۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۳- مکزیک

منبع: ویکیپدیا



ایالات متحده مکزیکی، از مراکز تمدن آمریکای جنوبی است و خانه تمدن‌های کهن: اولمک، تولتک، تئوتیئواکان، مایا، زاپوتک و آزتک. ریشه نام و معنی مکزیک، چندان روشن نیست. ولی به طور قطع نام پایتخت از کشور گرفته نشده است؛ بلکه برعکس، کشور مکزیک نامش را از شهر مکزیک گرفته که احتمالا به معنی «جایی که مکزیکی‌ها زندگی می‌کنند» بوده است. پایتخت آزتک‌ها، تنوچتیتلان نام داشت که اسپانیایی‌ها آن را به مکزیکو-تنوچتیتلان تغییر دادند و بعد از استقلال «اسپانیای جدید» در سال ۱۵۲۴ از اسپانیا، نام این کشور و پایتخت آن به مکزیکو تغییر یافت.


خیپه توتک، از خدایان آزتک (منبع: ویکیپدیا)



اولین نشانه‌های زندگی انسانی در مکزیک و ابزار سنگی، به ۲۳۰۰۰ سال پیش باز می‌گردد. وجود ذرت و غلات خودرو در آن سرزمین، به سرعت «سرخ‌پوستان دیرین» را از شکارچی-گردآورنده به کشاورز تبدیل کرد و این تازه هفت هزار سال پیش از میلاد مسیح بود. از ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ۷۰۰ میلادی، سالهای شکل‌گیری مکزیک و تمدن‌های متنوع آن به حساب می‌آید. کشاورزی و مخصوصا کشت ذرت، وقت آزاد زیادی در اختیار مردم گذاشت و باعث ساخته شدن افسانه‌ها و ادیان پیچیده‌ و تو در تویی شد، که به همراه سیستم شمارش بیست‌تایی راه خود را به همه آمریکای مرکزی باز کردند.




تمدن اولمک، یکی از این تمدن‌های پیشرفته بود که از حدود ۱۵۰۰ پیش از میلاد، از کرانه‌های خلیج مکزیک شروع شد و تا چیاپاس و دره مکزیکو گسترش یافت. مایا و زاپوتک، دو تمدن پیشرفته دیگر بودند که کالاکمول و مونته آلبان شکل گرفتند. اوج‌گیری تمدن تئوتیئواکان‌ها نقطه عطفی در دوره کلاسیک بود، که قدرت نظامی و اقتصادی‌اش از جنوب تا درون منطقه مایاها هم نفوذ می‌کرد. این تمدن، بزرگترین پیرامیدهای دوران پیش از کلمب را ساخت و جمعیتش به بیش از ۱۵۰هزار نفر می‌رسید. بعد از غروب تمدن تئوتیئواکان در سال ۶۰۰ میلادی، رقابت بین تمدن‌های مختلف بالا گرفت. در این دوره «نائوا»ها به سمت جنوب آمدند و کم‌کم قدرت سیاسی و فرهنگی را به دست گرفتند و زبان خود را جانشین اوتو-مانگویی کردند.

پیرامید ماه (منبع: ویکیپدیا)

مرکز مکزیک در اوایل دوره پساکلاسیک (۷۰۰ میلادی)، شاهد قدرت گیری تمدن تولتک بود. ناحیه اواخاکا در دست میختک‌ها بود و سرزمین‌های پایین دست در اختیار مایاها بود. در اواخر این دوره (که با آمدن اسپانیایی‌ها در سال ۱۵۱۹ به پایان رسید) آزتک‌ها قدرت را در دست داشتند و امپراتوری قبیله‌ای بزرگی ساخته بودند. با چیرگی اسپانیا بر این منطقه، فرهنگ غالب مکزیکی نابود شد و در چند قرن بعد از آن هم همه فرهنگ‌های بومی آن سرزمین تابع قوانین کلنی‌نشین‌های اسپانیا شدند.

ارنان کورتز در سال ۱۵۱۹ برای اولین بار به مکزیک لشکرکشی کرد. او با ۵۰۰ نفر به بندر وراکروز وارد شد و به طمع یافتن طلا، تصمیم گرفت که به امپراتوری آزتک حمله کند. بعد از کشته شدن موکتزومای دوم، پادشاه وقت آزتک، برادرش به نام کویتلائواک جانشین او شد، که بعد از مدت کوتاهی بر اثر آبله کشته شد. اسپانیایی‌ها (همان طور که در پست مربوط به برزیل هم اشاره شده بود) نادانسته این بیماری را با خود به ارمغان آورده بودند و باعث مرگ سه میلیون آزتک در دهه ۱۵۲۰ شدند. منابع دیگر از تلف شدن تا ۱۵ میلیون آزتک (نیمی از جمعیت آنها) خبر داده‌اند که در نهایت باعث کورتز در حمله دومش به راحتی بر آنها غلبه کند.

«لا مالینشه» از قبیله «نائوا» در ساحل شرقی مکزیک، مترجم و مشاور و معشوقه ارنان کورتز بود و نقش مهمی در پیروزی اسپانیا داشت.
در دیدار با شاه آزتک‌ها، مکتوزومای دوم، او پشت سر کورتز ایستاده است. (منبع: ویکیپدیا)
اسپانیایی‌ها قرنها بود که در معرض آبله بودند و بدنشان در برابرش ایمن شده بود، ولی این بیماری اصلا در آمریکا وجود نداشت و همین باعث شد که بومیان به راحتی مبتلا شوند. مرگ بومی‌های آمریکا بر اثر آبله، یکی از دلایل گسترش سریع جمعیت مسیحی در این ناحیه بود. آزتک‌ها در ابتدا فکر می‌کردند که آبله، تنبیهی از سوی یک خدای خشمگین است. بسیاری از آنها گمان می‌کردند که خدای مسیحی‌ها از خدای آنها قویتر بوده و به همین خاطر آزتک‌ها دچار آبله می‌شوند ولی اسپانیایی‌ها در امان می‌مانند، که این هم دلیل دیگری شد برای کاتولیک شدن آنها. غلبه نهایی اسپانیا بر سرزمین آزتک‌ها، حدود۲۰۰ سال طول کشید.

روند استقلال مکزیک، از سال ۱۸۲۰ آغاز شد. آگوستین د ایتوربیده، خود را اولین امپراتور مکزیک معرفی کرد. در سال ۱۸۲۳، ایالات متحده مکزیکی تشکیل شد و یک سال بعد، قانون اساسی جمهوری مکزیک نوشته شد و گوادالوپه ویکتوریا، اولین رییس جمهور مکزیک نام گرفت. در سال ۱۸۲۹، برده داری در این کشور لغو شد.

