۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۷- شیلی

منبع: ویکیپدیا





جمهوری شیلی، احتمالا نام خود را از یک شوخی گرفته است. «اینکا»ها به دره آنکونکاگوا برپایه نام «تیلی»، رییس قبیله پیکونچه که بر آن منطقه حکومت می‌کرد، شیلی می‌گفتند. داستان دیگری می‌گوید که دیلی نامگذاری، شباهت این دره با «دره کاسما» در پرو و وجود شهری به نام شیلی در آن ناحیه بوده است. نظریه‌های دیگر می‌گویند که در لهجه‌های بومی آمریکا، شیلی در معنایی نزدیک به انتهای دنیا، سرما، برف، گودترین نقطه زمین و نیز صدای پرنده‌ای به اسم تریله به کار رفته است.

ماپوچه‌ها، ساکنان اصلی مرکز و جنوب شیلی بودند. منبع: ویکیپدیا
۱۰هزار سال پیش، بومیان آمریکا (سرخپوست‌ها) در نواحی ساحلی و دره‌های سرزمینی ساکن شدند که امروزه شیلی نام گرفته است. سه تمدن عمده در شیلی شکل گرفت: در شمال، گروه‌هایی که صنعتگر بودند و تحت تاثیر تمدن‌های قبل از اینکا؛ کشاورزان تمدن آرائوکانیا که در مرکز و جنوب ساکن بودند؛ و تمدن شکارچی-ماهیگیر پاتاگونیا در جنوب. امپراتوری اینکا توانست بخش‌هایی از شمال شیلی را در دست بگیرد و قلعه‌هایی نیز بسازد، ولی نتوانست در آن ناحیه ساکن شود. «ماپوچه»ها، قبیله‌ای از تمدن آرائوکانیا، دو بار برابر «توپاک اینکا یوپانکویی» جنگیدند و آنها را به عقب راندند. آرائوکانیاها در زمان آمدن اسپانول‌ها، چیزی حدود یک میلیون نفر بودند و با وجود تلفات زیاد، چهارصد سال برابر متجاوزان ایستادگی کردند. از این رو آنها در شیلی به عنوان نماد میهن‌پرستی و اولین قهرمانان ملی معروفند.

فردیناند ماژلان، اولین اروپایی بود که به شیلی رسید. در سال ۱۵۲۰ او به قبیله پاتاگونیا برخورد کرد و به خاطر بزرگی جثه (قد متوسط ۱.۸۰ در مقایسه با ۱.۵۰ اسپانیایی‌ها) به آنها پاتاگون (پاگنده) لقب داد. ولی "کشف" شیلی معمولا به «دیگو د آلمارگو» نسبت داده می‌شود. فرانسیسکو پیزارو در ابتدا شلی را بی‌اهمیت دید و برای طلاهای اینکاها به پرو رفت، ولی دستیارش آلمارگو با چندصد سرباز توانست به راحتی بر بومی‌ها غلبه کند و شهر «سانتیاگو اکسترمادورای جدید» را در سال ۱۵۴۱ بنا نهد، که اکنون به نام سانتیاگو د شیلی می‌شناسیمش. «والدیویا» اولین فرمانده «فرمانداری کل شیلی» شد که زیر نظر پرو و در نهایت زیر نظر اسپانیا اداره می‌شد. این کشور تا قرن هجدهم فقیرترین مستعمره اسپانیا حساب می‌شد.

جنگ استقلال شیلی، همزمان با حرکات استقلال‌طلبانه سایر کشورهای آمریکایی و به دنبال چیره شدن ژوزف بناپارت بر پادشاه اسپانیا آغاز شد. ولی دو دستگی، باعث شد که این حرکت به جنگ خانگی بین استقلال‌خواهان و سلطنت‌خواهان تبدیل شود. جنگ استقلال، کشمکشی در طبقه‌های بالای جامعه بود، ولی نیروهای هر دو طرف را بومی‌های آمریکا و دورگه‌ها تشکیل می‌دادند. استقلال شیلی به سه مرحله تقسیم می‌شود:

جمهوری قدیم، از ۱۸۱۰ تا ۱۸۱۴ به رهبری خوزه میگل کاررا.  این حرکت ابتدا با ایده خودمختاری آغاز شد و سپس خواسته آنها به استقلال کامل تغییر یافت.
بازپس‌گیری، از ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۷ که اسپانیا دوباره توانست سرزمین‌های از دست رفته را (در آمریکا و اروپا) به زیر سلطه درآورد. مانوئل رودریگز نماد ملی مقاومت برابر اسپانیایی‌ها در این دوره شد.
ملت جدید، که در سال ۱۸۱۷ و با پیروزی «خوزه د سن مارتین» به کمک «برناردو او هیگینز» برابر ارتش اسپانیا در کوه‌های آند آغاز شد و منجر به اعلام استقلال در سال ۱۸۱۸ گشت. 

قانون اساسی ۱۸۸۳ شیلی، چکیده تفکرات
دیگو پورتالس بود. منبع: ویکیپدیا
«دیگو پورتالس» از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۳۷، مرد پشت صحنه اداره شیلی بود. او یک "جمهوری اتوکراتیک" بنا کرد و توانست حمایت و رضایت بازرگانان، زمین‌داران، سرمایه‌گذاران خارجی، کلیسا و ارتش را جلب کند. او خود را آگنوستیک می‌دانست و می‌گفت که به خدا اعتقادی ندارد ولی معتقد به کلیساست. او کلیسای کاتولیک را پایه‌ای برای درستکاری، قانونگرایی، کنترل جامعه و ثبات می‌دید. او در سال ۱۸۳۳ قانون اساسی شیلی را نوشت که تا ۱۹۲۵ معتبر ماند. دوره سی ساله قدرت پورتالس، به نام دوره محافظه‌کاری خوانده می‌شود.

در دوره لیبرال (۱۸۹۱-۱۸۶۱) قدرت حکومت مرکزی بیشتر شد و کشور توانست بخشهایی از پرو و بولیوی را بگیرد و سی درصد به وسعتش اضافه کند. در این دوره، کلیسا قدرت خود را از دست داد و قوانینی وضع شد که نقش کهنه کلیسا در زندگی را به عهده دولت می‌گذاشت، مثل ثبت تولد و ازدواج. خوزه مانوئل بالماسدا با رسیدن به ریاست جمهوری، سعی کرد که قانون اساسی را تغییر دهد و حکومت دیکتاتوری تشکیل دهد. کنگره، او را برکنار کرد و این درگیری‌ها تبدیل به جنگویکیپدیا داخلی ۱۸۹۱ شد. او به سفارت آرژانتین پناهنده شد و آنجا خودکشی کرد.

از ۱۸۹۱ تا ۱۹۲۵ شیلی به صورت خاصی از پارلمانی اداره می‌شد. مجلس، توانایی مطلق داشت و دولت را اداره می‌کرد. از سوی دیگر، نمایندگان مجلس هم از نخبگان دستچین شده بودند. ولی در مقایسه با چیزی که قرار بود به سر شیلی بیاید، این دوره سرشار از ثبات دمکراتیک بود. آرتورو آلساندری پالما شیوه تازه‌ای برای به دست گرفتن قدرت پیدا کرد. او به طور مستقیم مردم را خطاب می‌کرد و با شعار "پیشرفت برای جلوگیری از اقلاب"، رای طبقه متوسط را جمع کرد و رییس جمهور شد. آلساندری لیبرال، با مجلس محافظه‌کار درگیر شد و با پشتیبانی مردم و دو کودتای ارتش، قانون اساسی جدید را در سال ۱۹۲۵ به تصویب رساند. او قدرت زیادی در دستان رییس جمهور قرار داد و باعث چند کشتار جمعی بزرگ در کشور شد. حزب رادیکال از سال ۱۹۳۲ به مدت بیست سال قدرت مطلق را در دست گرفت.

سالوادور آلنده گوسنز در سال ۱۹۷۰ برنده انتخابات ریاست جمهوری شد. او عضو حزب سوسیالیست بود و رهبری ائتلاف احزاب سوسیالیست‌، کمونیست‌، رادیکال‌، سوسیال-دمکرات، دمکرات-مسیحی و جنبش اتحاد مردمی را بر عهده داشت. در نهایت به رغم فشارهای بسیار زیاد ایالات متحده بر مجلس شیلی، آلنده با ۱۵۳ رای برابر ۳۵ رای آلساندری برنده انتخابات شد. از جمله برنامه‌های آلنده، کوتاه کردن دست آمریکا از مس شیلی و ملی‌کردن آن، بهبود بخشیدن حقوق کارگران، ادامه اصلاحات ارضی، تبدیل اقتصاد ملی به سه بخش عمومی و مختلط و خصوصی بود. آمریکا به سرعت نارضایتی خود را اعلام کردو تحریم‌هایی علیه شیلی وضع نمود.

