابى‌السرح يكى از نخستين كاتبان وحى بود كه خط خوشى داشت اما پس از مدتى مرتد شد و از مدينه به مكه گريخت. در آنجا به خود می‌باليد كه گاهى به جاى "سميع"، يا به جاى "خبير"، "بصير می‌‏نوشته است تا اين‏كه درباره او دو آیه نازل شد. وى يكى از شش نفرى بود كه روز فتح مكه، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمان قتل او را صادر كرد اما عثمان، برادر رضاعى عبداللَّه بن سعد چند روز بعد او را نزد رسول خدا آورد و اصرار كرد كه او را امان بدهند، رسول خدا ساعتى درنگ فرمود سپس او را امان داد. وقتى از آنجا خارج شدند پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به اصحاب فرمود: چرا كسى از شما گردنش را نزد؟ يكى از آنان گفت: چشم دوخته بوديم كه اشاره‏اى بفرمايى! پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اشارت چشم در شأن پيامبران نيست؛ بدين ترتيب، او هم رها شد و كرد آنچه را كه كرد.

این داستان را باید دشمنان یک پیامبر ساخته باشند، نه اینکه دوستانش نقلش کنند. رسول خدا امان نمی‌دهند و بعد انتظار دارند کسی بفهمد منظورشان را و سر یک نفر را برای جابجا کردن سمیع و خبیر (که نمی‌دانیم اصلا طرف راست گفته یا نه، و از سوی دیگر هنوز در قران هست یا نه، و اصولا چقدر مهم است که باشد یا نباشد) بزند. در آخر هم می‌فرمایند که در شأن پیامبران نیست اشارت چشم. دقت کنید: در شأن پیامبران نیست. این داستان عجیب روی اعصاب من راه رفته است در این چند روز. ما داریم در مورد معیار حق و باطل حرف می‌زنیم. در مورد رفتار دوگانه بزرگترین انسان یک دین.

به دنبال اثبات هیچ چیزی نیستم و هیچ هدف خاصی را دنبال نمی‌کنم. به نظرم باید در مورد همه چیز دو بار فکر کرد. باید دید انتقادی داشت و بدون استثنا هر چیزی را به سوال گرفت. آزارنده است این همه حفره و نامعینی در چیزهایی که مردم برایشان عملا جان می‌دهند.
البته جوابش را خودم می‌دانم: اگر متن از بالا آمده باشد، حتما خودش به نحوی کارها را ترتیب داده که تغییری در متن ایجاد نشود. از طرفی متن به گونه‌ای است که نمی‌تواند از بالا نیامده باشد. پس خدایی هست و دینی فرستاده که باید بر آن بمانیم. همین.

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

استعاره‌ها - سیلویا پلات

من معمایی هستم در نه بخش،        
یک فیل، خانه‌ای بزرگ،
یک خربزه خزنده بر دو پیچک.
میوه‌ای سرخ، عاج‌گون، کُنده‌ای مرغوب!
این قرص بزرگ نان، ورآمده است از مخمر.
پول، تازه ضرب شده است در این کیف بزرگ.
من یک وسیله‌ام، یک مرحله، گاوی درون گوساله.
من یک کیسه سیب سبز خورده‌ام،
سوارم بر قطاری که پیاده نمی‌توان شد.

I’m a riddle in nine syllables, 
An elephant, a ponderous house, 
A melon strolling on two tendrils. 
O red fruit, ivory, fine timbers! 
This loaf’s big with its yeasty rising. 
Money’s new-minted in this fat purse.
I’m a mean, a stage, a cow in calf. 
I’ve eaten a bag of green apples, 
Boarded the train there’s no getting off.

سالها پیش بود که برادرم این شعر را خواند، کتاب را بست، به سویم برگشت، دهانش را باز کرد و نعره‌ای کشید. شعر، به خصوص شعر غیرفارسی، هیچ وقت برایم چندان علاقه‌برانگیز نبوده است. این هم کنار خرت و پرت‌های دیگر به مدت بیش از ۱۵ سال گوشه مغزم مانده بود. نمی‌دانم چه شد که به یادش افتادم. به یاد همان بخش "گاوی درون گوساله" که فک کامیار را به زمین انداخته بود. گشتم و از اینجا پیدایش کردم، به همراه یک تفسیر کوتاه که آن را هم کاملا خلاصه ترجمه می‌کنم (شماره‌ها، تناظر یک به یک با بندهای شعر دارند):