در سال ۱۸۴۶، تگزاس جدا شد و به ایالات متحده آمریکا پیوست. انقلاب مکزیک در سال ۱۹۱۰، باعث ناآرامی در کشور شد و یک سال بعد، ویکتوریانو اوئرتا با کودتا قدرت را در دست گرفت. دوباره جنگ داخلی بالا گرفت و در این دوره چهره‌های انقلابی مثل امیلیانو زاپاتا، برای خود نیروهایی تشکیل دادند. بالاخره ونستیانو کارانزا و «ارتش قانون اساسی» قدرت را در دست گرفتند و قانون اساسی سال ۱۹۱۷ را نوشتند. در این دوره، ۹۰۰هزار نفر از جمعیت ۱۵ میلیونی مکزیک کشته شدند. از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰، این کشور تک‌حزبی اداره می‌شد و با وجود موفقیت‌های نسبی اقتصادی، کم و بیش کشوری فقیر باقی ماند. بعد از آن و با افزایش قیمت نفت، رفرم‌های اقتصادی و کمک‌های ایالات متحده، اقتصاد مکزیک جانی دوباره گرفت و به قدرتی بزرگ در منطقه‌ و متوسط در دنیا تبدیل شد.

فوتبال در اواخر قرن نوزدهم توسط معدن‌کاران انگلیسی به مکزیک معرفی شد. در سال ۱۹۰۲ اولین لیگ فوتبال با ۵ تیم آغاز شد و در سال ۲۰۰۶ تعداد بازیکنان ثبت‌شده در فدراسیون فوتبال مکزیک، بیش از ۳۲۴هزار نفر بود. از سال ۱۹۹۶ دو فصل فوتبال در این کشور وجود دارد و تیم‌های لیگ، در دو فصل تابستانی و زمستانی با هم مسابقه می‌دهند. مکزیک، چهار لیگ حرفه‌ای فوتبال دارد، که دسته‌های سوم و چهارم، منطقه‌ای هستند.
در اوایل قرن بیستم، از فوتبال به عنوان شیوه‌ای برای «آموزش کار کردن مدرن» به کارگران ساده (مثل کار گروهی و رقابت) استفاده می‌شد.
 تیم میگل اررا، به نظر نمی‌رسد که چندان خطری برای سایرین باشد. خاویر ارناندز، گل سرسبد تیم است که چندان هم خبر خوشی نیست. رافا مارکز هنوز هم بازی می‌کند و کاپیتان است. چیزی که مکزیک را می‌تواند از گروهش بالا بکشد، ضعف کامرون است و مشکل کرواسی در آن هوای داغ و مرطوب. در کنار هوگو سانچز، جام جهانی ۱۹۷۰ مهمترین خدمت مکزیک به فوتبال دنیا بوده است. البته هنوز هم خورخه کمپوس صد و هفتاد و چهار سانتیمتری را با آن لباس‌های رنگارنگ و حرکات عجیبش درون دروازه از یاد نبرده‌ایم.

استادیوم آزتکا، محل برگزاری فینال جام جهانی ۱۹۷۰ (عکس از ویکیپدیا)

این نوشته ترجمه‌ای بود از این منابع: مکزیک، فوتبال مکزیک و تیم ملی فوتبال مکزیک در ویکیپدیا

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۲- کرواسی

منبع: ویکیپدیا



ریشه نام کرواسی، چندان مشخص نیست. همه چیز فقط اشاره دارد به سرزمین کروات‌ها. قدیمی‌ترین اشاره به این نام، به سنگ‌نوشته‌ای از قرن نهم میلادی باز می‌گردد که «برانیمیر» به نام «شاه کروات‌ها» خوانده شده است. این سرزمین از دوران "پیش از تاریخ" مسکونی بوده است. ابتدا نئاندرتال‌ها در این سرزمین ساکن بودند و بعد از آنها قبایل مختلفی با فرهنگهای متنوع، از جمله سلتی‌ها در عصر آهن. بعدها یونانی‌ها و رومی‌ها در کرواسی ساکن شدند.


کرواسی در قرون وسطی به اشغال امپراتوری بیزانتین درآمد. از قرن نهم (و بنا به برخی منابع، قرن هفتم) "مسیحی کردن" کروات‌ها شروع شد و پادشاه‌های کرواسی، رابطه نزدیکی با پاپ برقرار کردند. از حدود سال ۱۱۰۰ و به مدت ۴۰۰ سال، کرواسی توسط پارلمان و مجلس مشاوران اداره می‌شد، که اعضای دو مجلس را شاه انتخاب می‌کرد. در این دوره، فشار امپراتوری عثمانی از یک سو و جمهوری ونیز از سوی دیگر، باعث شد که بخشهایی از کرواسی به آن دو قلمرو بپیوندند. کرواسی فقط از ۹۱۰ تا ۱۱۰۲ کشوری آزاد و مستقل بود.

دیوارهای دوبروونیک، که از این شهر هم در عصر آهن حفاظت کردند و هم در سالهای ۹۲-۱۹۹۱ (منبع ویکیپدیا)

زیر فشار دائم عثمانی، کرواسی به دو بخش شهری و نظامی تقسیم شده بود. سال ۱۵۹۳، اولین شکست مهم عثمانی بود. در زمان جنگ عثمانی، اسلاونیا بازپس گرفته شد، ولی بوسنی در قلمرو دشمن باقی ماند. در سه قرن بعد از آن، کرواسی صحنه جنگ بین قدرتهای مختلف بود. امپراتوری‌های فرانسه، اتریش و مجارستان صاحب بخش‌هایی از این سرزمین شدند و با همدیگر و با عثمانی جنگیدند و بعد هم بیرون رفتند.

در سال ۱۹۱۸، کشوری به نام پادشاهی صرب‌ها، کروات‌ها و اسلوونی‌ها شکل گرفت که بعدها (پس از دوره دیکتاتوری شاه آلکساندر از ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۱) به نام یوگسلاوی شناخته شد. تا سال ۱۹۴۱ و اشغال یوگسلاوی به دست آلمان و ایتالیا، این کشور به صورت فدرال اداره می‌شد. بعد از اشغال، بخش‌هایی از کرواسی، بوسنی و هرزگوین و سیرمیا به صورت مستقل (به نام دولت مستقل کرواسی NDH) ولی عملا به دست آلمان نازی اداره می‌شد. گماشته آلمان در این ناحیه، یک اولتراناسیونالیست عضو اوستاشه (جنبش انقلابی کرواسی) بود به نام آنته پاولیچ، که قوانین ضدیهودی را در ناحیه وضع کرد و باعث شد از ۳۹۰۰۰ یهودی ساکن آنجا، فقط ۹۰۰۰ نفر جان سالم به در ببرند. تعداد صرب‌های کشته شده در این ناحیه، حدود ۵۰۰هزار نفر برآورد می‌شود که ۳۲۰هزار نفر آنها در منطقه NDH کشته شدند.