کارگران شیلیایی در حمایت از آلنده، انتخابات سال ۱۹۶۴. منبع: ویکیپدیا

با وجود موفقیت‌های اولیه، فقط سه سال بعد از انتخاب آلنده نرخ تورم به ۸۰۰درصد رسید و اقتصاد شیلی زیر فشار آمریکا و سی‌.آی‌.ای از یک سو و کا‌.گ‌.ب از سوی دیگر به سوی نابودی رفت. اعتصاب عمومی در شیلی، فضا را برای کودتای ژنرال آگوستو پینوشه اوگارته (که طبق مدارک سی‌آی‌ای از همان سال ۱۹۷۰ کاندیدای آنها برای به دست گیری قدرت بود) آماده کرد. در سال اول حکومت او، ۷۲ نفر به دست "کاروان مرگ" کشته شدند و در طول حکومتش، اقلا دو هزار نفر اعدام و ۳۰هزار نفر زندانی و شکنجه شدند. پینوشه همه آزادی‌های مدنی را لغو کرد و برنامه‌های آزادسازی، مقررات‌زدایی، خصوصی‌سازی و قطع کمک‌های اجتماعی را به شدت پیگیری کرد. نرخ تورم در یک دوره هشت ساله از ۵۰۰ به ۱۰ درصد سقوط کرد.

استادیوم ملی شیلی در کودتای ۱۹۷۳ پینوشه به عنوان بازداشتگاه، شکنجه‌گاه و قتلگاه مخالفان استفاده می‌شد. منبع: ویکیپدیا

طبق قانون اساسی شیلی، در سال ۱۹۸۸ رفراندومی برگزار شد که انتخاب کنندگان می‌توانستند کاندیدای پیشنهادی شورای حکومت نظامی را قبول یا رد کنند. پینوشه رای نیاورد و پاتریسیو آیلوین آغاز دوران دموکراتیک در شیلی را رقم زد.

 اتحادیه فوتبال شیلی، در سال ۱۸۹۵ و توسط روزنامه‌نگاری به نام دیوید اسکات پایه‌گذاری شد و در سال ۱۹۱۴ به فیفا پیوست. فدراسیون فوتبال شیلی در در سال ۱۹۱۷ تشکیل شد و کنترل فوتبال کشور را در دست گرفت. شیلی به دلیل وجود دو تشکیلات موازی فوتبالی، از فیفا اخراج شد. در سال ۱۹۲۶ این دو تشکیلات در هم ادغام شدند و فدراسیون فوتبال شیلی دوباره به عضویت فیفا درآمد. فدراسیون، مسوول اداره دو اتحادیه فوتبال حرفه‌ای و آماتور در کشور است. فوتبال حرفه‌ای در دو لیگ برتر و دوم برگزار می‌شود. دسته‌های سوم و چهارم، رقابت‌های رده پنجم و لیگ‌های منطقه‌ای زیر نظر اتحادیه آماتور اداره می‌شود.

تیم شیلی یک بار به رتبه سوم جام جهانی رسیده است، در سال ۱۹۶۲ و در کشور خودش. ولی تیم امسال شیلی را قوی‌ترین تیم تاریخ این کشور می‌دانند. فقط پنج بازیکن این تیم (از جمله دو دروازه‌بان) در شیلی بازی می‌کنند و تجربه جهانی خوبی دارند. حتی با داشتن بازیکنانی مثل سانچز و ویدال، من شانس زیادی برای این تیم نمی‌بینم.

استادیوم ملی شیلی، بزرگترین استادیوم این کشور با گنجایش ۴۷هزار نفر. منبع: ویکیپدیا

این نوشته ترجمه‌ای بود از : تاریخ و فوتبال شیلی در ویکیپدیا

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۶- هلند

منبع: ویکیپدیا




ریشه نام هلند، از آشکارترین‌های دنیاست و در تقریبا همه زبان‌های اروپایی معنی «سرزمین پست و کم‌ارتفاع» می‌دهد. اولین نشانه‌های زیستن انسان در این سرزمین، به ۴۰هزار سال پیش بازمی‌گردد که نئاندرتال‌ها نژاد غالب در اروپا بودند. بعد از عصر یخبندان، گروه‌های انسانی مختلفی آنجا بودند و از ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد هم قبیله‌های بزرگ و تمدن‌های کوچک شکل گرفتند. کشاورزی در هلند سابقه‌ای هفت‌هزار ساله دارد و یک هزاره طول کشیده تا بالاخره به فعالیتی جدی و فراگیر تبدیل شود.

تمدن فانل‌بیکر (معادل فارسی؟) از دانمارک آغاز شد و به شمال آلمان و هلند رسید. از نشانه‌های آنها، سنگ قبرهای بسیار بزرگ است که در هلند و شمال آلمان زیاد یافت می‌شوند. پایه این تمدن در آغاز کشاورزی بود، ولی از حدود ۲۹۰۰ سال پیش از میلاد و به دلایلی که چندان مشخص نیست، به دامداری و استفاده از شیر حیوانات روی آورد. حدس زده می‌شود که فانل‌بیکرها، سرآغاز پدیداری ژنی باشند که به بزرگسالان توانایی هضم لاکتوز را می‌دهد (منبع+). اولین نشانه‌ّای استفاده از چرخ و مس، به حدود ۲۴۰۰ پیش از میلاد بازمی‌گردد.

در عصر آهن و قبل از آمدن رومی‌ها، شمال هلند قلمرو الپ‌ها بود و جنوب، هالشتات‌ها. با سخت شدن شرایط زندگی در اسکاندیناوی، قبایل ژرمن ساکن جنوب آن سرزمین به پایین سرازیر شدند. حدود سال دهم پس از میلاد بود که رومی‌ها این سرزمین را تصرف کردند و هلند تبدیل به استانی از «آلمان علیا» شد. «باتاو»ها علیه رومی‌ها شورش کردند، ولی شکست خوردند و به بردگی گرفته شدند. ناسیونالیست‌های هلندی، باتاوها را اجداد اصلی خود می‌دانند و به شجاعت و آزادی‌خواهی آنها افتخار می‌کنند. به همین دلیل این کشور در قرن هجدهم جمهوری باتاویایی خوانده می‌شد و  به همین دلیل است که هلندی‌ها در قرن هفدهم جاکارتا را باتاویا نام گذاشته بودند.

«فرانک»ها از اوایل قرن سوم میلادی و از ترکیب قبایل کوچک ژرمن ظاهر شدند و بسیار سریع قدرت گرفتند. ششصد سال بعد، آنها قدرت مطلق اروپا بودند. از حدود قرن نهم میلادی، هلندی‌زبانان دیگر به نام فرانک خوانده نمی‌شوند و هویت فرانکی از یک مشخصه نژادی/قومی به هویتی ملیتی تبدیل شده است. با این وجود هلند بخشی از امپراتوری فرانکی باقی ماند. قرن نهم و دهم، دوره قدرت‌نمایی وایکینگ‌ها بود. شروع هزاره دوم، پیوستن هلند به امپراتوری مقدس روم را به همراه داشت و نیز اختلافات شدید درون‌مرزی. 

باتاوی‌ها در جنگ هشت‌ساله موفق شدند رومی‌ها را در ساحل راین شکست دهند. نقاشی از اوتو فان‌فین منبع: ویکیپدیا
"جنگ‌ هشت ساله" در سال ۱۵۶۸ بین استان‌های هلند و اسپانیا، که فرمانروای امپراتوری مقدس روم هم بود، آغاز شد. در پایان، این هفده استان "پیمان اتحاد اوترخت" را برای ایستادگی برابر اسپانیا امضا کردند که سنگ‌بنای هلند امروزی شد. قرن هفدهم، قرن طلایی امپراتوری هلند (داچ) بود. در این زمان، هلندی‌ها در آمریکا و آفریقای جنوبی هم کلنی‌هایی داشتند. عده‌ای بر این باورند که هلند آن سالها، اولین دولت به تمام معنا کاپیتالیستی تاریخ است. نوآوری بازرگانان، منجر به مفاهیم تازه‌ای مثل بیمه و مستمری بازنشستگی شد. از سوی دیگر، ایجاد چرخه‌های رونق-کسادی، اولین حباب تورم سرمایه معروف به جنون لاله و اولین دست بردن در قیمت سهام دنیا در این دوره اتفاق افتاده است. 

