در سالن دانشکده ریاضی - فیزیک نشستهام، روبروی مرکز کامپیوتر دانشگاه. یکی از کلاسهایم اینجا تشکیل میشود و امروز کمی زودتر رسیدهام. شروع میکنم به خواندن چیزهایی که هر روز به سراغشان میروم. فیسبوک و گوگل پلاس که تمام شد، به سراغ اینوریدر میروم و فیدها. یک چیزی پس ذهنم همیشه من را در حالت هشیار و آماده نگه میدارد. صدایی که هنوز و همواره هشدار میدهد. حواست باشد که در "محیط عمومی دانشگاه" هستی. به یاد مرکز کامپیوتر دانشکده برق خواجهنصیر میافتم. نگهبان بدعنق، یکی از بچهها را گرفته بود. گویا داشته عکس پورن میدیده. بچهها یاد گرفته بودند که صفحهها را کوچک کنند و در آن واحد، نیم سانتیمتر از عرض عکس را ببیند. بعد پایین و پایینتر بروند و "اسکن" کنند، تا بعد همهاش را در مغزشان بازسازی کنند. با فحش و فضیحت پسرک را بیرون انداخت. حق نداشت آنطور عربدهکشی کند، همه هم میدانستیم حق ندارد. هیچ کدام هیچ نگفتیم. در اتاق شیشهای نشسته بودیم با مانیتورهایی که از همه طرف پیدا بودند و هرازگاهی هم یکی میآمد و سرکی میکشید. میدانستیم که همه کارمان ثبت میشود. اینجا هم میدانیم. همه جا همینطور است. میدانیم که محیط دانشگاه جای پورن نیست، ولی میدانم که اینترنت را برای استفاده اینجا گذاشتهاند. برای اینکه بتوانی عضوی از دنیا باشی. در اختیارت نگذاشتهاند که فقط جزوهها را پیدا کنی، و گرنه اینترانت راه میانداختند به جای این شبکه بزرگ. میدانیم که همه شبکههای اجتماعی را میشناسند و میدانیم که معمولا چیز غافلگیر کنندهای وجود ندارد. میدانم که هیچ کس از پشت سر نگاهم نمیکند و برای دیگران مهم نیست که من چه میبینم و چه میخوانم. با این وجود، هنوز میترسم از نشستن دستی روی شانهام.
۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه
خودت را برایم بخوان
هر کتابی را باید با لحن و صدای نویسندهاش خواند. باید جملهها را به همان شیوهای خواند که او میخواسته و میخوانده. انگار که خودش برایت میخواندش. باید بدانی چگونه بخوانی تا نویسنده را بفهمی.
همینگوی را باید شمرده خواند و با تاکید، بعضی جملهها را آهسته بخوانی و ناگهان اوج بگیری، گاهی روی یک کلمه فقط.
سلینجر را باید با صدای گرم و خشک بخوانی. صدایی آزرده از همه چیز ولی مهربان. انگار که نمیداند این همه عشق را چگونه تقسیم کند و در آخر بیشترش را برای خودش نگه میدارد.
وایلد را باید با لحن اشرافی بخوانی. کمی بینی را بالا بگیری و واژههای درشت را با لهجه انگلیسی (و نه ایرلندی) به گونهای در ذهنت بخوانی که انگار دستان ظریفت هرگز هیچ کاری نکردهاند.
هاینریش بل را باید آرام بخوانی، بدون اوج و فرود زیاد. ساده باید بخوانی و روان، همان طور که خودش حرف میزد. باید بیحوصله بخوانی و شاکی.
پل استر را باید با صدای گرم و مرطوب بخوانی. با ریتم غیر یکنواخت: چند جمله را تند و بعد یک پاراگراف را آهسته. اگر توانستی باید بعضی جاها چیزهایی را تکرار کنی.
گراس را باید پیر بخوانی. کسی که زندگیاش را کرده و حالا دارد همه چیز را تعریف میکند. باید با اشتیاق بخوانی، به شوق رسیدن به جمله بعد.
ساراماگو را باید از ته گلو بخوانی و خشک. بیرحم و چرک باید بخوانی و انعکاس صدایت را روی دیوارهای سنگی بشنوی.
سونتاگ را باید با لحن حق به جانب بخوانی و کمی تهاجمی. کسی که همه جوابها را در آستین دارد و منتظر سوال است تا حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند.
نابوکوف را باید جدی بخوانی، به گونهای که طنز ته گلویت را بشود دید. موقعیت وحشتناک را چنان آغشته به زیبایی و با صدایی صمیمی برای خودت رسم کنی، که خودت بخواهی دل به خطرش بزنی.
هاشک را باید با صدایی کمی زیر بخوانی. با ده صدای مختلف بخوانی، صد لحن. هر کسی برای خودش یک کتاب میشود در کارهایش. باید یک نمایشنامه یک نفره اجرا کنی.