۱- پلات (یا گوینده) در آغاز می‌گوید که شعرش را چگونه باید فهمید.  او یک معماست و دارد خودش را به بازی می‌گیرد. دقت کنید به عدد ۹. ۹ خط شعر، ۹ هجا در هر خط، تعداد واژگان هر خط هم مضربی از ۹. نام شعر (استعاره‌ها) هم می‌خواهد بگوید که باید به این عدد توجه داشت.
۲- گوینده باز هم دارد خودش را دست می‌اندازد و طعنه می‌زند به جثه بزرگ خودش.
۳- پلات (یا گوینده) احتمالا اشاره دارد به تلو تلو خوردنش به هنگام راه رفتن بر روی پاهایی (به نسب جثه) نازک که خربزه‌ای را بر دوش دارند.
۴- سرخ، جلب توجه به گوشت (نوزادی که در او شکل گرفته). عاج‌گون، اشاره به باروری تخمک‌هایش. باید این کنده مرغوب بالاخره بیفتد (بی‌افتد؟بیافتد؟؟) و به دنیا بیاید.
۵- پلات دارد شکمش را با نان ورآمده مقایسه می‌کند
۶- اشاره به داشتن چیزی ارزشمند و تازه.
۷-  (نامرتبط به آن مرجع و نظر شخصی) پلات خودش را یک وسیله و ابزار می‌بیند، در یک دوره گذرا. گاوی درون گوساله، به نظرم یک اشتباه در ترجمه است. اینجا ترجمه‌ای در دست ندارم و هرجا که فارسی این شعر را در اینترنت پیدا کردم، باز هم همین‌طور ترجمه شده بود. گویا باید "گاوی پا به ماه" ترجمه شود یا "گاوی حامله". این عبارت در انگلیسی به چنین مفهومی به کار می‌رود. (مترجم آن مجموعه شعر را به خاطر ندارم.)
۸- اشاره به ویار داشتن و خوردن سیب ترش؟
۹- این بند با توجه به بقیه شعر و مسلم بودن حاملگی، قابل لمس است.

اگر دوست داشتید بیشتر بخوانید، این را هم پیدا کرده بودم که تفسیر بهتری بود ولی باز هم (مثل همان منبع بالا) توسط یک دانش‌آموز نوشته شده است. حالا خواستم بگویم که گاهی خاطراتی به سراغمان می‌آید، سخت دردسرزا.

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

یک به توان یک


Photographer: Oded Balilty.The picture was awarded with the Pulitzer Price in 2007.(Cultura Inquieta)

در توضیح عکس نوشته شده: در سال ۲۰۰۶، دولت اسرائیل دستور داد که مهاجران یهودی جاهایی را تخلیه کنند. اودد بالیلتی، عکاس آسوشیتد پرس، این عکس را وقتی گرفت که برخورد پلیس با معترضان به خشونت کشیده شده بود. عکس، شجاعت زن جوانی را در برخورد با نیروهای دولتی نشان می‌دهد. ینت نیلی، دختر شانزده ساله در عکس بالا، می‌گوید: "این عکس، مایه شرم دولت اسرائیل باید باشد، نه افتخار. عکس چیزی است شبیه یک اثر هنری، ولی اتفاقی که آنجا افتاد از گونه دیگری بود. اینجا من را طوری می‌بینید که انگار یکی برابر بسیاری ایستاده است. ولی در واقع پشت سر آن همه آدم، یک نفر (ایهود اولمرت، نخست وزیر وقت اسراییل) است و پشت سر من، خدا و ملت اسراییل. (منبع: Cultura Inquieta)

در نگاه اول، زیبا بود و تاثیرگذار. خود عکس، هیچ کم ندارد. داستان، سوژه، متن و حاشیه، آدمهایی که انگار هزار هزار پشت سر هم صف کشیده‌اند تا یک نفر را از سر راه بردارند. داستان را که خواندم، همه چیز در هم پیچید و نابود شد. دو ملت سر هیچ در جنگند. یکی از آنها، می‌گوید که روی زمین خودش ایستاده و دیگری، خاک مقدس را به ارث برده است، از خود خدا. ترسناک است این باور استوار و پافشاری بر عقیده، وقتی که منبعش را کتابی کهن بدانند با منشاء موهوم. یک دختر شانزه ساله، هیچ شکی به خودش راه نمی‌دهد که یک ملت را پشت سرش دارد و خدا را، برای بازپس‌گیری سرزمین موعود. خشتهایی که موسی از بوته‌ای آتش‌گرفته پیدا کرد، هنوز هم چراغ راه زندگی اوست (اصلا اجازه بدهید دعوتتان کنم به دوباره خواندن در مورد جوزف اسمیت، تا ببینید چطور می‌شود نه تنها پیامبر شد، که ظرف کمتر از دویست سال چند میلیون رهرو هم جمع کرد). می‌جنگد برایش و می‌میرد. با که می‌جنگد؟ حکومت دینی فاشیستی که خودش برای (یا اقلا به بهانه) سرزمین موعود دارد می‌جنگد. این عکس، زده است روی دست هر چه تعصب و حماقت. او، برای خانه‌اش نمی‌جنگد - که آن را در سرزمینی ساخته، نه مال خودش و نه مال دولتش - بلکه برای خدا و خاک مقدسی می‌جنگد که تورات وعده‌اش را هزاران سال قبل داده است. برای تداوم چرخه معیوب حماقت می‌جنگد و این اصلا به دین، مذهب، فرهنگ، جامعه، قبیله، کشور یا مرز خاصی محدود نمی‌شود. برای خود حماقت است که می‌جنگد. تصویر به این خوبی ساخته، عکس به این خوبی گرفته و بعد فقط یک جمله، یک توضیح  کوتاه در باره‌اش، همه چیز را از بین برده است.
این قدرت یک دختر به توان خدا نیست، یک نفر است به پشتوانه هیچ و توهم خدا.