همزمان با تشکیل جمهوری فرانسه، در این سرزمین هم جمهوری «باتاو»ی اعلام شد و از ۱۸۰۶ تا ۱۸۱۰ برادر ناپلئون از طرف او حکومت آنجا را در دست گرفت و نام کشور به "پادشاهی هلند" تغییر داده شد (ما در فارسی این کشور را هلند می‌نامیم، در صورتی که نامش ندرلند است و هلند بخشی از آن بوده که اشاره به "هابزبورگ ندرلند" دارد. به جز این یک مورد اخیر "پادشاهی هلند"، در بقیه متن هلند اشاره به ندرلند دارد). لویی بناپارت به جای توجه به دستورات برادر بزرگش، منافع هلندی‌ها را در نظر می‌گرفت تا جایی که اجازه تجارت با انگلیسی‌ها را می‌داد و خودش نیز زبان هلندی یاد می‌گرفت. بعد از اینکه ناپلئون او را از سلطنت خلع کرد، پسر پنج ساله او به نام ناپلئون لویی بناپارت به تاج و تخت رسید که سلطنتش ده روز بیشتر نبود و لشکر ناپلئون، این کشور را ضمیمه امپراتوری فرانسه کرد. به دنبال شکست ناپلئون در نبرد لایپزیگ، هلند دوباره مستقل شد و کشور "پادشاهی ندرلند" در سال ۱۸۱۵ تشکیل شد.

هلند در جنگ جهانی دوم بی‌طرف ماند، ولی آلمان نازی در ۱۰ ماه مه ۱۹۴۰ به این کشور حمله کرد و فقط در پنج روز هلند به تصرف درآمد. خانواده سلطنتی فرار کرد و در انگلستان دولت در تبعید تشکیل داد. به در دوره اشغال، بیش از صدهزار یهودی هلندی به اردوگاه‌های مرگ در هلند، لهستان و چکسلواکی فرستاده شدند. در سال ۱۹۴۱ هلند علیه ژاپن اعلام جنگ کرد و از بزرگتری کلنی نزدیک ژاپن (اندونزی) به آنجا لشکرکشی کرد. با شکست در این جنگ، ژاپنی‌ها از هلندی‌های ساکن اندونزی و نیز بومی‌ها برای کار اجباری استفاده کردند. در این جنگ حدود هشتادهزار نفر کشته شدند که ۱۵هزارتای آنها اروپایی بودند. به گزارش سازمان ملل، در نهایت به دلیل فقر و کار اجباری برای ژاپن، چهار میلیون نفر در اندونزی کشته شدند.

راه آهن روتردام بعد از بمباران. ۵۴ هواپیمای آلمانی، ۹۷ تن بمب در مرکز شهر فروریختند. منبع: ویکیپدیا

بعد از جنگ، هلند در همکاری نزدیک با همسایگانش، به پایداری اقتصادی مناسبی رسید. برای کاهش تراکم جمعیت، دولت شروع به تبلیغ برای مهاجرت کرد و حدود ۵۰۰هزار هلندی راهی کشورهای دیگر شدند. این کشور از تشکیل دهندگان پیمان بنلوکس (بلژیک، هلند، لوکزامبورگ)، پیمان ناتو، بازار مشترک و اتحادیه اروپا است.

فوتبال در قرن نوزدهم به هلند راه یافت. پیم مولیر در سال ۱۸۷۹ و زمانی که فقط چهارده سال داشت، اولین باشگاه فوتبال هلند را تاسیس کرد. معروفترین و بزرگترین باشگاه‌های هلند در فاصله زمانی ۱۸۸۰ و ۱۹۱۵ بنا شدند. فدراسیون فوتبال پادشاهی هلند در سال ۱۸۸۹ تاسیس شد و از کشورهای تشکیل دهنده فیفا بود. لیگ برتر و لیگ دسته یک هلند، حرفه‌ای هستند و دو لیگ تاپ‌کلاسه و هوفدکلاسه، آماتور.

نارنجی‌ها را از دهه هفتاد می‌شناسیم و کم‌وبیش دوست داریم. کارلوس آلبرتو در باره تیم رینوس میشلز، تیم افسانه‌ای هلند ۷۴، گفته است : «تنها تیمی که متفاوت از بقیه بازی می‌کرد. بقیه تیم‌ها مثل هم بودند، ولی اینها با آن بازی "چرخشی"شان چیز دیگری بودند.» تیمی که از آرژانتین و برزیل برده بود، در فینال به آلمان باخت تا چهارسال منتظر بماند و دوباره فینال را ببازد، این بار به آرژانتین. ده سال بعد و با بازگشت رینوس میشلز، هلند جان دوباره‌ای گرفت و قهرمان اروپا شد. از آن بازی‌ها باید گل عجیب فان‌باستن را در فینال برابر شوروی به خاطر بیاوریم. جام جهانی ۹۰ ایتالیا، باز هم مصیبت برخورد به آلمان را برای هلند داشت. تیمی که گولیت، فان‌باستن، ریکارد، وینتر و کومان را داشت، اصلا راضی‌کننده بازی نمی‌کرد. از هلند ۹۴ فقط و فقط به خاطر باخت برابر برزیل خوشم آمد، همین. وحوش فینال جام گذشته را هم که دیگر به این زودی‌ها از یاد نمی‌بریم. شاید آنها زشت‌ترین هلند تاریخ بوده باشند.

نارنجی‌ها در استادیوم گاتلیب-دایملر اشتوتگارت، جام جهانی ۲۰۰۶. منبع: ویکیپدیا
این نوشته ترجمه‌ای بود از : تاریخ و فوتبال هلند در ویکیپدیا 

۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۵- اسپانیا




کشور پادشاهی اسپانیا، چندان مشخص نیست که چرا به این نام خوانده می‌شود. «هیسپانیا» در زبان رومی، ریشه «اسپانیا»ی امروزی است که به «شهر در دنیای غرب» در زبان ایبری، «شهر ضرب فلزات» یا «شهر  خرگوشها» در فنیقی، «شهر غروب آفتاب» در یونانی و «شهر مرزی» در باسکی تفسیر شده است.



ایبریایی‌ها، باسک‌ها و سلت‌ها در این سرزمین زندگی کرده‌اند؛ ولی اولین انسان‌نماها حدود ۱.۲ میلیون سال پیش آنجا زیسته‌اند. اولین نشانه‌های آمدن انسان مدرن به اسپانیا، به ۳۵هزار سال پیش باز می‌گردد. نقاشی‌های غار آلتاماریا، از معروف‌ترین و زیباترین نشانه‌های زندگی انسان کرومانیون یا نئاندرتال هستند که از ۳۵هزار تا ۱۵هزار سال پیش از میلاد در شبه‌جزیره ایبری ساکن بودند. دویست سال پیش از میلاد، رومی‌ها به سواحل اسپانیا حمله کردند و بیش از دو قرن طول کشید تا به تمام اسپانیا مسلط شوند. فرهنگ ایبریایی و سلتی، به سرعت جایش را به رومی داد و اسپانیا به منبع طلا و پشم و شراب و روغن زیتون و غلات برای امپراتوری روم تبدیل شد.


تا مدتها بعد از کشف، نقاشی‌های غار آلتامیرا تقلبی دانسته می‌شدند. (منبع: ویکیپدیا)
با ضعیف شدن رومی‌ها در قرن پنجم میلادی، وندال‌ها (قومی کوچنده و جنگجو، که ما واژه vandalism را مدیون نام آنها هستیم) و سوئبی‌ها (اجداد «شواب‌»های امروز جنوب غرب آلمان) به سمت جنوب غرب رفتند و به گالیسیا و شمال پرتغال رسیدند. وندال‌ها در نهایت امپراتوری وندلوسیا (که بعدتر به آندلوسیا یا اندلس تبدیل شد) را پایه گذاشتند و بیزانتین‌ها در جنوب آن سرزمین، اسپانیا را بنا نهادند. این دو سرزمین زیر نظر ویزیگوت‌ها با هم متحد شدند و امپراتوری ویزیگوت‌ها، اولین پادشاهی مسیحی (کاتولیک) در آن ناحیه شد.