کاپوتی را باید به گونهای بخوانی که فیلیپ سیمور هافمن نشان داد. درست همانطور.
۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه
آخرین اعدام با گیوتین در ملاء عام
(source: Iconic Photos)
هنوز هم بعضی از کسانی که در صبح هفدهم ژوئن ۱۹۳۹ شاهد آخرین اعدام در ملاء عام فرانسه بودند، زنده هستند - یکی از آنها، کریستوفر لی. اوژن وایدمن، آخرین نفری بود که جلوی دیدگان شهروندان برابر تیغه گیوتین زانو زد.
وایدمن، محکوم شده بود به چند آدمربایی و قتل. محاکمهاش نقطه اوجی بود در تابستان ملتهب ۱۹۳۹. نشریات زرد خیلی زود لقب "خونآشام ژرمنی" را برای این متولد فرانکفورت درست کردند. اعدامش در برابر زندان سن پییر در ورسای، سر و صدای زیادی به پا کرد.
بعد از اعدام او، روزنامهها مخصوصا از رفتار و برخورد تماشاچیان خشمگین بودند. "پاریس سوار" گفت که مردم "چندشآور" و "بینظم" بودند و "همدیگر را هل میدادند، فریاد میکشیدند و سوت میزدند". از دیگر گناهانی که این روزنامه معتبر نابخشودنی میدید، آن بود که مردم "ساندویچ میلمباندند". برای مقامات مسوول از این هم بدتر، تاخیری بود که مردم در مراسم گردنزنی به وجود آورده بودند. اعدام تا پس از تاریک روشن صبح به درازا کشید و نور زیاد، عکس گرفتن با کیفیت بالا را - و همچنین گرفتن یک فیلم کوتاه را - ممکن کرد. دولت گفت که متاسف است از انجام این اعدام، که قرار بود "تاثیر اخلاقی" در جامعه داشته باشد و اکنون کاملا برعکس نتیجه داده است. رییس جمهور وقت فرانسه "لوبرون" دستور داد که پس از آن، اعدام فقط پشت درهای بسته انجام شود.
در آن زمان، فرانسه واقعا یک استثنا بود. سنت گرانقدر و هزاران ساله کشتن در برابر چشم مردم، به سرعت در غرب برچیده میشد. بیشتر ایالتهای آلمان در دهه ۱۸۵۰ اعدام در ملاء عام را ممنوع کرده بودند. انگیس آخرین اعدام از این دست را در سال ۱۸۶۸ انجام داد و بیشتر اقمارش هم از او پیروی کردند. بعد از آن، ممنوعیت اعدام برابر چشمهای مردم سرعت گرفت. دانمارک لیبرال در سال ۱۸۸۲ به ممنوع کنندگان پیوست و در سال ۱۹۳۳ هم در کل مجازات اعدام را برچید. در سال ۱۹۳۶، کنتاکی آخرین ایالت آمریکا بود که اعدام را از خیابانها جمع کرد.
(منبع: وبلاگ دوست داشتنی Iconic Photos)
-- آخرین اعدام با گیوتین در فرانسه، سال ۱۹۷۷ انجام شد. حمیده جندوبی، آخرین قربانی بود. (منبع + )
-- فرانسه مجازات اعدام را در سال ۱۷۹۵ لغو کرد. ناپلئون دوباره از سال ۱۸۱۰ آن را به قانون بازگرداند و تا سال ۱۹۸۱ هم باقی ماند. در سال ۲۰۰۷ اعدام از قانون اساسی فرانسه هم پاک شد.
-- توسکانی، اولین دولت دوران مدرن بود که اعدام را لغو کرد: سال ۱۷۸۶
-- ونزوئلا اولین کشوری است که اعدام را لغو کرده (سال ۱۸۶۳) و سپس سن مارینو (۱۸۶۵)، کوستاریکا (۱۸۷۷)، پاناما (۱۹۰۳)، اکوادور (۱۹۰۶)، اوروگوئه (۱۹۰۷)، کلمبیا (۱۹۱۰).
-- اگر همه تعداد اعدامها را در جهان جمع کنید و در سه ضرب کنید، هنوز هم به رکورد چین نرسیدهاید.
(منبع: ویکیپدیا)
۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه
وقتی از خاطرات میگوییم، از چه چیزهایی حرف نمیزنیم؟
- والله راستش من از جاهایی که از دم قبرستون آدم باید رد بشه، خوشم نمیاد.
این جمله، پای ثابت شروع تعریف مادر بود و احتمال دارد که هنوز هم باشد، از تصادف برادر کوچکترمان. مینیبوس زده بودش، یا شاید برعکس او دویده بود و به بدنه ماشین در حال حرکت خورده بود که ناگهان از پشت دیوار "بهشتآباد" پیداش شده بود. دنبال توپ رفته بود، یک اتفاق کاملا کلاسیک. یادم نیست که مدرسه میرفت یا نه، فکر کنم میرفت. روزی از تعطیلات نوروز، باغ یکی از آشناها، درست بعد از قبرستان.