در آخر باید بگویم که تصمیم گیری بسیار سخت است. از سوی دیگر باید در نظر بگیریم که دولت اسرائیل برخورد سخت و خشنی با شهروندان خودش داشته است و آنها را از خانه‌شان بیرون رانده. نمی‌شود مقاومت نکرد. تصویر بزرگتر را که می‌بینیم، زمین را کسانی دیگر صاحب بوده‌اند. اینجا تمرکز و توجه من می‌ماند روی همان بلاهت نهفته در حمایت خدا از قوم به ارث برنده سرزمین موعود.

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

اخلاق فضایی

بیست فضانورد تصمیم می‌گیرند به مریخ بروند. تمام وسایل زندگی روی سیاره سرخ برایشان فراهم است و نه تنها برای ۲ سال ذخیره دارند، که پروازهای منظم از زمین هم آذوقه به دستشان می‌رساند و ارتباط همیشگی تلفنی و اینترنتی هم با زمین دارند. ممکن است بچه‌دار هم بشوند و هرچند سفر نسل اول مسافران مریخ فعلا برگشت‌ناپذیر است، شاید نسل دوم آنها بتواند به زمین هم بازگردد. آیا این کار اخلاقی است؟ اگر که نسل اول به تصمیم خود رفته باشند، عادلانه است که انسان‌هایی در فضای بسته تولید کنند، که سرنوشت چندان بهتری نسبت به پدر و مادرشان نخواهند داشت؟
چند روز بود که با خودم کلنجار می‌رفتم و همه تلاشم این بود که شرایط را تا جایی که می‌توانم ایده‌آل در نظر بگیرم: سفر امن، ماندن بی‌خطر بر مریخ، حتی وسایل تفریحی، پشتیبانی مداوم از سوی زمینیان، تعداد زیاد مسافران و ... . محکومیت نسل دوم، نسلی که احتمالا محکوم خواهد بود به ماندن در شرایطی که بر او تحمیل شده، برایم قابل پذیرش نبود. البته که به سادگی می‌شود با وضعیت کودکان روی زمین مقایسه‌اش کرد: اجبار به کار کردن از ۶ سالگی، در حالی که تا آن سن چندان هم کودکی نداشته‌اند. ازدواج در ده سالگی. بچه‌دار شدن در حوالی چهارده سالگی مثلا، و باقی ماجرا. تنها تفاوت اینجاست که شانس فرار زمینیان از سرنوشت، بیشتر است.
اگر کسی از زندگی خود سیر شده باشد، تفنگ به دستش نمی‌دهم و برعکس همه تلاشم را می‌کنم که اشتهای جدیدی برایش دست و پا کنم؛ باعث کشته‌شدنش نمی‌شوم و با او همکاری نمی‌کنم، ولی در نهایت به تصمیمش احترام می‌گذارم. آیا فرستادن چند نفر به یک سیاره دیگر، وقتی که می‌دانیم شانس زنده ماندن کمی دارند، اخلاقی است؟ درباره خطر احتمالی حرف نمی‌زنیم، بلکه می‌دانیم که بازگشتی در کار نیست.

امشب دنبال جایی می‌گشتم که بحثی و نظری در این باره بخوانم. به برنامه Mars-One رسیدم. جریان از این قرار است که یک آدم ثروتمند (باز لنزدورپ، فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه تونته هلند در سال ۲۰۰۳، موسس یک شرکت تولید انرژی بادی در سال ۲۰۰۸، در حال حاضر سرمایه‌گذار و رییس پروژه ابتکاری خودش) به این فکر افتاده که سال ۲۰۲۳ اولین مسافران را روانه مریخ کند. داوطلبان می‌توانند فرم پر کنند و در برنامه‌های آمادگی ثبت نام کنند. از تعداد اولیه (تاکنون نزدیک صد هزار داوطلب) در پایان ۴۰ نفر انتخاب می‌شوند که در یک برنامه تلویزیونی (چیزی مثل Big Brother) شرکت می‌کنند و ضمن آموزش دیدن، توسط بینندگان برنامه از نظر آمادگی بدنی و روحی سنجیده می‌شوند و نمره می‌گیرند. در نهایت این بینندگان هستند که ۴ نفر را برای مسافرت انتخاب می‌کنند. این چهار نفر می‌توانند هر لحظه، حتی چند دقیقه قبل از پرواز، انصراف دهند. به آنها گفته می‌شود که چه خطراتی در انتظارشان است و شرایط زندگی آنها بر مریخ، چگونه خواهد بود. هر دو سال هم چهار نفر دیگر به گروه اول خواهند پیوست. در ویدئوی تبلیغاتی پروژه، به روشنی گفته می‌شود که این داوطلبان، برای همیشه روی مریخ زندگی خواهند کرد.