دیدار هیتلر با پاولیچ در برگهوف (منبع : ویکیپدیا)
از سال ۱۹۴۱ گروه‌های مقاوت شکل گرفتند و بعد از کنفرانس تهران در سال ۱۹۴۳، پارتیزان‌ها توسط نیروهای متفقین به رسمیت شناخته شدند. پارتیزان‌های یوگسلاوی، گروهی کمونیستی و ضد فاشیستی از نژادهای گوناگون بودند که توسط یوسیپ بروز تیتو (که به نام مارشال تیتو و به عنوان دیکتاتوری "خیرخواه" می‌شناسیمش) رهبری می‌شدند. با قدرت گرفتن متفقین و مخصوصا شوروی در جنگ، پارتیزان‌ها هم مرزهای سابق یوگسلاوی با ایتالیا و اتریش را در درست گرفتند و هزاران عضو اوستاشه را هم کشتند. بعد از جنگ جهانی دوم، کرواسی تبدیل شده به یک بخش فدرال تک‌حزبی سوسیالیستی از یوگسلاوی. 

از سال ۱۹۸۰ دوباره اوضاع داخلی یوگسلاوی رو به وخامت گذاشت. SANU Memorandum در سال ۱۹۸۶ (یادداشتی از آکادمی علوم و هنر صرب‌ها، که در آن خواهان استقلال صرب‌ها شده بودند و عملا باعث مرگ کشوری به نام یوگسلاوی شد) و کودتاهایی در مونته‌نگرو، ووی‌وودینا و کوزوو در سال ۱۹۸۹، زمینه‌ساز جنگ داخلی در یوگسلاوی شد. در سال ۱۹۹۱ کرواسی به عنوان کشوی مستقل به رسمیت شناخته شد.

بعد از چنین تاریخ مصیبت‌باری، بالاخره به سراغ فوتبال کرواسی برویم. اولین باشگاه فوتبال کرواسی، پیش از جنگ جهانی اول تشکیل شده است و بعد از اینکه کرواسی به کشور یوگسلاوی پیوست، در لیگ آن کشور به رقابت پرداخت. بعد از جنگ دوم و در زمان حکومت مارشال تیتو، همه باشگاه‌های فوتبال منحل شدند و تیم‌های جدیدی به دستور حزب کمونیست حاکم جایشان را گرفت. دو باشگاه هایدوک اشپلیت و دینامو زاگرب، قدرت‌های مطلق فوتبال باشگاهی این کشور هستند. چهار لیگ فوتبال در این کشور وجود دارد که لیگ‌های اول (با ده تیم) و دوم (با دوازده تیم)، ملی هستند و دو لیگ دیگر، منطقه‌ای.

فرانیو بوچار در اواخر قرن نوزدهم فوتبال را به کرواسی معرفی کرد. اسلاوکو روتزنر رادمیلوویچ هم عبارت کروات آن را ساخت: نوگومت nogomet. باشگاه‌های هاشک و پنیشک در سال ۱۹۰۳ تاسیس شدند، هایدوک و گرادیانسکی در سال ۱۹۱۱. بسیاری از باشگاه‌های بزرگ، به بهانه نزدیکی با اوشتاسه توسط مارشال تیتو منحل شدند. از این چهار باشگاه قدیمی، تنها هایدوک نجات یافت. ریکا و دینامو زاگرب، از باشگاه‌های بزرگی هستند که توسط حکومت تاسیس شدند و سایر باشگاه‌ها هم برای زنده ماندن، مجبور شدند به نحوی ارادت خود به حزب حاکم را نشان دهند، برای همین است که بیشتر باشگاه‌ها ستاره‌ سرخی در نشان خود داشتند.

استادیوم پالادیوم، یکی از بازی‌های هایدوک اشپلیت (منبع: ویکیپدیا)
کرواسی در بازی اول با برزیل روبرو می‌شود، چیزی که جواد خیابانی را وسوسه می‌کند برای گفتن "مسابقه برزیل اروپا با برزیل آمریکای جنوبی". هنوز هم یادمان می‌آید بازی‌های زوونمیر بوبان در میلان دوست‌داشتنی دهه نود را یا داوور شوکر را در مادرید و جام جهانی ۹۸. این بار هم آنها دو ستاره بزرگ دارند. ماریو مانجوکیچ بسیار خطرناک را و لوکا مودریچ بسیار خلاق را. هر دو ۲۸ ساله هستند و تقریبا همزمان به اوج رسیده‌اند. اولی را انگار گواردیولا دیگر نمی‌خواهد، ولی دومی از بازیکنان مهم تیم آنچلوتی است.

فوتبال کرواسی تا آخر هزاره گذشته، کم و بیش از سرمایه به جا مانده از دوران یوگسلاوی تغذیه می‌شد. نسل طلایی کرواسی در سالهای ۹۴ تا ۲۰۰۰ توانست در اروپا و دنیا به مقام سوم برسد. بعد از آن، کرواسی تبدیل شده است به تیمی کم و بیش معمولی، که انگار از کمبود منابع انسانی و تولید فوتبالیست، بیش از هر چیزی در رنج است. فکر نمی‌کنم بتواند به رتبه‌ای بهتر از سوم در گروهش برسد.

این نوشته، ترجمه‌ای بود از این منابع: کرواسی ، فوتبال در کرواسی، تیم ملی کرواسی.

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۱- برزیل





                                      پرتغالی‌ها این کشور را "سرزمین صلیب مقدس" نامگذاری کرده بودند، ولی چوب سرخ‌ سواحل تمام‌ناشدنی برزیل در آخر تعیین کننده اصلی نام این کشور بود. درخت brazilwood یا به پرتغالی pau-brasil از واژه لاتین brasa (اخگر، زغال نیمسوز) گرفته شده است. چوب سرخ این درخت نزد اروپایی‌ها برای تولید رنگ قرمز بسیار محبوب بود و کم‌کم سرزمین را به نام چوب نامگذاری کردند: سرزمین چوب برزیل.