- دیدم بچهها میگن آتیش آتیش، فکر کردم ماشین آتیش گرفته. نگو اینا هول شده بودن میگفتن ماشین ماشین.
فکر کنم درست میگوید. دست و پایمان را گم کرده بودیم. پدرم دوید و بچه را بغل کرد. این منظره را خوب به یاد دارم. برای من شد یکی از لحظات گزنده و تلخ، برای او یک نقطه اوج (میدانید از چه میگویم؟ از تعریف چندین و چند باره داستان، بدون خستگی، بی جا انداختن جزئیات از دید خودش، با همه حواشی، همه دیالوگها، بحثها، دعواهای کوچک و بزرگ، تلاش برای تقلید لهجهها حتی، تغییر ریتم تعریف برای اوج و فرود دادن به داستان. جایی که بچه را بغل میکند، یک نقطه اوج است. جایی که میتواند مکث کند، یک سکوت چند ثانیهای، زل بزند به چشمهای تکتک شنوندگان، به نوبت و بسیار شمرده. ادامه این پرانتز، کمی جلوتر) تا نفس مستمعین کرام را بگیرد. از چشمان من، در آن گیر و دار پرتنش، بیهودهترین کار و لغوترین تصمیم، ایستادن چندثانیهای رو به قبله بود (که نمیدانم چطور با آن سرعت پیدایش کرد) با بچهای روی دستانش. از دید خودش لابد ابراهیم خلیلالله بوده، صحنهای باشکوه از خلوص برابر پروردگار. ایمانش بر همه حواس "فائق" آمده بود.
- گفتم: خدایا به خودت سپردمش. به خودت سپردمش. بچهم رو ازم نگیر. کمکش کن. کمکم کن.
(ادامه پرانتز قبلی: اینجا معمولا جملهها بستگی به حال و هوای لحظهای گوینده تغییر میکنند ولی فضای کلی، همیشه یکسان ترسیم میشود. وقت نگاه به چشمها رسیده و یکی دو تا احسنت لابد. نشان دادن ایمان استوار به جمع و خودش. حالا ضرباهنگ تغییر میکند. رسیدن به بیمارستان، پدیدهای سریع است. باید عرق شنوندگان هم درآید، به مانند گوینده. پرانتز قبلی برای همیشه تمام شد)
- بعد به من گفتن که چیزیش نشده، یه کم صورتش زخم شده و دماغش شکسته. من فهمیدم داغون شده. یه مادر این چیزا رو میفهمه. دماغش خورد شده، چونهش شکسته، ابروش پاره شده، ده تا بخیه تو صورتش خورده. دو تا دندونش شکسته، لبها و لثههاش بخیه خورده
آمار اینها را خوب داشت، اقلا درست میگفت و ساده. همه تصویر ذهنیش از ماجرا، خلاصه میشد در چند جمله. سرراست. داستانی نداشت که بگوید، جزییاتی نداشت. میدانستی ده بار دیگر تعریف کند، همین اتفاقها میافتد. با احساسات کسی بازی نمیکند. جریان اصلا برایش در همین شکل و قالب، یک تراژدی تمام عیار است. احتیاج به چاشنی ندارد، به جملهپردازی، به لفاظی.
پدر هم لفاظی بیهوده نمیکند. داستان میگوید، از فن بیانش بهره میبرد. همه جزئیات را به خدمت میگیرد تا لج تو را درآورد از حاشیهها و به اصل که میرسی، تشنهای و خسته. دنبال چشمه بودی و به چاه رسیدی با دلو پارهای در کنارش. واقعیت برایش چیز دیگریست. داستان خالص، حقیقت برهنه، نمیگیردش. جزئیات را طوری به خاطر میسپارد که انگار هر لحظه اراده کند، همه چیز پیش چشمانش به رقص درمیآید. با احساساتش بسیار زیاد درگیر است. واقعیت و داستان را گاهی گم میکند حتی. گاهی برداشت فوق دراماتیکی دارد از موضوع سادهای که برابر چشمانش است.
- این جمله که گفتی، یه تیر خلاص بود به شقیقه من. خودم رو کوچیک کردم با ... حرف زدم، حالا میگی ... رو دیگه نمیخوام؟
- من اون رو نگفتم نمیخوام. اصلا حرفم یه چیز دیگه بود.
گاهی هم منجر به خلق میشود. آفرینش یک فیلمنامه شاید. تصویر گفتگوی دو مقام بلندپایه حکومتی با جملههای احتمالی و فرضی. بدون هیچ گونه مکثی، بدون دندان زدن حرفهایش.
- حتما گفته که مقام رهبری خبر دارن، البته اینجوری که حرف نمیزنن با هم. حتما میگه حاجآقا. حاجآقا حتما خبر دارن که ...