تولدو، پایتخت امپراتوری ویزیگوت‌ها بود. (منبع: ویکیپدیا)
صد سال بعد از ظهور اسلام، موری‌ها از شمال آفریقا به شبه جزیره ایبری حمله کردند و فقط بخش‌های کوچکی از شمال غرب سرزمین توانستند در برابر گسترش بنی‌امیه مقاومت کنند. نه تنها تنش زیاد بین مسلمانان و "اهل کتاب"، که اختلافات داخلی در مسلمانان و نیز نارضایتی بربرهای شمال آفریقا، که بدنه اصلی نیروهای مهاجم مسلمان را تشکیل می‌دادند، از رهبری عرب‌های خاورمیانه، باعث ناپایداری دائمی در این ناحیه شده بود. موری‌ها کم‌کم به سوی دره رود گوادالاکویر، والنسیا و گرانادا رفتند و کوردوبا، پایتخت بنی‌امیه، ثروتمندترین و پیشرفته‌ترین شهر در غرب اروپا شد. بازپس‌گیری این سرزمین از مسلمانان، از قرن هشتم آغاز شد و بیش از ۷۰۰ سال طول کشید. کوردوبا و سویل در قرن سیزدهم به دست مسیحیان افتاد و شکل‌گیری زبان اسپانیایی از دل لاتین آغاز شد. طاعون سیاه سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ میلادی، اسپانیا را ویران کرد و در نهایت به رونق بسیار زیاد مسیحیت (سوءاستفاده از ناتوانی مردم در دفاع از خود برابر بیماری) منجر شد.

رسیدن کریستف کلمب به آمریکا، قدرت‌گیری ناگهانی برای این امپراتوری به همراه آورد. قرن‌های شانزدهم و هفدهم میلادی، اسپانیا قدرت مطلق اروپا بود و با ایتالیا، هلند، عثمانی، انگلیس و فرانسه جنگید تا مرزهایش را به شهرهایی در شمال آفریقا، تکه‌هایی از آمریکا، بخشهایی از ایتالیا، فرانسه، آلمان، لوکزامبورگ، بلژیک و هلند امروزی گسترش دهد. در کنار حمله‌های دائمی بربرها و عثمانی‌ها، پروتستان‌های جدا شده از کلیسای کاتولیک هم باعث غلتیدن بیشتر امپراتوری به دام جنگ شدند و قرن هفدهم با تنش مذهبی بسیار زیادی پایان یافت.

اسپانیا در انتهای قرن هجدهم وارد جنگ با جمهوری تازه تاسیس فرانسه شد، که هنوز هم آثارش در اختلافات داخلی اسپانیا دیده می‌شود. قرن نوزدهم، برخی از مستعمرات اسپانیا اعلام استقلال کردند و قرن بیستم هم حتی نتوانست آرامش برای این کشور به همراه آورد. بعد از جنگ‌های طولانی در مراکش و گینه استوایی، اسپانیا ترجیح داد که در جنگ جهانی اول بی‌طرف بماند.

سوم مه ۱۸۰۸، اثر فرانسیسکو گویا. اسپانیا برابر ناپلئون می‌ایستد. (منبع: ویکیپدیا)
ژنرال «میگل پریمو د ریورا» از سال ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۱ بر اسپانیا حکومت کرد، که منجر به تشکیل جمهوری دوم شد. این جمهوری به باسک، کاتالونیا و گالیسیا خودمختاری داد و حق رای زنان را به رسمیت شناخت. با بدتر شدن اوضاع اقتصادی کشور، فضای سیاسی اسپانیا بسیار رادیکال شد و به خشونت زیاد گرایید.

جنگ داخلی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ آغاز شد. نیروهای ملی‌گرا به رهبری ژنرال فرانسیسکو فرانکو و با پشتیبانی نازی‌های آلمان و فاشیست‌های ایتالیا به مدت سه سال در برابر جمهوری‌خواهانی جنگیدند که توسط شوروی، مکزیک و بریگادهای بین‌المللی حمایت می‌شدند. فرانکو در نهایت پیروز شد و تا ۱۹۷۵ دیکتاتور اسپانیا باقی ماند. اسپانیای فرانکو، حزب کاتولیک و ملی‌گرا و ضدکمونیسم «فالانژ اسپانیا» بود. اسپانیا در جنگ جهانی دوم هم بی‌طرف ماند، ولی تمایل زیادی به نیروهای محور داشت. بعد از جنگ، کشور از لحاظ اقتصادی و سیاسی منزوی شد و حتی از سازمان ملل هم بیرون ماند. در سال ۱۹۵۵ و به دنبال اهمیت استراتژیک اسپانیا برای آمریکا در جنگ سرد، اقتصاد این کشور به سرعت رشد کرد و بالاخره توانست وارد دوران اقتصادی مدرن شود.

پس از مرگ فرانکو و به قدرت رسیدن «خوان کارلوس»، قانون اساسی تازه اسپانیا در سال ۱۹۷۸ راه بازگشت به دموکراسی را باز کرد. دولت، کوچک شد و قدرت را به منطقه‌های خودمختار واگذار کرد.
فوتبال مدرن، در اواخر قرن نوزدهم و توسط کارگران مهاجر بریتانیایی، دریانوردان و دانشجویانی که در انگلستان درس خوانده بودند،  به اسپانیا معرفی شد. اولین باشگاه فوتبال این کشور، «رکراتیوو د اوئلوا» در سال ۱۸۸۹ توسط انگلیسی‌ها پایه‌گذاری شد و یک سال بعد اولین بازی رسمی فوتبال اسپانیا را برابر سویل (سویا) انجام داد. قدیمی‌ترین رقابت فوتبالی این کشور، کوپا دل ری یا جام سلطنتی، از سال ۱۹۰۳ برگزار می‌شود. لیگ‌های دسته اول (لا لیگا)، دسته دوم و دسته دوم ب، در سطح کشور برگزار می‌شوند و دسته چهارم به صورت منطقه‌ای. دو لیگ جوانان نیز در این کشور وجود دارد.

اسپانیای ۱۹۹۰ را من با بوتراگوئنو و زوبی‌زارتا به یاد می‌آورم، ولی نه چندان روشن. سال ۱۹۹۴ هم حتی چندان طرفدارش نبودم، هرچند این تیم زوبی‌زارتا، هیرو، گواردیولا، لوییز انریکه و باکرو  را با هم داشت. زنده‌ترین تصویرم از آن بازی‌ها، آرنجی است که تاسوتی به بینی لوییز انریکه زد. سال ۹۸، اسپانیا محو شد و حتی از گروهش هم بالا نیامد. ولی نسلی طلایی در حال شکل‌گیری بود. آمار و ارقام می‌گویند که اسپانیای کنونی، بهترین تیم ملی یک کشور در تاریخ فوتبال است. پیشرفت خطی و پیوسته این تیم از اواخر هزاره گذشته تا امروز، باید بالاخره جایی تمام شود. اسپانیا، کمرنگ‌تر از قبل است و خسته، ولی هنوز هم نه تنها دوست‌داشتنی است، که به نظر من بهترین و کاملترین تیم هم حساب می‌شود.

کمپ‌نو، خانه تیمی که فرای یک باشگاه است، با گنجایش ۹۹۳۵۴ نفر بزرگترین استادیوم اروپاست. (منبع: ویکیپدیا)

این نوشته ترجمه‌ای بود از این منابع: اسپانیا، فوتبال و تیم ملی اسپانیا در ویکیپدیا

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۴- کامرون

منبع: ویکیپدیا




جمهوری کامرون را «آفریقای کوچک» می‌نامند. همه آن چه در جاهای مختلف آفریقا دیده می‌شود، از صحرا و جنگ و بیابان و کوه و ساحل و علفزار، در این کشور وجود دارد. این سرزمین از دوران نوسنگی (بگیریم همان عصر حجر) مسکونی بوده است و «باکا»ها از قدیمی‌ترین ساکنان این سرزمین حساب می‌شوند. تمدن «سائو» از حدود سال ۵۰۰ میلادی در اطراف دریاچه چاد (مشترک بین کامرون و چاد) شکل گرفته، ولی سابقه شکارچی-گردآورندگان «بائو» در جنگل‌های جنوب‌شرقی به چند قرن پیش از میلاد باز می‌گردد.