                         منبع: ویکیپدیا

این سرزمین از ده هزار سال پیش مسکونی بوده و تا پیش از آمدن اروپاییان، قبیله‌های برزیلی به چند شاخه بزرگ کاملا متفاوت با هم (از نظر زبان و فرهنگ و اخلاقیات) تقسیم می‌شدند که همیشه برای گسترش مرزهای خود در حال جنگ بودند. با آمدن پرتغالی‌ها در سال ۱۵۰۰ میلادی نه تنها اختلاط نژادی بلافاصله آغاز شد، که انواع بیماری‌های واگیرداری که تا آن زمان در این سرزمین وجود نداشت، بسیار سریع شایع شد. اسهال، آنفلوانزا، آبله، سل و سرخک از جمله ارمغان‌هایی بود که پرتغالی‌ها ندانسته با خود آورده بودند. ده‌ها هزار نفر از بومیان بر اثر این بیماری‌ها مردند م بسیاری از آنها حتی در تماس با اروپاییان هم نبودند.

در اواسط قرن شانزدهم، نیشکر مهمترین تولید برزیل بود و مشتریان فراوانی در دنیا داشت. با زیاد شدن تقاضا برای شکر برزیل، این کشور تبدیل به وارد کننده بزرگ برده از آفریقا (و نه تنها از مستعمره‌های پرتغال مثل موزامبیک و آنگولا) شد. در پایان قرن هفدهم و با پیدا شدن طلا در برزیل (و کاهش صادرات نیشکر)، کشورهای دیگر اروپایی هم از این سرزمین سهم خود را می‌خواستند و پرتغال مجبور شد با فرانسه و هلند بجنگد. اوایل قرن نوزدهم بود که کشورهای دیگر اروپایی توانستند راه خود را به برزیل باز کنند و بعد از آن، جنبش‌هایی برای استقلال در برزیل آغاز شد. در سال ۱۸۲۲، پرنس پدرو خود را اولین امپراتور برزیل نامید و با گسترش جنگ‌های استقلال، بالاخره پرتغال در سال ۱۸۲۵ کشور برزیل را به رسمیت شناخت.
در سال ۱۹۳۰ ختولیو وارگاس  قدرت را در دست گرفت، مجلس را تعطیل کرد و قانون اساسی را از اعتبار انداخت، حالت فوق‌العاده اعلام کرد و هوادارنش را به قدرت رساند. بعد از این که وارگاس توانست در برابر سه حرکت انقلابی مقاومت کند، در سال ۱۹۳۸ خشونت علیه مخالفانش و سانسور در مطبوعات را بسیار زیاد کرد و تبدیل به دیکتاتوری تمام عیار شد. بعد از خودکشی وارگاس در سال ۱۹۵۴، قدرت به مدت ده سال بین چند نفر جابجا شد تا این که بالاخره نظامیان کودتا کردند و از سال ۶۴ تا اواخر دهه هفتاد در قدرت ماندند.

غیرنظامیان بالاخره در سال ۱۹۸۵ به قدرت بازگشتند، ولی انتقال مسالمت‌آمیز قدرت از فرناندو انریکه به رقیبش لوییس اینیاتسیو لولا دا سیلوا در سال ۲۰۰۲ بود که نوید رسیدن برزیل به ثبات سیاسی را می‌داد.
اولیس گیمارش، از معماران قانون اساسی جدید برزیل در سال ۱۹۸۸ (منبع: ویکیپدیا)

هر چند والیبال، بسکتبال، ورزشهای رزمی و موتوری در برزیل بسیار محبوب هستند، هیچ کدام به گرد پای فوتبال نمی‌رسند. تیمی که جام ژول ریمه را مال خود کرد، هنوز هم خاطره‌انگیز است حتی برای ما که یک دهه بعدش به دنیا آمدیم. جرزینهو (آن زمان هنوز«ه»ها تبدیل به «ی» نشده بود)، پله، رولینو، توستائو و کارلوس آلبرتو را به این راحتی نمی‌شود از یاد برد، درست مثل تیم ناموفق سال ۸۶: زیکو، سوکراتس، آلمائو، برانکو  و کاره‌کا. تا سال ۹۴ منتظر ماندم که قهرمانی برزیل را بالاخره تجربه کنم، به صورت زنده اقلا. تافارل، برانکو با آن شوت‌های پای چپ وحشتناکش، دونگا که با آن موهای سیخش شده بود وزنه‌ای برای تیم، روماریو و به‌به‌تو. هشت سال بعد هم ریوالدو، روماریو، رونالدینیو و روبرتو کارلوس یک بار دیگر برزیل را قهرمان کردند، در بدترین و بویناک‌ترین جام‌جهانی تاریخ. اگر که آن فاجعه فینال ۱۹۹۸ نبود، حالا نه تنها برزیل رکوردی دست‌نیافتنی داشت، که بسیار مهمتر از آن، فرانسه قهرمان جهان نشده بود. حیف!

اولین بازی فوتبال در برزیل، سال ۱۸۹۴ انجام شد. اسکاتلندی‌ها و انگلیسی‌ها فوتبال را با خود به آنجا بردند. فدراسیون فوتبال برزیل در سال ۱۹۱۴ تاسیس شده‌است ولی لیگ فوتبال دسته‌ اول برزیل (به خاطر پهناور بودن این کشور) تازه از سال ۱۹۵۹ شکل گرفته است. ارزش کنونی لیگ دسته اول برزیل حدود ۱.۴ میلیارد دلار برآورد می‌شود (رتبه ششم لیگ‌های گرانقیمت). تا قبل از سال ۲۰۰۳ قهرمان لیگ برزیل در بازی‌های تک‌حذفی بین ۸ تیم برتر لیگ تعیین می‌شد و تغییر آن به شیوه معمول لیگ‌های فوتبال، باعث اعتراضات زیادی شد.

استادیوم ماراکانا (منبع: ویکیپدیا)

برزیلی‌ها زیاد به استادیوم نمی‌روند. کمترین تعداد متوسط بازدیدکننده در سال ۲۰۰۴ (با حدود ۹۰۰۰ نفر) بوده و بیشترین آن در سال ۱۹۸۳ (۲۳هزار نفر). در سال ۲۰۱۳ به طور متوسط ۴۰٪ استادیوم‌ها پر شده است. رکورد تعداد تماشاچی از یک بازی، بین فلامنگو و سانتوس بوده است با ۱۵۵هزار نفر. استادیوم ماراکانا با گنجایش ۷۸هزار نفر (و نه چیزی که من از بچگی جاهای مختلف خوانده وشنیده بودم: ۱۵۰یا ۲۰۰هزار نفر) بزرگترین استادیوم این کشور است.