این گفتگوی احتمالی ربع ساعت دیگر هم ادامه مییابد. گویا این جنبه را من به ارث بردهام. به وقت شستن ظرفها، دچار نعوظ خاطرات میشوم و شکل میدهمشان. مجبورم دیگر، میدانید که، از اندک ابزارهایی است که هنوز در دست دارم و دوستش هم دارم.
۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه
People are sinfully and utterly boring
پیرزن، هنوز هشتاد سالش نشده و خیلی پیر است. گویا زیاد زندگی کرده، بیش از حد خودش و توانش. شاید تند زندگی کرده، همه چیز برایش سریع پیش رفته و تمام شده. حالا کاری ندارد مگر سر زدن به دوستان و بستگانش، شنیدن خبر مردن هم سن و سالهایش، خواندن در گروه کر کلیسا و سرگرم کردن خودش به هر چیز ممکن، مثلا به مقایسه کیفیت قهوه دو جای مختلف. در مورد مرگ میخواند و مخصوصا زندگی بعد از مرگ. دوست دارد که تمام نشود. داستان میگوید از گذشتههای سخت و زیبایش، از شوهرش که سرطان گرفت و مرد، از افتخارش به ایمان محکم مسیحی خانوادهشان و خدمتهایشان به کنیا، از مسافرت چند هفته قبلش و دیدارش با دوستی قدیمی که یک هفته بعد خانهاش آتش گرفت و مرد. در همه داستانها، خودش هم حاضر است. دیگران در نسبت و ارتباط با او تعریف میشوند. انگار که اگر خودش در جایی از ماجرا وارد نشود، داستانش دیگر رسمی و مهم نیست.
و من همهاش فکر میکنم که این آدم چقدر حوصلهام را سر میبرد. که انسانها چقدر حوصلهام را سر میبرند. چقدر نمیتوانم گوش دهم دیگر به حرفهایشان و گاهی هم نمیتوانم بخوانم نوشتههایشان را. انگار که در همان چنبرهای گرفتار شدهام که آن پیرزن. داستانی که از من نگوید یا نتوانم بخشی از خودم را درش پیدا کنم، ارزش شنیدن ندارد. پیش از این میتوانستم اقلا به چند جمله اولش گوش دهم و بعدش دیگر پیرزن میشد صدایی در پسزمینه. دوباره به حرف آدمهای درون سرم گوش میدادم. حالا دیگر از همان جمله اولش همه چیز محو میشود. شاید تصمیم گرفتهام که نشنوم مردم را. خودم نمیدانم از کی شروع شده و چرا. حرفی که نتوانی در سه جمله تمامش کنی، خوابآور است. لغو است. هدر دادن انرژی است. آدمیزاد میتواند بنویسد، هزار صفحه، هزاران هزار خط، پر از تکرار و بازگشت به نقطه اول. نوشتهها، اقلا حق انتخاب میدهند به مخاطبان. کلمات شناور در هوا، مفهوم را نیمبند میرسانند. بعضیهایشان از پهلوی گوشها رد میشوند. دچار کژفهمی میشوند، دچار تاثیر صدا و لحن گوینده میشوند، دچار گمشدگی و دگرگونی میشوند.
پیرزن، مثل بیشتر آدمهای نسل قدیم این دیار، دایره لغات گستردهای دارد. فعلهایش گوناگون است و اصلا برای هر چیزی یک فعل دارد. گاهی نمیفهمم چه میگوید، ولی چندان هم مهم نیست. حدس میزنم و جمله را برای خودم بازسازی میکنم. هیچ چیز به هم نمیریزد. هیچ تفاوتی نمیکند که فهم من از زندگی چهل سال پیش او و شوهرش در کنیا چه باشد و هیچ تفاوتی نمیکند که من درست فهمیده باشم عمر صدساله تختوابش را یا نه. برای او فرق میکند که بداند عنوان دقیق شغلی من یا رشتهام چیست. برایش مهم است که بداند چطور باید اسمم را درست بگوید، اسم فلان چیز به فارسی چه میشود. همین است که او میگوید بسیار از دیدار ما خوشحال شده و لذت برده از حرف زدن با ما، ولی من فقط میتوانم به دروغ بگویم که چقدر برایم جذاب است داستانهایش و چقدر خوشحالم که باز هم دیدمش و اصلا نمیتوانم صبر کنم تا دوباره با هم قرار بگذاریم.
اقلا او در وجود خودش تناقضی نمیبیند. در عوض گاهی فکر میکنم حتی اعضای داخلیام در تعامل با هم به تناقض رسیدهاند.
۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه
سکوت رعبآور بین دو حرف اضافه
- دیگه تعطیلاتتون شروع شده؟
- آره، یعنی از دوشنبه شروع میشه. شنبه یکشنبه که حساب نیست.
- چقدر تعطیلی دارید؟
- دو هفته تقریبا. یه کمی بیشتر.
- عیدتون کیه؟
- عید ما که نیست، ولی کریسمس چهار روز دیگهس
- عیده دیگه به هر حال، تعطیلید.