حالا جریان را این‌گونه ببینیم: تماشاگران تلویزیونی، عده زیادی را زیر نظر دارند. طبق سلایق و برداشت‌های خودشان، چند نفر را انتخاب می‌کنند و آنها را برای کاری بی‌بازگشت به فضا می‌فرستند و سپس سراغ تیم بعدی می‌روند. نمی‌دانم خوشحال‌ترم که به جای آنها باشم که امتیاز کافی نمی‌آورند، به جای آنها که به فضا می‌روند، یا به جای رای دهندگانی که همکاری مستقیم در برآوردن آرزوی یک انسان دیگر (و غیرمستقیم در کشتن یک انسان) دارند. 

در وبسایت پروژه می‌خوانیم :

مسافرت یک طرفه (یا مهاجرت) به مریخ تا بیست سال آینده تنها راه سفر به این سیاره است. این، به معنی مردود دانستن احتمال بازگشت در سالهای آینده نیست و البته پیشرفت‌های فنی در آینده، مشکلات کار را بسیار کمتر خواهد کرد...
ما همه تلاشمان را می‌کنیم که این سفر تا بیشترین اندازه ممکن، امن باشد...
تمام کسانی که به مریخ می‌روند، به خواست خودشان بوده است. ما تمام تلاشمان را می‌کنیم که آنها را به بهترین شکل، آماده کنیم...
با همه موارد گفته شده، باید تاکید کنیم که این مسافرت هنوز هم یک طرفه است. البته اروپایی‌ها قبلا این کار را کرده‌اند: به استرالیا مهاجرت کردند و نمی‌دانستند که چند سال بعد می‌توانند به راحتی با هواپیما به اروپا بازگردند. شاید در آینده مسافرت مریخ هم این‌طور باشد.
 البته این تنها پروژه مسافرت به مریخ نیست، ولی نزدیک‌ترین آنهاست. وقتی انجام می‌شود که هنوز توانایی فنی بشر، به مرزهای تصور پروژه‌ای برای بازگشت هم نرسیده و برای ماندن هم چندان برنامه درست و روشنی در دست نیست. بخشی از پول برنامه باید از بینندگان تلویزیونی و برنامه Reality TV این پروژه تامین شود و این برنامه‌ها ممکن است در جذب بیننده ناتوان باشند و خلاصه شش میلیارد دلار سرمایه در نظر گرفته شده برای این کار، اصلا واقع‌بینانه نیست. (منبع) باز هم از نظر فنی، گاردین می‌نویسد مقدار تابشی که هر فضانورد در روز دریافت می‌کند، به اندازه دُز سالانه مجاز برای انسان است. سفینه‌ای که بتواند در برابر تابش کیهانی (که چندین برابر قوی‌تر از تابش خورشید است) مقاومت کند اصلا نمی‌تواند از زمین جدا شود، اگر که با مواد موجود ساخته شود. لباس‌های بسیار مقاوم‌تری هم برای زندگی بر مریخ لازم است، تا بتوان شانس زندگی مسافران را از ۵۰۰ روز افزایش داد. همه اینها به کنار، اثرات وحشتناک روانی زندگی در چنین فضایی، اصلا با زندگی در کابین‌های تحقیقاتی زمستان‌های قطب هم قابل مقایسه نیست. افسردگی شدید، دیوانه شدن و تمایل به خودکشی، در کمین زندگی‌کنندگان در آن شرایط است.

می‌توان چیزهای زیادی به داوطلبان مشتاق این مسافرت بی‌بازگشت گفت، مثلا: "شما برای پیشرفت علم به مریخ خواهید رفت، در سفری بی‌بازگشت". یا مثلا: " شما برای پیشرفت علم به مریخ خواهید رفت، در سفری بی‌بازگشت. و در آنجا کاملا تنها و ایزوله خواهید بود، به دور از هر گونه دلگرمی و همراهی که می‌تواند شما را افسرده، یا حتی دیوانه کند با تمایل به خودکشی، و فقط در چند ماه. شما و چند همکارتان در مکانی کاملا بسته خواهید بود، برای چند سال یا دهه، بی هیچ شانسی برای جداشدن از آنها. شما دیگر هرگز در یک باغ قدم نخواهید زد و شام در رستوران به همراه دوستان را تجربه نخواهید کرد".
(برای جلوگیری از طولانی شدن بیشتر، پیشنهاد می‌کنم که متن کامل نوشته بالا را اینجا  بخوانید.)