برزیل امسال فقط پنج بازیکن دارد که در اروپا بازی نمی‌کنند: دو دروازه‌بان در برزیل و یکی در کانادا، دو مهاجم در برزیل. جوانی گویا در این تیم چندان جایی ندارد. حضور دانی آلوز، دانته و داوید لوییز در یک خط دفاعی، هر تیمی را لرزان می‌کند. اسکولاری فقط می‌تواند به تیاگو سیلوا اعتماد کند و هافبک‌هایش. اگر رقیبان می‌خواهند این تیم را از کار بیندازند، کافی است نیمار را ساکت کنند. او با ۲۲ سال، نه تنها بیشتر از بقیه مهاجمان تیم بازی کرده که بیش از مجموع سایر آنها گل زده است.

برزیل از سال ۱۹۹۴ همیشه مدعی بوده است. امسال هم بازی‌ها را به خانه برده تا شانس قهرمانی خود را به حداکثر برساند. فکر نمی‌کنم هیجان‌انگیزترین تیم این جام باشند، ولی برابر تماشاچی‌های خودی، هر تیمی می‌تواند خطرناک باشد. باید یادمان باشد که هنوز (این نوشته ده روز قبل از شروع جام‌جهانی نوشته شده است) خیابان‌های برزیل آرام نشده‌اند.

منابع: این نوشته، ترجمه‌ای است از ویکیپدیا، زیر مدخل‌های برزیل، فوتبال در برزیل، لیگ فوتبال برزیل، برزیل در جام جهانی

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

بمباران گرنیکا

منبع: Today in History

۲۶ آپریل ۱۹۳۷ و در جریان جنگهای داخلی اسپانیا، شهر گرنیکا در استان باسک توسط نیروی هوای آلمان بمباران شد. حمله برای یک روز شلوغ در بازار برنامه‌ریزی شده بود، که مردم زیادی در خیابان‌ها باشند. گرنیکا، ارزش استراتژیک چندانی نداشت، ولی مرکز فرهنگی مهمی بود برای باسکی‌هایی که برابر ملی‌گراهای ژنرال فرانکو مقاومت می‌کردند. 

فقط در سه ساعت، ششصد و پنجاه تن بمب توسط بیش از ۲۵ هواپیما به روی شهر ریخته شد و آن را کامل تخریب کرد. آنها که فرار کردند، با تیربار هواپیماهای شکاری از پا درآمدند. آمار قطعی از تعداد کشته شدگان در دست نیست - بعضی منابع از ۱۵۰۰ نفر می‌گویند و محاسبات نشان می‌دهد که باید زیر ۴۰۰ نفر بوده باشد.

این فاجعه در اثر مشهور ضدجنگ پابلو پیکاسو، جاودانه شده است. این کار پیکاسو، توجه بسیاری را در دنیا به جنایات دولت اسپانیا در جنگ‌های داخلی جلب کرد. بمباران، به گونه‌ای تمرینی بود برای ایده "جنگ تمام‌عیار" هیتلر، که شهروندان عادی نیز به چشم سرباز دیده می‌شوند و در نتیجه می‌توان آنها را کشت. بمباران گرنیکا یکی از اولین حملات هوایی و شروعی برای استفاده گسترده از بمباران در جنگها بود. فقط دو سال بعد از تخریب گرنیکا، جنگ جهانی دوم شروع شد و دنیا اولین جنگ "تمام عیار" واقعی را تجربه کرد.

"هنوز بیش از ده مایل از شهر دور بودیم که شعله‌های گرنیکا را در آسمان دیدم. نزدیکتر که می‌شدیم، در هر دو سوی جاده مردان و زنان و بچه‌ها نشسته بودند، همه مبهوت. ایستادم، از ماشین پیاده شدم و به سوی یک کشیش در میان جمع رفتم. پرسیدم: چه شد پدر؟ صورتش سیاه شده بود و لباسهایش پاره پاره. نمی‌توانست حرف بزند. فقط به شعله‌ها اشاره کرد، که بیش از چهار مایل دور بودند،  و نجوا کنان گفت: هوایی...بمب...خیلی، خیلی."
- خاطرات نوئل مانکس، اولین خبرنگاری که به آنجا رسید.

منبع: ویکیپدیا

منبع: این نوشته ترجمه‌ای است از این مطلب Today in History
درباره نقاشی از اینجا بخوانید و در باره جنگ از اینجا

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

دستت را از روی شانه‌ام بردار، لطفاً!

 در سالن دانشکده ریاضی - فیزیک نشسته‌ام، روبروی مرکز کامپیوتر دانشگاه. یکی از کلاسهایم اینجا تشکیل می‌شود و امروز کمی زودتر رسیده‌ام. شروع می‌کنم به خواندن چیزهایی که هر روز به سراغشان می‌روم. فیسبوک و گوگل پلاس که تمام شد، به سراغ اینوریدر می‌روم و فیدها. یک چیزی پس ذهنم همیشه من را در حالت هشیار و آماده نگه می‌دارد. صدایی که هنوز و همواره هشدار می‌دهد. حواست باشد که در "محیط عمومی دانشگاه" هستی. به یاد مرکز کامپیوتر دانشکده برق خواجه‌نصیر می‌افتم. نگهبان بدعنق، یکی از بچه‌ها را گرفته بود. گویا داشته عکس پورن می‌دیده. بچه‌ها یاد گرفته بودند که صفحه‌ها را کوچک کنند و در آن واحد، نیم سانتیمتر از عرض عکس را ببیند. بعد پایین و پایین‌تر بروند و "اسکن" کنند، تا بعد همه‌اش را در مغزشان بازسازی کنند. با فحش و فضیحت پسرک را بیرون انداخت. حق نداشت آن‌طور عربده‌کشی کند، همه هم می‌دانستیم حق ندارد. هیچ کدام هیچ نگفتیم. در اتاق شیشه‌ای نشسته بودیم با مانیتورهایی که از همه طرف پیدا بودند و هرازگاهی هم یکی می‌آمد و سرکی می‌کشید. می‌دانستیم که همه کارمان ثبت می‌شود. اینجا هم می‌دانیم. همه جا همینطور است. می‌دانیم که محیط دانشگاه جای پورن نیست، ولی می‌دانم که اینترنت را برای استفاده اینجا گذاشته‌اند. برای اینکه بتوانی عضوی از دنیا باشی. در اختیارت نگذاشته‌اند که فقط جزوه‌ها را پیدا کنی، و گرنه اینترانت راه می‌انداختند به جای این شبکه بزرگ. می‌دانیم که همه شبکه‌های اجتماعی را می‌شناسند و می‌دانیم که معمولا چیز غافلگیر کننده‌ای وجود ندارد. می‌دانم که هیچ کس از پشت سر نگاهم نمی‌کند و برای دیگران مهم نیست که من چه می‌بینم و چه می‌خوانم. با این وجود، هنوز می‌ترسم از نشستن دستی روی شانه‌ام.