- حالا به هر حال، یه هفته بعد از کریسمس هم تعطیلی سال نو میاد
- اهه، با هم فرق داره مگه؟
- آره خوب. تولد عیسی با سال نو فرق داره.
- آها. بعد برای اون هم تعطیلید؟
- دیگه همه تعطیلیها رو هم دیگهس.
- الان مردم لابد مثل شب عید اینجا حسابی مشغول خریدند دیگه.
- دقیقا مثل اونجا که نه. ولی کم و بیش شبیه هست.
- بعد هم این هفته آخر همه چیز تق و لقه. چرا باید سر کار بری؟
- اونقدر هم تق و لق نیست که همه چیز خوابیده باشه.
...
..
.
و به همین کیفیت و روال، هر سال تکرار میشود. این، بار پنجمش است. نمیدانیم چند بار دیگر باید گفت و تکرار کرد. برای طرف مهم نیست، برای ما هم همینطور. شاید حتی میدانند همهاش را. از سر ناچاری است این حرف زدن، این تکرار. از روی گم کردن واژههاست و اشتراکها. از اجبار فاصلههاست و دنیاهایی که چنان به هم غریبهاند، که گویی هندسههایشان هم یکی نیست. از ملال است، از موقعیتهای زجرآور پشت شیشههای جادویی. سکوتهای عذابآور برای گشتن به دنبال سوژهای دیگر. زمان خریدن، برای بیشتر دیدن. وگرنه باید بعد از احوالپرسی، سلام به همه برسانیم و بدرود بگوییم، تا دیداری دیگر. تازه مصیبت آنجاست که به همین خو میگیریم و کمکم احساس ناراحتی میکنیم، اگر که وضعی به جز این داشته باشیم.
۱۳۹۲ دی ۳, سهشنبه
جورج لینکلن راکول - عکسی از ایو آرنولد
خیلیها امروزه جورج لینکلن راکول را به خاطر نمیآورند. او را باید به خوبی به خاطر سپرد و نه برای خوبی.
در این عکس (به تاریخ ۲۵ فوریه ۱۹۶۲) ایو آرنولد صحنهای سوررئال را شکار کرده است: راکول در آمفیتئاتر بینالمللی شیکاگو و بین دو عضو "حزب نازی آمریکایی" نشسته و به سخنرانی ملکوم ایکس برای مسلمانان سیاه پوست گوش میدهد.
این، بخشی ناشناخته از تاریخ آمریکاست. زمانی که ایده برتری نژادی راکول و ملت اسلامی مالکوم ایکس، جدایی طلبی را به نهایت رساند و پیشنهاد تشکیل دو ملت مستقل داد که فقط رنگ پوست جدایشان کند.
راکول با مضحکه شدن خود هیچ مشکلی نداشت. او باور داشت که همه سیاهپوستان باید به آفریقا فرستاده شوند و هر یهودی باید اخته شده و اموالش مصادره شود - تنفری که در برابر انزجارش از "همجنسبازها"، ناچیز بود. او میخواست "خائن"هایی مثل ترومن (رئیس جمهور پیشین) و آیزنهاور را به دار بیاویزد. وقتی که مجله پلیبوی یک گزارشگر سیاهپوست(*) برای مصاحبه با او فرستاد، راکول تفنگش را روی میز کنار دستش گذاشت و در تمام مدت مصاحبه از آن دور نشد.
امروزه قابل درک نیست که با گذشت تنها پانزده سال از جنگ جهانی دوم،چگونه کسی (که یک کهنهسرباز آن جنگ هم بوده است) میتواند نسخه آمریکایی حزب نازی را پایه گذاری کند، خودش را هیتلر آمریکایی بنامد و نشان نازیها را چنان فراوان در آمریکا گسترش دهد. ولی آن روزها، روزهای کنجکاوی و کشف بود. به خاطر تلاش حکومت در تبرئه مردم عادی بود (که اکنون و در زمان جنگ سرد، متحدان آمریکا شده بودند) و نیز به دلیل کمبود رسانههای جمعی پرمخاطب، کمی طول کشید تا مردم عادی اهمیت و ابعاد فاجعه هولوکاست را دریافتند. بسیاری، از جمله سربازانی که آن جنایات را به چشم دیده بودند، باور داشتند که این برنامه آزار یهودیها، بخشی از مبارزه آنها علیه ستم و قحطی در اروپا بوده است.
در زمانی که این عکس گرفته شد، این افکار به سرعت نابود میشدند. محاکمه آیشمن در سال ۱۹۶۱ حقایق هولناکی را یکی پس از دیگری آشکار کرد. هر روزی که میگذشت، آمریکا از چیزی که راکول فکر کرده بود، بیشتر فاصله میگرفت. راکول که مدام بیشتر در پارانویا فرو میرفت، در سال ۱۹۶۷ به دست معاون سابقش کشته شد. هنوز هم حزب او فعال است و از توییتر هم استفاده میکند. عجب تناقضی وجود دارد بین ابزار قرن بیست و یکمی که استفاده میکند و ایدئولوژی قرن نوزدهمی که تبلیغ میکند!