انگار همه چیز فراهم شده برای نتیجه‌گیری من: این اگر خودکشی نباشد، آدم‌کشی است. نابود کردن چند نفر است، به بهای سرگرمی عده‌ای. با این شرایط، هیچ بحثی درباره اخلاقی نبودن این کار باقی نمی‌ماند و نتیجه مشخص است.
و باز هم بر خلاف فکر بالا: شاید من ناخودآگاه در برابرش جبهه گرفته‌ام، چون بحث اخلاقی بودن این کار از یک فرض به صورت مثال عملی درآمده است. شرایط، نباید این همه اخلاق را عوض کند. اگر که همین مسافرت با فرض امن بودن سفر و ماندن انجام شود، باز هم غیراخلاقی است؟ اراده انسان برای رفتن چه می‌شود؟ اگر که کسی این کار را کرد، باید اجازه بچه‌دار شدن را از او گرفت؟
و فعلا این درگیری ادامه دارد. تصمیم آسانی نیست. یک بار دیگر دوره می‌کنم:

۱- فرستادن انسان به چنین ماموریت بی‌بازگشتی، قابل مقایسه با اولین ماموریت‌های فضایی نیست. آنها شانس زنده‌ماندن داشتند. برای پرواز بی‌برگشت برنامه‌ریزی نشده بود. همین الان هم ساکنان ایستگاه‌های فضایی فقط چند ساعت با زمین فاصله دارند و بیشتر از سه ماه را دور از زمین سر نمی‌کنند.
۲- موضوع نجات انسان‌های دیگر از یک خطر احتمالی نیست. مثلا نمی‌توان با فداکاری نیروهای امداد و نجات مقایسه‌اش کرد.
۳- اراده، می‌تواند تمام دلایل را زیر پا بگذارد. تناقض بزرگ من آنجاست که اراده انسان را مقدم بر همه چیز (یا بسیاری از چیزها) می‌دانم ولی اینجا نمی‌توانم دست انسان را باز بگذارم.
۴- تولید مثل در آن شرایط باید ممنوع باشد. این، ظلم آشکار به کودکان است. از سوی دیگر، بسیاری از خانواده‌های زمینی هم باید از بچه‌دار شدن خودداری کنند. نگاه کنید به زندگی بسیاری از کودکان، که آمیخته است با بدبختی‌های مختلف. شرایط روی مریخ و زمین بسیار متفاوت است، ولی کیست که جلوی اراده دیگری برای تولید مثل را بگیرد؟
۵- تمام این حرفها از روی بیکاری نیست. اصلا مهم هم نیست که این سفر انجام شود یا نه. اخلاقیات امروز بسیار پیچیده‌تر از گذشته است. مرزهای اخلاق انگار تار و مبهم شده‌اند. اصلا دوست دارم این بحث را زمینه کاری آینده‌ام بگذارم.