کاشفان پرتغالی که در سال ۱۴۷۲ به سواحل این کشور رسیدند، به خاطر فراوانی میگو در رودخانه «ووری»، نام رود و سپس منطقه را Rio dos Camarões  یا «رودخانه میگو» نامگذاری کردند که در انگلیسی به کامرون تبدیل شد. اوایل قرن نوزدهم میلادی، «مودیبو آداما» رییس سربازان «فولانی» علیه جمعیت غیرمسلمان کامرون (مبلغان مذهبی اروپایی‌هایی با انگیزه‌های اقتصادی از سواحل به سمت مرکز کشور آمده بودند) اعلام جهاد کرد و «امارت آداماوا» را در شمال کامرون بنا کرد، که بخش بزرگی از شبکه تجارت برده مسلمانان شد.

میگوی رود ووری. منبع: ویکیپدیا

امپراتوری آلمان در سال ۱۸۸۴ این ناحیه را «کلنی» خود اعلام کرد. با شکست آلمان در جنگ جهانی اول، کامرون به زیر سلطه کشورهای برنده جنگ درآمد و بین انگلیس و فرانسه تقسیم شد. کامرون فرانسه، در اقتصاد کشور مادر ادغام شد و این باعث پیشرفت اقتصاد و بهبود زیرساخت‌های کشور شد. فرانسه هم مانند آلمان، از کار اجباری شهروندان کامرون بهره می‌برد. انگلیسی‌ها، ناحیه خودشان را از کشور همسایه، نیجریه، اداره می‌کردند. در سال ۱۹۴۶ و با انتقال سلطه مستعمرات آلمان به سازمان ملل، مساله اتحاد کامرون بسیار جدی شد و فرانسه، حزب رادیکال UPC (اتحاد مردمی کامرون) را غیرقانونی و رهبرش را ترور کرد.

اندکی گذشته از نیمه شب یکم ژانویه ۱۹۶۰، کامرون شمالی به ریاست جمهوری «احمدو آهیجو» از فرانسه مستقل شد. یکم اکتبر ۱۹۶‍۱ هم کامرون جنوبی از انگلستان مستقل شد و برای تشکیل «جمهوری فدرال کامرون»، به کامرون شمالی پیوست.

دستور زبان باموم. شاه نجویا در ابتدای قرن بیستم دستور داد
که خط از تصویرنگاری به الفبایی تغییر یابد. منبع: ویکیپدیا
آهیجو به بهانه جنگ در جریان با UPC همه قدرت را در دستان رییس جمهور متمرکز کرد. حزب او CNU (اتحاد ملی کامرون) در سال ۱۹۶۶ تنها حزب کشور شد و شش سال بعد، نظام فدرالی هم به پای تشکیل «جمهوری متحد کامرون» قربانی شد. مدل اقتصادی «لیبرالی کنترل شده» او، مخلوطی از اقتصاد کاپیتالیستی و سوسیالیستی، شکست خورد و بالاخره در سال ۱۹۸۲ او جای خودش را به «پل بیا» داد، که بیش از آهیجو به شیوه‌های دموکراتیک پایبند بود، ولی بعد از اینکه کودتای نظامی علیه او شکست خورد، همان روش کشورداری آهیجو را پیش گرفت.


دوالا چارلز لالان در اولین سالهای بعد از جنگ جهانی اول، نخستین تیم فوتبال کامرون را درست کرد. فدراسیون ورزش در سال ۱۹۴۷ توسط کلنل باودیمن تشکیل شد که وظیفه تنظیم برنامه ورزش و مخصوصا فوتبال در نیروهای مسلح را به عهده داشت. اولین بازی فوتبال در کامرون، بین یک تیم آماتور فرانسوی و منتخبی از دو شهر یائونده و دوالا در سال ۱۹۵۵ برگزار شد. فدراسیون فوتبال کامرون در سال ۱۹۵۹ آغاز به کار کرد و سه سال بعد عضو فیفا شد. کامرون، لیگ حرفه‌ای و آماتور دارد، ولی همه بازیکنان تیم ملی کامرون (جز دو نفر) در لیگ‌های خارجی بازی می‌کنند. «شیرهای رام‌نشدنی» فقط دو بار در مرحله‌نهایی ده جام جهانی گذشته غایب بوده‌اند.

هنوز هم خاطره‌انگیزترین بازی این تیم، دیدار اول جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا و گل فرانسوا اومام-بی‌ییک است. پیروزی کامرون با ماکاناکی و میلا بر آن آرژانتین عالی، هنوز هم برای من از درک نکردنی‌های فوتبال است. باخت (شاید ناحق) به انگلیس در مرحله یک‌چهارم‌نهایی، رتبه هشتم را برای کامرون به همراه داشت. امسال با آلکس سانگ، ماکسیم شوپو-موتینگ، ام‌بیا و ماتیپ که در باشگاه‌های بهتری در مقایسه با سایرین بازی می‌کنند و نیز ستاره دهه گذشته فوتبال کامرون، ساموئل اتوئو که فعلا در هیچ باشگاهی بازی نمی‌کند، کامرون تیم به نسبت مناسبی دارد. از سوی دیگر همگروهی با برزیل به تنهایی نیمی از امید به صعود هر تیمی را نابود می‌کند، چه برسد به اینکه مکزیک و کرواسی با انگیزه هم در آن گروه باشند.

گل بازی افتتاحیه جام جهانی ۱۹۹۰ به آرژانتین. منبع: رپوبلیکا اسپرت
این نوشته ترجمه‌ای است از کامرون و فوتبال در کامرون در ویکیپدیا و نیز تاریخ فدراسیون فوتبال کامرون

۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۳- مکزیک

منبع: ویکیپدیا



ایالات متحده مکزیکی، از مراکز تمدن آمریکای جنوبی است و خانه تمدن‌های کهن: اولمک، تولتک، تئوتیئواکان، مایا، زاپوتک و آزتک. ریشه نام و معنی مکزیک، چندان روشن نیست. ولی به طور قطع نام پایتخت از کشور گرفته نشده است؛ بلکه برعکس، کشور مکزیک نامش را از شهر مکزیک گرفته که احتمالا به معنی «جایی که مکزیکی‌ها زندگی می‌کنند» بوده است. پایتخت آزتک‌ها، تنوچتیتلان نام داشت که اسپانیایی‌ها آن را به مکزیکو-تنوچتیتلان تغییر دادند و بعد از استقلال «اسپانیای جدید» در سال ۱۵۲۴ از اسپانیا، نام این کشور و پایتخت آن به مکزیکو تغییر یافت.


خیپه توتک، از خدایان آزتک (منبع: ویکیپدیا)



اولین نشانه‌های زندگی انسانی در مکزیک و ابزار سنگی، به ۲۳۰۰۰ سال پیش باز می‌گردد. وجود ذرت و غلات خودرو در آن سرزمین، به سرعت «سرخ‌پوستان دیرین» را از شکارچی-گردآورنده به کشاورز تبدیل کرد و این تازه هفت هزار سال پیش از میلاد مسیح بود. از ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ۷۰۰ میلادی، سالهای شکل‌گیری مکزیک و تمدن‌های متنوع آن به حساب می‌آید. کشاورزی و مخصوصا کشت ذرت، وقت آزاد زیادی در اختیار مردم گذاشت و باعث ساخته شدن افسانه‌ها و ادیان پیچیده‌ و تو در تویی شد، که به همراه سیستم شمارش بیست‌تایی راه خود را به همه آمریکای مرکزی باز کردند.




تمدن اولمک، یکی از این تمدن‌های پیشرفته بود که از حدود ۱۵۰۰ پیش از میلاد، از کرانه‌های خلیج مکزیک شروع شد و تا چیاپاس و دره مکزیکو گسترش یافت. مایا و زاپوتک، دو تمدن پیشرفته دیگر بودند که کالاکمول و مونته آلبان شکل گرفتند. اوج‌گیری تمدن تئوتیئواکان‌ها نقطه عطفی در دوره کلاسیک بود، که قدرت نظامی و اقتصادی‌اش از جنوب تا درون منطقه مایاها هم نفوذ می‌کرد. این تمدن، بزرگترین پیرامیدهای دوران پیش از کلمب را ساخت و جمعیتش به بیش از ۱۵۰هزار نفر می‌رسید. بعد از غروب تمدن تئوتیئواکان در سال ۶۰۰ میلادی، رقابت بین تمدن‌های مختلف بالا گرفت. در این دوره «نائوا»ها به سمت جنوب آمدند و کم‌کم قدرت سیاسی و فرهنگی را به دست گرفتند و زبان خود را جانشین اوتو-مانگویی کردند.