(*) آن خبرنگار پلیبوی، آلکس هیلی بوده است. نویسنده "ریشهها"
- این نوشته و عکس همراهش/ ترجمهای است از این نوشته وبلاگ دوست داشتنی Iconic Photos
- خواندن بیشتر در مورد Eve Arnold و George Lincoln Rockwell در ویکیپدیا
- شاید داستان ارتباط او و ملکوم ایکس، به صورتی که نویسنده تعریف کرده، چندان دقیق نباشد.
Eve Arnold photographed by Lord Snowdon in 2001 (source : telegraph.co.uk)
۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه
ماجرای خطاطی که نوشتن نمیدانست
چند روز پیش به دنبال چیزی میگشتم (که واقعا یادم نیست چه بود) و به کاتبان وحی رسیدم. این که چند نفر بودهاند و آیا شناخته شده هستند یا نه، برایم سوال شد.
کاتبان وحی گویا تعداد چندان مشخصی ندارند. چهار یا پنج نفرشان سرشناس هستند، عدهای کمتر شناخته شده و شماری هم گویا ناشناس. تعداشان از بیست و سه تا چهل و پنج نفر گفته شده است. در این میان، از کسانی نام برده شده که شیعیان نامشان را به عنوان دشنام استفاده میکنند.
یکی از مهمترین نویسندگان، علی بن ابیطالب بوده است. برخی منابع گفتهاند که آیهای نازل نشد، مگر آنکه پیامبر ابتدا آن را و تفسیرش را بر علی خوانده باشد. با توجه به این که علی در زمان برانگیخته شدن محمد تازه ده سالش شده بود، باید با موجودی خارقالعاده طرف باشیم که گویا این، خوشایندترین تفسیر به ذائقه ملت است. هیچ کس نمیپرسد که چرا یک بچه از ده سالگی میتواند هر متنی را با تفسیر بنویسد و حفظ کند، بلکه توجه همه به معجزه جلب میشود. راستی، خلفای چهارگانه و عمرو عاص هم از نویسندگان هستند ولی منفورند. نمیدانم چه کنم با آیههایی که این انسانهای نابکار نوشتهاند.
یک نکته جالب، این نوشته بود. میگوید که پیامبر به ظاهر خواندن و نوشتن نمیدانست، چون کسی ندیده بود که بخواند یا بنویسد ولی جایی گفته نشده که بلد نبوده است. بیسوادی، نقص است و در پیامبر راه ندارد. او، عادت به خواندن و نوشتن نداشته برای اینکه معروف نشود به این کار و متهم نشود به دست بردن در قرآن. علامه طباطبایی هم گفتهاند که "ظاهر عبارت نفی عادت بر نوشتن و خواندن است و این در جهت استدلال مناسب تر است". حالا به جایی میرسیم که باید نوشته را به گونهای تفسیر کرد که مطلوب از آن مستفاد گردد! ایشان در جایی دیگر فرمودهاند: "قرآن به صورت امروزی در عهد رسالت ترتیب داده نشده بود، جز سوره های پراكنده بدون ترتیب و آیه هایی كه در دست این و آن بود ودر میان مردم به طور متفرق وجود داشت".
سوال بسیار بزرگ بنده، میزان اعتماد است به این همه آدم، که در بازههای زمانی متفاوت نوشتههای مختلفی را نزد خود نگهداری کردهاند و بعدا همه را یکجا جمع آوردهاند. چطور میشود اطمینان کرد به این همه آدم مختلف، که یک حرف هم جابجا نکرده باشند؟ البته که جواب هم دارد: آخر سر یک بار قران به صورت کامل نازل شده و همه میدانند که متن کاملش چیست. برادران! سوراخها را با گل نپوشانید. باز هم دعوتتان میکنم به خواندن زندگی جوزف اسمیت و داستان مورمونها.
و در آخر، یک داستان جالب من را میخکوب کرد:
عبد الله بن سعد بن ابىالسرح يكى از نخستين كاتبان وحى بود كه خط خوشى داشت اما پس از مدتى مرتد شد و از مدينه به مكه گريخت. در آنجا به خود میباليد كه گاهى به جاى "سميع"، يا به جاى "خبير"، "بصير مینوشته است تا اينكه درباره او دو آیه نازل شد. وى يكى از شش نفرى بود كه روز فتح مكه، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمان قتل او را صادر كرد اما عثمان، برادر رضاعى عبداللَّه بن سعد چند روز بعد او را نزد رسول خدا آورد و اصرار كرد كه او را امان بدهند، رسول خدا ساعتى درنگ فرمود سپس او را امان داد. وقتى از آنجا خارج شدند پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به اصحاب فرمود: چرا كسى از شما گردنش را نزد؟ يكى از آنان گفت: چشم دوخته بوديم كه اشارهاى بفرمايى! پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اشارت چشم در شأن پيامبران نيست؛ بدين ترتيب، او هم رها شد و كرد آنچه را كه كرد.