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

کمونیکاتسیونزنتسه آینس

استاد "شبکه‌های ارتباطی ۱" آقایی است نه چندان بلندقد و درشت، شاید در مرز میانسالی و جوانی باشد. خوش ذوق است و دست به شوخی مناسبی دارد، کمی خنک ولی متناسب با متوسط سن بچه‌هایی که سر کلاس نشسته‌اند. رییس بخش شبکه‌های ارتباطی و سیستم‌های کامپیوتری است، جانشین یکی از استادان مشهور و بزرگ. به روز بودن، از حرف زدنش می‌بارد. سرفصل‌های درس را که توضیح می‌دهد، به یافتن راه‌های ارتباطی می‌رسد و طرح تازه‌ای که قرار است اطلاعات را تا جای ممکن از مرزهای کشور خارج نکنند. این خبر را می‌توانید همین الان در  صفحه اول دویچه‌وله ببینید. از شیوه‌های مختلف دسترسی NSA به اطلاعات می‌گوید و کارهایی که می‌شود کرد.
به شانزده سال پیش می‌روم. واقعا این همه گذشته، شانزده سال. درس الکترونیک ۱ و آقایی که می‌گفتند رییس یا پایه‌گذار یکی از بزرگترین مرکزهای مخابراتی تهران بوده است. مشهور بود که الکترونیک اسلامی درس می‌دهد. اتصال p و n ترانزیستور را که توضیح می‌داد، ناحیه میانی را به "برزخ" تشبیه می‌کرد و این جمله را به دنبالش می‌آورد: وای از عالم برزخ. ما را در بند تحلیل AC و DC گرفتار کرده بودند و یک ترانزیستور می‌توانست (با تقریب خوبی) به هزاران شکل مختلف استفاده شود. چند ترم پیش که دوباره درس را خواندم، دیدم که همه آنها یک چیز بوده و آن هم هیچ. خبری از آن همه تحلیل و تقریب نبود. ترانزیستور، یا دست‌کم تحلیل آن به شیوه قدما، منسوخ شده بود. تازه آن ناحیه برزخ هم برای خودش نامی پیدا کرده بود: space charge region.
استاد دوباره من را به کلاس بازمی‌گرداند: شبکه مخابراتی کلاسیک. کلاسیک، فکرش را بکنید. کلاسیک. می‌گوید که پیش از این، شبکه تلفن آنالوگ بود و دستگاه‌ها سیم داشتند. این که گوشه عکس می‌بینید، تلفن است. دستگاهی که گاهی ممکن است روی میز دیده باشیدش. حق هم دارد. عکس، قدیم را نشان می‌دهد. اوایل دهه ۹۰ شاید. بعضی از بچه‌ها هنوز به دنیا نیامده بودند. می‌گوید ما از جایی شروع می‌کنیم که درس مخابرات ۱ بس کرده است. یک طبقه بالاتر را می‌بینیم. مخابرات یک و دو حرف از مدولاسیون بود و موج و چگونگی انتقال سیگنال و رادار، ما همه آن را یک بلوک می‌بینیم و استفاده‌اش می‌کنیم.
باز هم بازگشت به مخابرات ۱ و دانشگاه خواجه نصیر. فرمول‌های بیخودی که یک سری هیچ را توصیف می‌کرد. ریاضی محض بود انگار در مقایسه با چیزی که اینجا دیدم. اشکال از من هم بود. درس‌ها را همانقدر دوست داشتم که بیشتر استادهایشان را. اصلا این طلسم از گردن ما باز نمی‌شود. بگذریم. دیورژانس و گرادیان بود که از در و دیوار می‌بارید و نمی‌دانستم چیستند. امیدوارم آن درسها دیگر عوض شده باشند. شانزده سال قبل بوده است، می‌دانید. شانزده سال. استاد امروز به بچه‌ها می‌گفت که تلفن زمانی این شکلی بوده است. تازه گفت که زمانی اینترنت هم نبوده است. بچه‌ها حیرت کرده بودند. بچه‌های ما حیرت خواهند کرد اگر بدانند ما زمانی باید گوشی را کنار تلفن می‌گذاشتیم و هر نیم ساعت یک بار برش می‌داشتیم ببینیم بالاخره بوق دارد یا نه. ما هم باور نداشتیم که زمانی برق وجود نداشته.
آقای پروفسور از نعش‌کشی می‌گوید که اولین سویچ مکانیکی تلفن را ساخت و امتیاز انحصاری آن را به نام خود ثبت کرد و از عطش مداوم شبکه‌های ارتباطی برای انرژی. می‌گوید که هر سال (یا دوسال؟)، مصرف انرژی توسط شبکه‌ها ۶۰درصد زیاد  می‌شود. الان به یک درصد کل انرژی دنیا رسیده و این یعنی فاجعه‌ای در کمین است. از تلاش هر روزه سازندگان چیپ می‌گوید برای کاهش مصرف و از مودمی که همیشه به برق وصل است و کسی نمی‌داند که ۱۰ وات در یک سال، چه حجم انرژی زیادی می‌شود. در عجبم که آیا هنوز هم در آن ساختمان کهنه و بی‌امکاناتی که تولیداتش شانس خوبی برای ورود به صنعت داشتند، الکترونیک و مخابرات به شیوه سنتی و ریاضی محض درس داده می‌شوند، یا استادان جدیدی آمده‌اند که دست‌کم بدانند چه چیزی به درد یک "مهندس جوان" می‌خورد. آیا "تمرین عملی در آزمایشگاه" وجود دارد که کاملا هدفمند روی پروژه یا آزمایشی کار کند؟ اگر زمانی بتوانم، بازمی‌گردم تا سرفصل‌های درسی امروزش را ببینم. امیدوارم همان نباشد.

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

گرفتمت، ناتور!