پیرامید ماه (منبع: ویکیپدیا)

مرکز مکزیک در اوایل دوره پساکلاسیک (۷۰۰ میلادی)، شاهد قدرت گیری تمدن تولتک بود. ناحیه اواخاکا در دست میختک‌ها بود و سرزمین‌های پایین دست در اختیار مایاها بود. در اواخر این دوره (که با آمدن اسپانیایی‌ها در سال ۱۵۱۹ به پایان رسید) آزتک‌ها قدرت را در دست داشتند و امپراتوری قبیله‌ای بزرگی ساخته بودند. با چیرگی اسپانیا بر این منطقه، فرهنگ غالب مکزیکی نابود شد و در چند قرن بعد از آن هم همه فرهنگ‌های بومی آن سرزمین تابع قوانین کلنی‌نشین‌های اسپانیا شدند.

ارنان کورتز در سال ۱۵۱۹ برای اولین بار به مکزیک لشکرکشی کرد. او با ۵۰۰ نفر به بندر وراکروز وارد شد و به طمع یافتن طلا، تصمیم گرفت که به امپراتوری آزتک حمله کند. بعد از کشته شدن موکتزومای دوم، پادشاه وقت آزتک، برادرش به نام کویتلائواک جانشین او شد، که بعد از مدت کوتاهی بر اثر آبله کشته شد. اسپانیایی‌ها (همان طور که در پست مربوط به برزیل هم اشاره شده بود) نادانسته این بیماری را با خود به ارمغان آورده بودند و باعث مرگ سه میلیون آزتک در دهه ۱۵۲۰ شدند. منابع دیگر از تلف شدن تا ۱۵ میلیون آزتک (نیمی از جمعیت آنها) خبر داده‌اند که در نهایت باعث کورتز در حمله دومش به راحتی بر آنها غلبه کند.

«لا مالینشه» از قبیله «نائوا» در ساحل شرقی مکزیک، مترجم و مشاور و معشوقه ارنان کورتز بود و نقش مهمی در پیروزی اسپانیا داشت.
در دیدار با شاه آزتک‌ها، مکتوزومای دوم، او پشت سر کورتز ایستاده است. (منبع: ویکیپدیا)
اسپانیایی‌ها قرنها بود که در معرض آبله بودند و بدنشان در برابرش ایمن شده بود، ولی این بیماری اصلا در آمریکا وجود نداشت و همین باعث شد که بومیان به راحتی مبتلا شوند. مرگ بومی‌های آمریکا بر اثر آبله، یکی از دلایل گسترش سریع جمعیت مسیحی در این ناحیه بود. آزتک‌ها در ابتدا فکر می‌کردند که آبله، تنبیهی از سوی یک خدای خشمگین است. بسیاری از آنها گمان می‌کردند که خدای مسیحی‌ها از خدای آنها قویتر بوده و به همین خاطر آزتک‌ها دچار آبله می‌شوند ولی اسپانیایی‌ها در امان می‌مانند، که این هم دلیل دیگری شد برای کاتولیک شدن آنها. غلبه نهایی اسپانیا بر سرزمین آزتک‌ها، حدود۲۰۰ سال طول کشید.

روند استقلال مکزیک، از سال ۱۸۲۰ آغاز شد. آگوستین د ایتوربیده، خود را اولین امپراتور مکزیک معرفی کرد. در سال ۱۸۲۳، ایالات متحده مکزیکی تشکیل شد و یک سال بعد، قانون اساسی جمهوری مکزیک نوشته شد و گوادالوپه ویکتوریا، اولین رییس جمهور مکزیک نام گرفت. در سال ۱۸۲۹، برده داری در این کشور لغو شد.

در سال ۱۸۴۶، تگزاس جدا شد و به ایالات متحده آمریکا پیوست. انقلاب مکزیک در سال ۱۹۱۰، باعث ناآرامی در کشور شد و یک سال بعد، ویکتوریانو اوئرتا با کودتا قدرت را در دست گرفت. دوباره جنگ داخلی بالا گرفت و در این دوره چهره‌های انقلابی مثل امیلیانو زاپاتا، برای خود نیروهایی تشکیل دادند. بالاخره ونستیانو کارانزا و «ارتش قانون اساسی» قدرت را در دست گرفتند و قانون اساسی سال ۱۹۱۷ را نوشتند. در این دوره، ۹۰۰هزار نفر از جمعیت ۱۵ میلیونی مکزیک کشته شدند. از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰، این کشور تک‌حزبی اداره می‌شد و با وجود موفقیت‌های نسبی اقتصادی، کم و بیش کشوری فقیر باقی ماند. بعد از آن و با افزایش قیمت نفت، رفرم‌های اقتصادی و کمک‌های ایالات متحده، اقتصاد مکزیک جانی دوباره گرفت و به قدرتی بزرگ در منطقه‌ و متوسط در دنیا تبدیل شد.

فوتبال در اواخر قرن نوزدهم توسط معدن‌کاران انگلیسی به مکزیک معرفی شد. در سال ۱۹۰۲ اولین لیگ فوتبال با ۵ تیم آغاز شد و در سال ۲۰۰۶ تعداد بازیکنان ثبت‌شده در فدراسیون فوتبال مکزیک، بیش از ۳۲۴هزار نفر بود. از سال ۱۹۹۶ دو فصل فوتبال در این کشور وجود دارد و تیم‌های لیگ، در دو فصل تابستانی و زمستانی با هم مسابقه می‌دهند. مکزیک، چهار لیگ حرفه‌ای فوتبال دارد، که دسته‌های سوم و چهارم، منطقه‌ای هستند.
در اوایل قرن بیستم، از فوتبال به عنوان شیوه‌ای برای «آموزش کار کردن مدرن» به کارگران ساده (مثل کار گروهی و رقابت) استفاده می‌شد.
 تیم میگل اررا، به نظر نمی‌رسد که چندان خطری برای سایرین باشد. خاویر ارناندز، گل سرسبد تیم است که چندان هم خبر خوشی نیست. رافا مارکز هنوز هم بازی می‌کند و کاپیتان است. چیزی که مکزیک را می‌تواند از گروهش بالا بکشد، ضعف کامرون است و مشکل کرواسی در آن هوای داغ و مرطوب. در کنار هوگو سانچز، جام جهانی ۱۹۷۰ مهمترین خدمت مکزیک به فوتبال دنیا بوده است. البته هنوز هم خورخه کمپوس صد و هفتاد و چهار سانتیمتری را با آن لباس‌های رنگارنگ و حرکات عجیبش درون دروازه از یاد نبرده‌ایم.

استادیوم آزتکا، محل برگزاری فینال جام جهانی ۱۹۷۰ (عکس از ویکیپدیا)

این نوشته ترجمه‌ای بود از این منابع: مکزیک، فوتبال مکزیک و تیم ملی فوتبال مکزیک در ویکیپدیا

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۲- کرواسی

منبع: ویکیپدیا



ریشه نام کرواسی، چندان مشخص نیست. همه چیز فقط اشاره دارد به سرزمین کروات‌ها. قدیمی‌ترین اشاره به این نام، به سنگ‌نوشته‌ای از قرن نهم میلادی باز می‌گردد که «برانیمیر» به نام «شاه کروات‌ها» خوانده شده است. این سرزمین از دوران "پیش از تاریخ" مسکونی بوده است. ابتدا نئاندرتال‌ها در این سرزمین ساکن بودند و بعد از آنها قبایل مختلفی با فرهنگهای متنوع، از جمله سلتی‌ها در عصر آهن. بعدها یونانی‌ها و رومی‌ها در کرواسی ساکن شدند.