این داستان را باید دشمنان یک پیامبر ساخته باشند، نه اینکه دوستانش نقلش کنند. رسول خدا امان نمیدهند و بعد انتظار دارند کسی بفهمد منظورشان را و سر یک نفر را برای جابجا کردن سمیع و خبیر (که نمیدانیم اصلا طرف راست گفته یا نه، و از سوی دیگر هنوز در قران هست یا نه، و اصولا چقدر مهم است که باشد یا نباشد) بزند. در آخر هم میفرمایند که در شأن پیامبران نیست اشارت چشم. دقت کنید: در شأن پیامبران نیست. این داستان عجیب روی اعصاب من راه رفته است در این چند روز. ما داریم در مورد معیار حق و باطل حرف میزنیم. در مورد رفتار دوگانه بزرگترین انسان یک دین.
به دنبال اثبات هیچ چیزی نیستم و هیچ هدف خاصی را دنبال نمیکنم. به نظرم باید در مورد همه چیز دو بار فکر کرد. باید دید انتقادی داشت و بدون استثنا هر چیزی را به سوال گرفت. آزارنده است این همه حفره و نامعینی در چیزهایی که مردم برایشان عملا جان میدهند.
البته جوابش را خودم میدانم: اگر متن از بالا آمده باشد، حتما خودش به نحوی کارها را ترتیب داده که تغییری در متن ایجاد نشود. از طرفی متن به گونهای است که نمیتواند از بالا نیامده باشد. پس خدایی هست و دینی فرستاده که باید بر آن بمانیم. همین.
۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه
استعارهها - سیلویا پلات
من معمایی هستم در نه بخش،
یک فیل، خانهای بزرگ،
یک خربزه خزنده بر دو پیچک.
میوهای سرخ، عاجگون، کُندهای مرغوب!
این قرص بزرگ نان، ورآمده است از مخمر.
پول، تازه ضرب شده است در این کیف بزرگ.
من یک وسیلهام، یک مرحله، گاوی درون گوساله.
من یک کیسه سیب سبز خوردهام،
سوارم بر قطاری که پیاده نمیتوان شد.
I’m a riddle in nine syllables,
An elephant, a ponderous house,
A melon strolling on two tendrils.
O red fruit, ivory, fine timbers!
This loaf’s big with its yeasty rising.
Money’s new-minted in this fat purse.
I’m a mean, a stage, a cow in calf.
I’ve eaten a bag of green apples,
Boarded the train there’s no getting off.
سالها پیش بود که برادرم این شعر را خواند، کتاب را بست، به سویم برگشت، دهانش را باز کرد و نعرهای کشید. شعر، به خصوص شعر غیرفارسی، هیچ وقت برایم چندان علاقهبرانگیز نبوده است. این هم کنار خرت و پرتهای دیگر به مدت بیش از ۱۵ سال گوشه مغزم مانده بود. نمیدانم چه شد که به یادش افتادم. به یاد همان بخش "گاوی درون گوساله" که فک کامیار را به زمین انداخته بود. گشتم و از اینجا پیدایش کردم، به همراه یک تفسیر کوتاه که آن را هم کاملا خلاصه ترجمه میکنم (شمارهها، تناظر یک به یک با بندهای شعر دارند):
۱- پلات (یا گوینده) در آغاز میگوید که شعرش را چگونه باید فهمید. او یک معماست و دارد خودش را به بازی میگیرد. دقت کنید به عدد ۹. ۹ خط شعر، ۹ هجا در هر خط، تعداد واژگان هر خط هم مضربی از ۹. نام شعر (استعارهها) هم میخواهد بگوید که باید به این عدد توجه داشت.
۲- گوینده باز هم دارد خودش را دست میاندازد و طعنه میزند به جثه بزرگ خودش.
۳- پلات (یا گوینده) احتمالا اشاره دارد به تلو تلو خوردنش به هنگام راه رفتن بر روی پاهایی (به نسب جثه) نازک که خربزهای را بر دوش دارند.
۴- سرخ، جلب توجه به گوشت (نوزادی که در او شکل گرفته). عاجگون، اشاره به باروری تخمکهایش. باید این کنده مرغوب بالاخره بیفتد (بیافتد؟بیافتد؟؟) و به دنیا بیاید.
۵- پلات دارد شکمش را با نان ورآمده مقایسه میکند
۶- اشاره به داشتن چیزی ارزشمند و تازه.