عجب زندگی غم‌انگیزی. موجی از شهرت در سال ۱۹۵۳ او را در بر گرفت، دو سال پس از نوشتن کتابی به نام "ناطور دشت". جروم دیوید سلینجر از این اتفاق متنفر بود: کتابش همه جا تدریس می‌شود، میان  دانشگاهیان محبوب است، به عنوان صدای اصیل هر نوجوانی شنیده شده که یک بار در زندگی جوش صورتش را ترکانده یا کمی پابلندی کرده که بتواند یک ویسکی و سودا سفارش دهد، ولی زندگی خصوصی او به هیچ کس ربطی نداشت. آرزویش آن بود که در جنگل زندگی کند، آتشدانی داشته باشد و ماشین تایپی و دسته دسته یادداشت‌های چسبیده به دیوار و درست مثل یک کر و لال با دنیای اطرافش برخورد کند. برای همسایگانش البته، همیشه "جری، ارباب دوست داشتنی" باقی ماند.آخرین نوشته‌اش را در سال ۱۹۶۵ به دنیا داد و آخرین مصاحبه را در سال ۱۹۸۰.

علاقه‌اش به زندگی در خلوت، باعث می‌شد که آدم‌ها سعی زیادی کنند برای نزدیک شدن به او، تا بتوانند یافته‌هایشان را به مجله‌های زرد بفروشند. مردم دنبال او می‌گشتند. خانه اش روی تپه‌ای در کورنیش (نیوهمپشایر) همیشه جای سرکشی مردم بود. برای اغی‌های پا به سن گذاشته، دانشجویان سال دوم با ناخن‌های لاک زده، دوروهای شانه‌پهن که کت شکار می‌پوشیدند، دزدهای نیوزویک، آن ناحیه انگار هاله‌ رازآلودی داشت، مثل یک زیارتگاه. البته بیست و هفتم ژانویه ۲۰۱۰ که جی.دی.سلینجر، غول ادبیات آمریکا، در سن ۹۱ سالگی درگذشت.

آخرین عکسی که اجازه داد از او بگیرند، سال ۱۹۵۳ بود و توسط ماوری گاربر گرفته شد، ولی تد راسل در سپتامبر ۱۹۶۱ برای موسسه پلاریس/سیگما به محوطه خانه او نفوذ کرد و عکس بالا را گرفت. مجله لایف برای مقاله " اسطوره‌ها: به یادماندنی‌ترین چهره‌های قرن" از همان عکس راسل استفاده کرد. به جز او، اینجا و آنجا باز هم کسانی به زندگی خصوصی و انزواگرایانه او سرک می‌کشیدند، ولی ماجرای بزرگ بعدی، در سال ۱۹۸۸ پیش آمد، وقتی که نیویورک پست روی جلدش عکس تمام‌صفحه‌ای از او چاپ کرد (در حالی که می‌خواهد مشتش را حواله دوربین کند) و بالایش نوشت: گرفتمت، ناتور! پل آدائو و استیو کانلی ("دو عکاس شجا مجله تایم"، پاپاراتزی‌های آزاد از چشم بقیه) چند روزی نزدیک خانه سلینجر کمین کردند و بعد از سالها عکس‌هایی از سلینجر به ظاهر سرحال و روپا گرفتند که این ستاره ادبیات را در حال کشیدن گاری خریدش نشان می‌داد. سلینجر توانست دوربین را بزند و با عکاس هم برخورد تندی داشت. بعد سوار تویوتا پیکاپ خودش شد و رفت.




ترجمه‌ شده از این نوشته وبلاگ Iconic Photos با اجازه کتبی از نویسنده اصلی. عکسها هم از همان منبع کپی شده‌اند و من مالک هیچ‌کدام از آنها نیستم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دروغ خالص ۲: گلبول‌های سرخ، بقراط و حضرت علی

این دومی را خیلی درست مطمئن نیستم که دروغ بوده باشد. احتمالا خود طرف هم هیچ در موردش نمی‌دانسته و دوست داشته که چنین چیزی درست باشد. از نگاهِ منِ شانزده ساله، دروغ بی‌شرمانه‌ای بود.
معلم قرآن یا شاید هم دینی، موجودی به شدت نچسب. فضولی که دوست داشت به همه منافذ بچه‌ها سرک بکشد. این جمله بیشتر به حمله شخصی شبیه است: تنها کسی که کت و شلوار قهوه‌ای (بدرنگ‌ترین قهوه‌ای دنیا) را با شال گردن سبز(بدرنگ‌ترین سبز دنیا) می‌پوشید. این توصیف بی‌ربط نیست، پایین‌تر به کارم می‌آید. در مدح علی سخنرانی می‌کرد و فضائلش را برمی‌شمرد. چیزی که یادم مانده این است:

بقراط (اجازه بدهید نگویم ارشمیدس، واقعا این یکی توی ذهنم است. شاید مغزم دیده که ارشمیدس خیلی بیشتر پرت است و می‌خواهد فریبم بدهد) با میکروسکوپ که گلبول‌های سرخ را نگاه کرد، نام مبارک حضرت علی علیه‌السلام را بر آن‌ها نوشته دید. داخل سینوس‌های انسان هم علی حک شده است.