کرواسی در قرون وسطی به اشغال امپراتوری بیزانتین درآمد. از قرن نهم (و بنا به برخی منابع، قرن هفتم) "مسیحی کردن" کروات‌ها شروع شد و پادشاه‌های کرواسی، رابطه نزدیکی با پاپ برقرار کردند. از حدود سال ۱۱۰۰ و به مدت ۴۰۰ سال، کرواسی توسط پارلمان و مجلس مشاوران اداره می‌شد، که اعضای دو مجلس را شاه انتخاب می‌کرد. در این دوره، فشار امپراتوری عثمانی از یک سو و جمهوری ونیز از سوی دیگر، باعث شد که بخشهایی از کرواسی به آن دو قلمرو بپیوندند. کرواسی فقط از ۹۱۰ تا ۱۱۰۲ کشوری آزاد و مستقل بود.

دیوارهای دوبروونیک، که از این شهر هم در عصر آهن حفاظت کردند و هم در سالهای ۹۲-۱۹۹۱ (منبع ویکیپدیا)

زیر فشار دائم عثمانی، کرواسی به دو بخش شهری و نظامی تقسیم شده بود. سال ۱۵۹۳، اولین شکست مهم عثمانی بود. در زمان جنگ عثمانی، اسلاونیا بازپس گرفته شد، ولی بوسنی در قلمرو دشمن باقی ماند. در سه قرن بعد از آن، کرواسی صحنه جنگ بین قدرتهای مختلف بود. امپراتوری‌های فرانسه، اتریش و مجارستان صاحب بخش‌هایی از این سرزمین شدند و با همدیگر و با عثمانی جنگیدند و بعد هم بیرون رفتند.

در سال ۱۹۱۸، کشوری به نام پادشاهی صرب‌ها، کروات‌ها و اسلوونی‌ها شکل گرفت که بعدها (پس از دوره دیکتاتوری شاه آلکساندر از ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۱) به نام یوگسلاوی شناخته شد. تا سال ۱۹۴۱ و اشغال یوگسلاوی به دست آلمان و ایتالیا، این کشور به صورت فدرال اداره می‌شد. بعد از اشغال، بخش‌هایی از کرواسی، بوسنی و هرزگوین و سیرمیا به صورت مستقل (به نام دولت مستقل کرواسی NDH) ولی عملا به دست آلمان نازی اداره می‌شد. گماشته آلمان در این ناحیه، یک اولتراناسیونالیست عضو اوستاشه (جنبش انقلابی کرواسی) بود به نام آنته پاولیچ، که قوانین ضدیهودی را در ناحیه وضع کرد و باعث شد از ۳۹۰۰۰ یهودی ساکن آنجا، فقط ۹۰۰۰ نفر جان سالم به در ببرند. تعداد صرب‌های کشته شده در این ناحیه، حدود ۵۰۰هزار نفر برآورد می‌شود که ۳۲۰هزار نفر آنها در منطقه NDH کشته شدند.

دیدار هیتلر با پاولیچ در برگهوف (منبع : ویکیپدیا)
از سال ۱۹۴۱ گروه‌های مقاوت شکل گرفتند و بعد از کنفرانس تهران در سال ۱۹۴۳، پارتیزان‌ها توسط نیروهای متفقین به رسمیت شناخته شدند. پارتیزان‌های یوگسلاوی، گروهی کمونیستی و ضد فاشیستی از نژادهای گوناگون بودند که توسط یوسیپ بروز تیتو (که به نام مارشال تیتو و به عنوان دیکتاتوری "خیرخواه" می‌شناسیمش) رهبری می‌شدند. با قدرت گرفتن متفقین و مخصوصا شوروی در جنگ، پارتیزان‌ها هم مرزهای سابق یوگسلاوی با ایتالیا و اتریش را در درست گرفتند و هزاران عضو اوستاشه را هم کشتند. بعد از جنگ جهانی دوم، کرواسی تبدیل شده به یک بخش فدرال تک‌حزبی سوسیالیستی از یوگسلاوی. 

از سال ۱۹۸۰ دوباره اوضاع داخلی یوگسلاوی رو به وخامت گذاشت. SANU Memorandum در سال ۱۹۸۶ (یادداشتی از آکادمی علوم و هنر صرب‌ها، که در آن خواهان استقلال صرب‌ها شده بودند و عملا باعث مرگ کشوری به نام یوگسلاوی شد) و کودتاهایی در مونته‌نگرو، ووی‌وودینا و کوزوو در سال ۱۹۸۹، زمینه‌ساز جنگ داخلی در یوگسلاوی شد. در سال ۱۹۹۱ کرواسی به عنوان کشوی مستقل به رسمیت شناخته شد.

بعد از چنین تاریخ مصیبت‌باری، بالاخره به سراغ فوتبال کرواسی برویم. اولین باشگاه فوتبال کرواسی، پیش از جنگ جهانی اول تشکیل شده است و بعد از اینکه کرواسی به کشور یوگسلاوی پیوست، در لیگ آن کشور به رقابت پرداخت. بعد از جنگ دوم و در زمان حکومت مارشال تیتو، همه باشگاه‌های فوتبال منحل شدند و تیم‌های جدیدی به دستور حزب کمونیست حاکم جایشان را گرفت. دو باشگاه هایدوک اشپلیت و دینامو زاگرب، قدرت‌های مطلق فوتبال باشگاهی این کشور هستند. چهار لیگ فوتبال در این کشور وجود دارد که لیگ‌های اول (با ده تیم) و دوم (با دوازده تیم)، ملی هستند و دو لیگ دیگر، منطقه‌ای.

فرانیو بوچار در اواخر قرن نوزدهم فوتبال را به کرواسی معرفی کرد. اسلاوکو روتزنر رادمیلوویچ هم عبارت کروات آن را ساخت: نوگومت nogomet. باشگاه‌های هاشک و پنیشک در سال ۱۹۰۳ تاسیس شدند، هایدوک و گرادیانسکی در سال ۱۹۱۱. بسیاری از باشگاه‌های بزرگ، به بهانه نزدیکی با اوشتاسه توسط مارشال تیتو منحل شدند. از این چهار باشگاه قدیمی، تنها هایدوک نجات یافت. ریکا و دینامو زاگرب، از باشگاه‌های بزرگی هستند که توسط حکومت تاسیس شدند و سایر باشگاه‌ها هم برای زنده ماندن، مجبور شدند به نحوی ارادت خود به حزب حاکم را نشان دهند، برای همین است که بیشتر باشگاه‌ها ستاره‌ سرخی در نشان خود داشتند.

استادیوم پالادیوم، یکی از بازی‌های هایدوک اشپلیت (منبع: ویکیپدیا)
کرواسی در بازی اول با برزیل روبرو می‌شود، چیزی که جواد خیابانی را وسوسه می‌کند برای گفتن "مسابقه برزیل اروپا با برزیل آمریکای جنوبی". هنوز هم یادمان می‌آید بازی‌های زوونمیر بوبان در میلان دوست‌داشتنی دهه نود را یا داوور شوکر را در مادرید و جام جهانی ۹۸. این بار هم آنها دو ستاره بزرگ دارند. ماریو مانجوکیچ بسیار خطرناک را و لوکا مودریچ بسیار خلاق را. هر دو ۲۸ ساله هستند و تقریبا همزمان به اوج رسیده‌اند. اولی را انگار گواردیولا دیگر نمی‌خواهد، ولی دومی از بازیکنان مهم تیم آنچلوتی است.

فوتبال کرواسی تا آخر هزاره گذشته، کم و بیش از سرمایه به جا مانده از دوران یوگسلاوی تغذیه می‌شد. نسل طلایی کرواسی در سالهای ۹۴ تا ۲۰۰۰ توانست در اروپا و دنیا به مقام سوم برسد. بعد از آن، کرواسی تبدیل شده است به تیمی کم و بیش معمولی، که انگار از کمبود منابع انسانی و تولید فوتبالیست، بیش از هر چیزی در رنج است. فکر نمی‌کنم بتواند به رتبه‌ای بهتر از سوم در گروهش برسد.

این نوشته، ترجمه‌ای بود از این منابع: کرواسی ، فوتبال در کرواسی، تیم ملی کرواسی.

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

خلاصه تاریخ کشورهای شرکت کننده در جام جهانی برزیل: ۱- برزیل





                                      پرتغالی‌ها این کشور را "سرزمین صلیب مقدس" نامگذاری کرده بودند، ولی چوب سرخ‌ سواحل تمام‌ناشدنی برزیل در آخر تعیین کننده اصلی نام این کشور بود. درخت brazilwood یا به پرتغالی pau-brasil از واژه لاتین brasa (اخگر، زغال نیمسوز) گرفته شده است. چوب سرخ این درخت نزد اروپایی‌ها برای تولید رنگ قرمز بسیار محبوب بود و کم‌کم سرزمین را به نام چوب نامگذاری کردند: سرزمین چوب برزیل.