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

خودت را برایم بخوان

هر کتابی را باید با لحن و صدای نویسنده‌اش خواند. باید جمله‌ها را به همان شیوه‌ای خواند که او می‌خواسته و می‌خوانده. انگار که خودش برایت می‌خواندش. باید بدانی چگونه بخوانی تا نویسنده را بفهمی.
همینگوی را باید شمرده خواند و با تاکید، بعضی جمله‌ها را آهسته بخوانی و ناگهان اوج بگیری، گاهی روی یک کلمه فقط.
سلینجر را باید با صدای گرم و خشک بخوانی. صدایی آزرده از همه چیز ولی مهربان. انگار که نمی‌داند این همه عشق را چگونه تقسیم کند و در آخر بیشترش را برای خودش نگه می‌دارد.
وایلد را باید با لحن اشرافی بخوانی. کمی بینی را بالا بگیری و واژه‌های درشت را با لهجه انگلیسی (و نه ایرلندی) به گونه‌ای در ذهنت بخوانی که انگار دستان ظریفت هرگز هیچ کاری نکرده‌اند.
هاینریش بل را باید آرام بخوانی، بدون اوج و فرود زیاد. ساده باید بخوانی و روان، همان طور که خودش حرف می‌زد. باید بی‌حوصله بخوانی و شاکی.
پل استر را باید با صدای گرم و مرطوب بخوانی. با ریتم غیر یکنواخت: چند جمله را تند و بعد یک پاراگراف را آهسته. اگر توانستی باید بعضی جاها چیزهایی را تکرار کنی.
گراس را باید پیر بخوانی. کسی که زندگی‌اش را کرده و حالا دارد همه چیز را تعریف می‌کند. باید با اشتیاق بخوانی، به شوق رسیدن به جمله بعد.
ساراماگو را باید از ته گلو بخوانی و خشک. بیرحم و چرک باید بخوانی و انعکاس صدایت را روی دیوارهای سنگی بشنوی.
سونتاگ را باید با لحن حق به جانب بخوانی و کمی تهاجمی. کسی که همه جوابها را در آستین دارد و منتظر سوال است تا حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند.
نابوکوف را باید جدی بخوانی، به گونه‌ای که طنز ته گلویت را بشود دید. موقعیت وحشتناک را چنان آغشته به زیبایی و با صدایی صمیمی برای خودت رسم کنی، که خودت بخواهی دل به خطرش بزنی.
هاشک را باید با صدایی کمی زیر بخوانی. با ده صدای مختلف بخوانی، صد لحن. هر کسی برای خودش یک کتاب می‌شود در کارهایش. باید یک نمایشنامه یک نفره اجرا کنی.
کاپوتی را باید به گونه‌ای بخوانی که فیلیپ سیمور هافمن نشان داد. درست همان‌طور.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

آخرین اعدام با گیوتین در ملاء عام

(source: Iconic Photos)

هنوز هم بعضی از کسانی که در صبح هفدهم ژوئن ۱۹۳۹ شاهد آخرین اعدام در ملاء عام فرانسه بودند، زنده هستند - یکی از آنها، کریستوفر لی. اوژن وایدمن، آخرین نفری بود که جلوی دیدگان شهروندان برابر تیغه گیوتین زانو زد.

وایدمن، محکوم شده بود به چند آدم‌ربایی و قتل. محاکمه‌اش نقطه‌ اوجی بود در تابستان ملتهب ۱۹۳۹. نشریات زرد خیلی زود لقب  "خون‌‌آشام ژرمنی" را برای این متولد فرانکفورت درست کردند. اعدامش در برابر زندان سن پی‌یر در ورسای، سر و صدای زیادی به پا کرد.

بعد از اعدام او، روزنامه‌ها مخصوصا از رفتار و برخورد تماشاچیان خشمگین بودند. "پاریس سوار" گفت که مردم  "چندش‌آور" و "بی‌نظم" بودند و "همدیگر را هل می‌دادند، فریاد می‌کشیدند و سوت می‌زدند". از دیگر گناهانی که این روزنامه معتبر نابخشودنی می‌دید، آن بود که مردم "ساندویچ می‌لمباندند". برای مقامات مسوول از این هم بدتر، تاخیری بود که مردم در مراسم گردن‌زنی به وجود آورده بودند. اعدام تا پس از تاریک روشن صبح به درازا کشید و نور زیاد، عکس گرفتن با کیفیت بالا را - و همچنین گرفتن یک فیلم کوتاه را - ممکن کرد. دولت گفت که متاسف است از انجام این اعدام، که قرار بود "تاثیر اخلاقی" در جامعه داشته باشد و اکنون کاملا برعکس نتیجه داده است. رییس جمهور وقت فرانسه "لوبرون" دستور داد که پس از آن، اعدام فقط پشت درهای بسته انجام شود. 

در آن زمان، فرانسه واقعا یک استثنا بود. سنت گرانقدر و هزاران ساله کشتن در برابر چشم مردم، به سرعت در غرب برچیده می‌شد. بیشتر ایالت‌های آلمان در دهه ۱۸۵۰ اعدام در ملاء عام را ممنوع کرده بودند. انگیس آخرین اعدام از این دست را در سال ۱۸۶۸ انجام داد و بیشتر اقمارش هم از او پیروی کردند. بعد از آن، ممنوعیت اعدام برابر چشمهای مردم سرعت گرفت. دانمارک لیبرال در سال ۱۸۸۲ به ممنوع کنندگان پیوست و در سال ۱۹۳۳ هم در کل مجازات اعدام را برچید. در سال ۱۹۳۶، کنتاکی آخرین ایالت آمریکا بود که اعدام را از خیابان‌ها جمع کرد.

(منبع: وبلاگ دوست داشتنی Iconic Photos)

-- آخرین اعدام با گیوتین در فرانسه، سال ۱۹۷۷ انجام شد. حمیده جندوبی، آخرین قربانی بود. (منبع + )
-- فرانسه مجازات اعدام را در سال ۱۷۹۵ لغو کرد. ناپلئون دوباره از سال ۱۸۱۰ آن را به قانون بازگرداند و تا سال ۱۹۸۱ هم باقی ماند. در سال ۲۰۰۷ اعدام از قانون اساسی فرانسه هم پاک شد.
-- توسکانی، اولین دولت دوران مدرن بود که اعدام را لغو کرد: سال ۱۷۸۶
-- ونزوئلا اولین کشوری است که اعدام را لغو کرده (سال ۱۸۶۳) و سپس سن مارینو (۱۸۶۵)، کوستاریکا (۱۸۷۷)، پاناما (۱۹۰۳)، اکوادور (۱۹۰۶)، اوروگوئه (۱۹۰۷)، کلمبیا (۱۹۱۰). 
-- اگر همه تعداد اعدام‌ها را در جهان جمع کنید و در سه ضرب کنید، هنوز هم به رکورد چین نرسیده‌اید.