(بگذارید باز هم تاکید کنم که ممکن است اشتباه کرده باشم و میکروسکوپ و بقراط به سینوس مربوط باشد و نه گلبول‌ها. چندان هم تفاوتی ندارد)
بی‌ربط ۱: ایشان خودشان را الگوی لباس پوشیدن می‌دانستند و بچه‌های یک دبیرستان را، آن هم در دوره‌ای که شلوارهای جین تنگ تازه داشت جای خودش را باز می‌کرد، به پیروی از شیوه خودش تشویق می‌کرد. روزی که شاید از برآمدگی شلوار یکی برآشفته بود، لابد به یاد خطبه شقشقیه به منبر رفت، داد و هوار کرد که این شیوه لباس پوشیدن مسلمان نیست و دست آخر جلوی کلاس ایستاد و دکمه کتش را بست، دستهایش را از دو طرف باز کرد و گفت: ببینید! این‌طور باید لباس بپوشید. برآمدگی می‌بینید؟ (چرخید و پشت به کلاس کرد) می‌بینید؟ هیچ معلوم نیست.
بی‌ربط ۲: آقای ایشان در اولین روز کلاس با یکی از دوستان من دعوای مختصری فرمودند و در انتها گفتند: اسم تو تا آخر عمر یادم می‌ماند. دوست من بعدا گفت: ای توی یادت! و من هم به او جواب دادم: اصلا بگو ای توی اسمم که در یادت بماند. ماجرا برایش طنزی نداشت. دلخور شد.
بی‌ربط ۳: با وجودی که بخشیدن و فراموش کردن را ارزش می‌دانم، هیچ گذشتی برابر آموزش‌دهندگان روا نیست. هنوز هم اگر او را ببینم، همان اندازه چندشم می‌شود که آن وقت. این آدمها، آگاهانه یا از روی ندانم‌کاری، دروغ‌های وقیحانه می‌گویند.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

دروغ خالص - ۱

از چند ماه پیش، به فکر جمع کردن بعضی خاطرات دوران تحصیل، از مدرسه تا دانشگاه، افتاده بودم. جسته گریخته چیزهایی به یادم می‌آمد که بسیار زیاد آزارم می‌دادند. معلم‌هایی که هرگز نخواهم فهمید دانسته به ما دروغ تحویل می‌دادند، یا خودشان هم نمی‌دانستند که حرفی بسیار لغو و دور از واقعیت زده‌اند. در باره بعضی‌هایشان می‌شد حدس‌هایی زد، ولی به هر حال قابل پذیرش نیست که یک نفر مسوولیت خود را در آموزش عده زیادی بچه نادیده بگیرد. شاید کوتاهی از خودم بوده باشد که تحقیقی در مورد شنیده‌ها نمی‌کردم. چیزی که برایم باقی مانده است، خشم است و سرخوردگی. اگر روزی خواستید درس دهید، حق ندارید حتی یک کلمه ناراست بگویید، حتی یک کلمه با شک.

امروز یکی از دوستان، در مورد شعر "جمعه" شهیار قنبری و جریان شکل‌گیری ترانه و آهنگ و اجرای فرهاد نوشته بود. به یاد معلم تاریخ سال دوم (یا سوم؟ به هر حال آخرین سالی بود که تاریخ داشتیم) دبیرستان افتادم. بعد از حادثه‌ای که یکی از معلم‌های محبوب ما را با خود برد، جانشین ایشان به سر کلاس آمد و بخشی از تاریخ را به گند کشید. در مورد رژیم گذشته و لزوم انقلاب ایشان اعتقاد داشتند که حکومت چنان جوانان را به پوچی کشیده بود که عصرهای جمعه به دستشان تفنگ با فشنگ جنگی می‌دادند و آنها را به تپه‌های اطراف تهران می‌بردند و در چند تیم به جان هم می‌انداختند. هر کس زنده بیرون می‌آمد، برنده بود. "داریوش" هم برای همین جریان بود که خواند "جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه".

بدیهی است که من هنوز هم نمی‌توانم خلاف جریان را اثبات کنم، همان‌طور که آن موقع هیچ دلیلی برای رد کردنش نداشتم. شنیده بودمش، معلمم گفته بود و نمی‌توانست دروغ باشد، پس باورش کردم. حالا لغزش در نام خواننده را هم می‌توان بخشید، ولی همه داستان به هیچ وجه با منطق جور در نمی‌آید. هیچ چیز مشابهی هم نشنیده‌ام، از هیچ کس، که سرنخی باشد برای درستی این ماجرا. بسیار هم استقبال می‌کنم اگر کسی بتواند اثباتش کند یا ادعا کند کسی را می‌شناسد که خبر را دست سوم از کسی شنیده باشد. تا آن موقع اجازه بدهید به این معلم عزیز، خسته نباشیدی بلندبالا بگوییم.