۷- (نامرتبط به آن مرجع و نظر شخصی) پلات خودش را یک وسیله و ابزار میبیند، در یک دوره گذرا. گاوی درون گوساله، به نظرم یک اشتباه در ترجمه است. اینجا ترجمهای در دست ندارم و هرجا که فارسی این شعر را در اینترنت پیدا کردم، باز هم همینطور ترجمه شده بود. گویا باید "گاوی پا به ماه" ترجمه شود یا "گاوی حامله". این عبارت در انگلیسی به چنین مفهومی به کار میرود. (مترجم آن مجموعه شعر را به خاطر ندارم.)
۸- اشاره به ویار داشتن و خوردن سیب ترش؟
۹- این بند با توجه به بقیه شعر و مسلم بودن حاملگی، قابل لمس است.
اگر دوست داشتید بیشتر بخوانید، این را هم پیدا کرده بودم که تفسیر بهتری بود ولی باز هم (مثل همان منبع بالا) توسط یک دانشآموز نوشته شده است. حالا خواستم بگویم که گاهی خاطراتی به سراغمان میآید، سخت دردسرزا.
۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه
یک به توان یک
Photographer: Oded Balilty.The picture was awarded with the Pulitzer Price in 2007.(Cultura Inquieta)
در توضیح عکس نوشته شده: در سال ۲۰۰۶، دولت اسرائیل دستور داد که مهاجران یهودی جاهایی را تخلیه کنند. اودد بالیلتی، عکاس آسوشیتد پرس، این عکس را وقتی گرفت که برخورد پلیس با معترضان به خشونت کشیده شده بود. عکس، شجاعت زن جوانی را در برخورد با نیروهای دولتی نشان میدهد. ینت نیلی، دختر شانزده ساله در عکس بالا، میگوید: "این عکس، مایه شرم دولت اسرائیل باید باشد، نه افتخار. عکس چیزی است شبیه یک اثر هنری، ولی اتفاقی که آنجا افتاد از گونه دیگری بود. اینجا من را طوری میبینید که انگار یکی برابر بسیاری ایستاده است. ولی در واقع پشت سر آن همه آدم، یک نفر (ایهود اولمرت، نخست وزیر وقت اسراییل) است و پشت سر من، خدا و ملت اسراییل. (منبع: Cultura Inquieta)
در نگاه اول، زیبا بود و تاثیرگذار. خود عکس، هیچ کم ندارد. داستان، سوژه، متن و حاشیه، آدمهایی که انگار هزار هزار پشت سر هم صف کشیدهاند تا یک نفر را از سر راه بردارند. داستان را که خواندم، همه چیز در هم پیچید و نابود شد. دو ملت سر هیچ در جنگند. یکی از آنها، میگوید که روی زمین خودش ایستاده و دیگری، خاک مقدس را به ارث برده است، از خود خدا. ترسناک است این باور استوار و پافشاری بر عقیده، وقتی که منبعش را کتابی کهن بدانند با منشاء موهوم. یک دختر شانزه ساله، هیچ شکی به خودش راه نمیدهد که یک ملت را پشت سرش دارد و خدا را، برای بازپسگیری سرزمین موعود. خشتهایی که موسی از بوتهای آتشگرفته پیدا کرد، هنوز هم چراغ راه زندگی اوست (اصلا اجازه بدهید دعوتتان کنم به دوباره خواندن در مورد جوزف اسمیت، تا ببینید چطور میشود نه تنها پیامبر شد، که ظرف کمتر از دویست سال چند میلیون رهرو هم جمع کرد). میجنگد برایش و میمیرد. با که میجنگد؟ حکومت دینی فاشیستی که خودش برای (یا اقلا به بهانه) سرزمین موعود دارد میجنگد. این عکس، زده است روی دست هر چه تعصب و حماقت. او، برای خانهاش نمیجنگد - که آن را در سرزمینی ساخته، نه مال خودش و نه مال دولتش - بلکه برای خدا و خاک مقدسی میجنگد که تورات وعدهاش را هزاران سال قبل داده است. برای تداوم چرخه معیوب حماقت میجنگد و این اصلا به دین، مذهب، فرهنگ، جامعه، قبیله، کشور یا مرز خاصی محدود نمیشود. برای خود حماقت است که میجنگد. تصویر به این خوبی ساخته، عکس به این خوبی گرفته و بعد فقط یک جمله، یک توضیح کوتاه در بارهاش، همه چیز را از بین برده است.
این قدرت یک دختر به توان خدا نیست، یک نفر است به پشتوانه هیچ و توهم خدا.
در آخر باید بگویم که تصمیم گیری بسیار سخت است. از سوی دیگر باید در نظر بگیریم که دولت اسرائیل برخورد سخت و خشنی با شهروندان خودش داشته است و آنها را از خانهشان بیرون رانده. نمیشود مقاومت نکرد. تصویر بزرگتر را که میبینیم، زمین را کسانی دیگر صاحب بودهاند. اینجا تمرکز و توجه من میماند روی همان بلاهت نهفته در حمایت خدا از قوم به ارث برنده سرزمین موعود.
اشتراک در:
پستها (Atom)