(منبع: ویکیپدیا)

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

وقتی از خاطرات می‌گوییم، از چه چیزهایی حرف نمی‌زنیم؟

- والله راستش من از جاهایی که از دم قبرستون آدم باید رد بشه، خوشم نمیاد.

این جمله، پای ثابت شروع تعریف مادر بود و احتمال دارد که هنوز هم باشد، از تصادف برادر کوچکترمان. مینی‌بوس زده بودش، یا شاید برعکس او دویده بود و به بدنه ماشین در حال حرکت خورده بود که ناگهان از پشت دیوار "بهشت‌آباد" پیداش شده بود. دنبال توپ رفته بود، یک اتفاق کاملا کلاسیک. یادم نیست که مدرسه می‌رفت یا نه، فکر کنم می‌رفت. روزی از تعطیلات نوروز، باغ یکی از آشناها، درست بعد از قبرستان.

- دیدم بچه‌ها میگن آتیش آتیش، فکر کردم ماشین آتیش گرفته. نگو اینا هول شده بودن میگفتن ماشین ماشین.

فکر کنم درست می‌گوید. دست و پایمان را گم کرده بودیم. پدرم دوید و بچه را بغل کرد. این منظره را خوب به یاد دارم. برای من شد یکی از لحظات گزنده و تلخ، برای او یک نقطه اوج (می‌دانید از چه می‌گویم؟ از تعریف چندین و چند باره داستان، بدون خستگی، بی جا انداختن جزئیات از دید خودش، با همه حواشی، همه دیالوگ‌ها، بحث‌ها، دعواهای کوچک و بزرگ، تلاش برای تقلید لهجه‌ها حتی، تغییر ریتم تعریف برای اوج و فرود دادن به داستان. جایی که بچه را بغل می‌کند، یک نقطه اوج است. جایی که می‌تواند مکث کند، یک سکوت چند ثانیه‌ای، زل بزند به چشمهای تک‌تک شنوندگان، به نوبت و بسیار شمرده. ادامه این پرانتز، کمی جلوتر) تا نفس مستمعین کرام را بگیرد. از چشمان من، در آن گیر و دار پرتنش، بیهوده‌ترین کار و لغوترین تصمیم، ایستادن چندثانیه‌ای رو به قبله بود (که نمی‌دانم چطور با آن سرعت پیدایش کرد) با بچه‌ای روی دستانش. از دید خودش لابد ابراهیم خلیل‌الله بوده، صحنه‌ای باشکوه از خلوص برابر پروردگار. ایمانش بر همه حواس "فائق" آمده بود.

- گفتم: خدایا به خودت سپردمش. به خودت سپردمش. بچه‌م رو ازم نگیر. کمکش کن. کمکم کن.

(ادامه پرانتز قبلی: اینجا معمولا جمله‌ها بستگی به حال و هوای لحظه‌ای گوینده تغییر می‌کنند ولی فضای کلی، همیشه یکسان ترسیم می‌شود. وقت نگاه به چشمها رسیده و یکی دو تا احسنت لابد. نشان دادن ایمان استوار به جمع و خودش. حالا ضرباهنگ تغییر می‌کند. رسیدن به بیمارستان، پدیده‌ای سریع است. باید عرق شنوندگان هم درآید، به مانند گوینده. پرانتز قبلی برای همیشه تمام شد)

- بعد به من گفتن که چیزیش نشده، یه کم صورتش زخم شده و دماغش شکسته. من فهمیدم داغون شده. یه مادر این چیزا رو میفهمه. دماغش خورد شده، چونه‌ش شکسته، ابروش پاره شده، ده تا بخیه تو صورتش خورده. دو تا دندونش شکسته، لبها و لثه‌هاش بخیه خورده

آمار این‌ها را خوب داشت، اقلا درست می‌گفت و ساده. همه تصویر ذهنیش از ماجرا، خلاصه می‌شد در چند جمله. سرراست. داستانی نداشت که بگوید، جزییاتی نداشت. می‌دانستی ده بار دیگر تعریف کند، همین اتفاق‌ها می‌افتد. با احساسات کسی بازی نمی‌کند. جریان اصلا برایش در همین شکل و قالب، یک تراژدی تمام عیار است. احتیاج به چاشنی ندارد، به جمله‌پردازی، به لفاظی.
پدر هم لفاظی بیهوده نمی‌کند. داستان می‌گوید، از فن بیانش بهره می‌برد. همه جزئیات را به خدمت می‌گیرد تا لج تو را درآورد از حاشیه‌ها و به اصل که می‌رسی، تشنه‌ای و خسته. دنبال چشمه بودی و به چاه رسیدی با دلو پاره‌ای در کنارش. واقعیت برایش چیز دیگریست. داستان خالص، حقیقت برهنه، نمی‌گیردش. جزئیات را طوری به خاطر می‌سپارد که انگار هر لحظه اراده کند، همه چیز پیش چشمانش به رقص درمی‌آید. با احساساتش بسیار زیاد درگیر است. واقعیت و داستان را گاهی گم می‌کند حتی. گاهی برداشت فوق دراماتیکی دارد از موضوع ساده‌ای که برابر چشمانش است.

- این جمله که گفتی، یه تیر خلاص بود به شقیقه من. خودم رو کوچیک کردم با ... حرف زدم، حالا میگی ... رو دیگه نمی‌خوام؟
- من اون رو نگفتم نمی‌خوام. اصلا حرفم یه چیز دیگه بود.

گاهی هم منجر به خلق می‌شود. آفرینش یک فیلمنامه شاید. تصویر گفتگوی دو مقام بلندپایه حکومتی با جمله‌های احتمالی و فرضی. بدون هیچ گونه مکثی، بدون دندان زدن حرفهایش.

- حتما گفته که مقام رهبری خبر دارن، البته اینجوری که حرف نمیزنن با هم. حتما میگه حاج‌آقا. حاج‌آقا حتما خبر دارن که ...

این گفتگوی احتمالی ربع ساعت دیگر هم ادامه می‌یابد. گویا این جنبه را من به ارث برده‌ام. به وقت شستن ظرفها، دچار نعوظ خاطرات می‌شوم و شکل می‌دهم‌شان. مجبورم دیگر،‌ می‌دانید که، از اندک ابزارهایی است که هنوز در دست دارم و دوستش هم دارم.

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

People are sinfully and utterly boring

پیرزن، هنوز هشتاد سالش نشده و خیلی پیر است. گویا زیاد زندگی کرده، بیش از حد خودش و توانش. شاید تند زندگی کرده، همه چیز برایش سریع پیش رفته و تمام شده. حالا کاری ندارد مگر سر زدن به دوستان و بستگانش، شنیدن خبر مردن هم سن و سالهایش، خواندن در گروه کر کلیسا و سرگرم کردن خودش به هر چیز ممکن، مثلا به مقایسه کیفیت قهوه دو جای مختلف. در مورد مرگ می‌خواند و مخصوصا زندگی بعد از مرگ. دوست دارد که تمام نشود. داستان می‌گوید از گذشته‌های سخت و زیبایش، از شوهرش که سرطان گرفت و مرد، از افتخارش به ایمان محکم مسیحی خانواده‌شان و خدمت‌هایشان به کنیا، از مسافرت چند هفته قبلش و دیدارش با دوستی قدیمی که یک هفته بعد خانه‌اش آتش گرفت و مرد. در همه داستانها، خودش هم حاضر است. دیگران در نسبت و ارتباط با او تعریف می‌شوند. انگار که اگر خودش در جایی از ماجرا وارد نشود، داستانش دیگر رسمی و مهم نیست. 

و من همه‌اش فکر می‌کنم که این آدم چقدر حوصله‌ام را سر می‌برد. که انسانها چقدر حوصله‌ام را سر می‌برند. چقدر نمی‌توانم گوش دهم دیگر به حرفهایشان و گاهی هم نمی‌توانم بخوانم نوشته‌هایشان را. انگار که در همان چنبره‌ای گرفتار شده‌ام که آن پیرزن. داستانی که از من نگوید یا نتوانم بخشی از خودم را درش پیدا کنم، ارزش شنیدن ندارد. پیش از این می‌توانستم اقلا به چند جمله اولش گوش دهم و بعدش دیگر پیرزن می‌شد صدایی در پس‌زمینه. دوباره به حرف آدمهای درون سرم گوش می‌دادم. حالا دیگر از همان جمله اولش همه چیز محو می‌شود. شاید تصمیم گرفته‌ام که نشنوم مردم را. خودم نمی‌دانم از کی شروع شده و چرا. حرفی که نتوانی در سه جمله تمامش کنی، خواب‌آور است. لغو است. هدر دادن انرژی است. آدمیزاد می‌تواند بنویسد، هزار صفحه، هزاران هزار خط، پر از تکرار و بازگشت به نقطه اول. نوشته‌ها، اقلا حق انتخاب می‌دهند به مخاطبان. کلمات شناور در هوا، مفهوم را نیم‌بند می‌رسانند. بعضی‌هایشان از پهلوی گوش‌ها رد می‌شوند. دچار کژفهمی می‌شوند، دچار تاثیر صدا و لحن گوینده می‌شوند، دچار گمشدگی و دگرگونی می‌شوند.

پیرزن، مثل بیشتر آدمهای نسل قدیم این دیار، دایره لغات گسترده‌ای دارد. فعل‌هایش گوناگون است و اصلا برای هر چیزی یک فعل دارد. گاهی نمی‌فهمم چه می‌گوید، ولی چندان هم مهم نیست. حدس می‌زنم و جمله را برای خودم بازسازی می‌کنم. هیچ چیز به هم نمی‌ریزد. هیچ تفاوتی نمی‌کند که فهم من از زندگی چهل سال پیش او و شوهرش در کنیا چه باشد و هیچ تفاوتی نمی‌کند که من درست فهمیده باشم عمر صدساله تختوابش را یا نه. برای او فرق می‌کند که بداند عنوان دقیق شغلی من یا رشته‌ام چیست. برایش مهم است که بداند چطور باید اسمم را درست بگوید، اسم فلان چیز به فارسی چه می‌شود. همین است که او می‌گوید بسیار از دیدار ما خوشحال شده و لذت برده از حرف زدن با ما، ولی من فقط می‌توانم به دروغ بگویم که چقدر برایم جذاب است داستانهایش و چقدر خوشحالم که باز هم دیدمش و اصلا نمی‌توانم صبر کنم تا دوباره با هم قرار بگذاریم.

اقلا او در وجود خودش تناقضی نمی‌بیند. در عوض گاهی فکر می‌کنم حتی اعضای داخلی‌ام در تعامل با هم به تناقض رسیده‌اند.

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

سکوت رعب‌آور بین دو حرف اضافه

- دیگه تعطیلاتتون شروع شده؟
- آره، یعنی از دوشنبه شروع میشه. شنبه یکشنبه که حساب نیست.
- چقدر تعطیلی دارید؟
- دو هفته تقریبا. یه کمی بیشتر.
- عیدتون کیه؟
- عید ما که نیست، ولی کریسمس چهار روز دیگه‌س
- عیده دیگه به هر حال، تعطیلید.
- حالا به هر حال، یه هفته بعد از کریسمس هم تعطیلی سال نو میاد
- اهه، با هم فرق داره مگه؟
- آره خوب. تولد عیسی با سال نو فرق داره.
- آها. بعد برای اون هم تعطیلید؟
- دیگه همه تعطیلی‌ها رو هم دیگه‌س.
- الان مردم لابد مثل شب عید اینجا حسابی مشغول خریدند دیگه. 
- دقیقا مثل اونجا که نه. ولی کم و بیش شبیه هست.
- بعد هم این هفته آخر همه چیز تق و لقه. چرا باید سر کار بری؟
- اونقدر هم تق و لق نیست که همه چیز خوابیده باشه.
...
..
.
و به همین کیفیت و روال، هر سال تکرار می‌شود. این، بار پنجمش است. نمی‌دانیم چند بار دیگر باید گفت و تکرار کرد. برای طرف مهم نیست، برای ما هم همینطور. شاید حتی می‌دانند همه‌اش را. از سر ناچاری است این حرف زدن، این تکرار. از روی گم کردن واژه‌هاست و اشتراک‌ها. از اجبار فاصله‌هاست و دنیاهایی که چنان به هم غریبه‌اند، که گویی هندسه‌هایشان هم یکی نیست. از ملال است، از موقعیت‌های زجرآور پشت شیشه‌های جادویی. سکوت‌های عذاب‌آور برای گشتن به دنبال سوژه‌ای دیگر. زمان خریدن، برای بیشتر دیدن. وگرنه باید بعد از احوالپرسی، سلام به همه برسانیم و بدرود بگوییم، تا دیداری دیگر. تازه مصیبت آنجاست که به همین خو می‌گیریم و کم‌کم احساس ناراحتی می‌کنیم، اگر که وضعی به جز این داشته باشیم.