                         منبع: ویکیپدیا

این سرزمین از ده هزار سال پیش مسکونی بوده و تا پیش از آمدن اروپاییان، قبیله‌های برزیلی به چند شاخه بزرگ کاملا متفاوت با هم (از نظر زبان و فرهنگ و اخلاقیات) تقسیم می‌شدند که همیشه برای گسترش مرزهای خود در حال جنگ بودند. با آمدن پرتغالی‌ها در سال ۱۵۰۰ میلادی نه تنها اختلاط نژادی بلافاصله آغاز شد، که انواع بیماری‌های واگیرداری که تا آن زمان در این سرزمین وجود نداشت، بسیار سریع شایع شد. اسهال، آنفلوانزا، آبله، سل و سرخک از جمله ارمغان‌هایی بود که پرتغالی‌ها ندانسته با خود آورده بودند. ده‌ها هزار نفر از بومیان بر اثر این بیماری‌ها مردند م بسیاری از آنها حتی در تماس با اروپاییان هم نبودند.

در اواسط قرن شانزدهم، نیشکر مهمترین تولید برزیل بود و مشتریان فراوانی در دنیا داشت. با زیاد شدن تقاضا برای شکر برزیل، این کشور تبدیل به وارد کننده بزرگ برده از آفریقا (و نه تنها از مستعمره‌های پرتغال مثل موزامبیک و آنگولا) شد. در پایان قرن هفدهم و با پیدا شدن طلا در برزیل (و کاهش صادرات نیشکر)، کشورهای دیگر اروپایی هم از این سرزمین سهم خود را می‌خواستند و پرتغال مجبور شد با فرانسه و هلند بجنگد. اوایل قرن نوزدهم بود که کشورهای دیگر اروپایی توانستند راه خود را به برزیل باز کنند و بعد از آن، جنبش‌هایی برای استقلال در برزیل آغاز شد. در سال ۱۸۲۲، پرنس پدرو خود را اولین امپراتور برزیل نامید و با گسترش جنگ‌های استقلال، بالاخره پرتغال در سال ۱۸۲۵ کشور برزیل را به رسمیت شناخت.
در سال ۱۹۳۰ ختولیو وارگاس  قدرت را در دست گرفت، مجلس را تعطیل کرد و قانون اساسی را از اعتبار انداخت، حالت فوق‌العاده اعلام کرد و هوادارنش را به قدرت رساند. بعد از این که وارگاس توانست در برابر سه حرکت انقلابی مقاومت کند، در سال ۱۹۳۸ خشونت علیه مخالفانش و سانسور در مطبوعات را بسیار زیاد کرد و تبدیل به دیکتاتوری تمام عیار شد. بعد از خودکشی وارگاس در سال ۱۹۵۴، قدرت به مدت ده سال بین چند نفر جابجا شد تا این که بالاخره نظامیان کودتا کردند و از سال ۶۴ تا اواخر دهه هفتاد در قدرت ماندند.

غیرنظامیان بالاخره در سال ۱۹۸۵ به قدرت بازگشتند، ولی انتقال مسالمت‌آمیز قدرت از فرناندو انریکه به رقیبش لوییس اینیاتسیو لولا دا سیلوا در سال ۲۰۰۲ بود که نوید رسیدن برزیل به ثبات سیاسی را می‌داد.
اولیس گیمارش، از معماران قانون اساسی جدید برزیل در سال ۱۹۸۸ (منبع: ویکیپدیا)

هر چند والیبال، بسکتبال، ورزشهای رزمی و موتوری در برزیل بسیار محبوب هستند، هیچ کدام به گرد پای فوتبال نمی‌رسند. تیمی که جام ژول ریمه را مال خود کرد، هنوز هم خاطره‌انگیز است حتی برای ما که یک دهه بعدش به دنیا آمدیم. جرزینهو (آن زمان هنوز«ه»ها تبدیل به «ی» نشده بود)، پله، رولینو، توستائو و کارلوس آلبرتو را به این راحتی نمی‌شود از یاد برد، درست مثل تیم ناموفق سال ۸۶: زیکو، سوکراتس، آلمائو، برانکو  و کاره‌کا. تا سال ۹۴ منتظر ماندم که قهرمانی برزیل را بالاخره تجربه کنم، به صورت زنده اقلا. تافارل، برانکو با آن شوت‌های پای چپ وحشتناکش، دونگا که با آن موهای سیخش شده بود وزنه‌ای برای تیم، روماریو و به‌به‌تو. هشت سال بعد هم ریوالدو، روماریو، رونالدینیو و روبرتو کارلوس یک بار دیگر برزیل را قهرمان کردند، در بدترین و بویناک‌ترین جام‌جهانی تاریخ. اگر که آن فاجعه فینال ۱۹۹۸ نبود، حالا نه تنها برزیل رکوردی دست‌نیافتنی داشت، که بسیار مهمتر از آن، فرانسه قهرمان جهان نشده بود. حیف!

اولین بازی فوتبال در برزیل، سال ۱۸۹۴ انجام شد. اسکاتلندی‌ها و انگلیسی‌ها فوتبال را با خود به آنجا بردند. فدراسیون فوتبال برزیل در سال ۱۹۱۴ تاسیس شده‌است ولی لیگ فوتبال دسته‌ اول برزیل (به خاطر پهناور بودن این کشور) تازه از سال ۱۹۵۹ شکل گرفته است. ارزش کنونی لیگ دسته اول برزیل حدود ۱.۴ میلیارد دلار برآورد می‌شود (رتبه ششم لیگ‌های گرانقیمت). تا قبل از سال ۲۰۰۳ قهرمان لیگ برزیل در بازی‌های تک‌حذفی بین ۸ تیم برتر لیگ تعیین می‌شد و تغییر آن به شیوه معمول لیگ‌های فوتبال، باعث اعتراضات زیادی شد.

استادیوم ماراکانا (منبع: ویکیپدیا)

برزیلی‌ها زیاد به استادیوم نمی‌روند. کمترین تعداد متوسط بازدیدکننده در سال ۲۰۰۴ (با حدود ۹۰۰۰ نفر) بوده و بیشترین آن در سال ۱۹۸۳ (۲۳هزار نفر). در سال ۲۰۱۳ به طور متوسط ۴۰٪ استادیوم‌ها پر شده است. رکورد تعداد تماشاچی از یک بازی، بین فلامنگو و سانتوس بوده است با ۱۵۵هزار نفر. استادیوم ماراکانا با گنجایش ۷۸هزار نفر (و نه چیزی که من از بچگی جاهای مختلف خوانده وشنیده بودم: ۱۵۰یا ۲۰۰هزار نفر) بزرگترین استادیوم این کشور است.

برزیل امسال فقط پنج بازیکن دارد که در اروپا بازی نمی‌کنند: دو دروازه‌بان در برزیل و یکی در کانادا، دو مهاجم در برزیل. جوانی گویا در این تیم چندان جایی ندارد. حضور دانی آلوز، دانته و داوید لوییز در یک خط دفاعی، هر تیمی را لرزان می‌کند. اسکولاری فقط می‌تواند به تیاگو سیلوا اعتماد کند و هافبک‌هایش. اگر رقیبان می‌خواهند این تیم را از کار بیندازند، کافی است نیمار را ساکت کنند. او با ۲۲ سال، نه تنها بیشتر از بقیه مهاجمان تیم بازی کرده که بیش از مجموع سایر آنها گل زده است.

برزیل از سال ۱۹۹۴ همیشه مدعی بوده است. امسال هم بازی‌ها را به خانه برده تا شانس قهرمانی خود را به حداکثر برساند. فکر نمی‌کنم هیجان‌انگیزترین تیم این جام باشند، ولی برابر تماشاچی‌های خودی، هر تیمی می‌تواند خطرناک باشد. باید یادمان باشد که هنوز (این نوشته ده روز قبل از شروع جام‌جهانی نوشته شده است) خیابان‌های برزیل آرام نشده‌اند.

منابع: این نوشته، ترجمه‌ای است از ویکیپدیا، زیر مدخل‌های برزیل، فوتبال در برزیل، لیگ فوتبال برزیل، برزیل در جام جهانی

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

بمباران گرنیکا

منبع: Today in History

۲۶ آپریل ۱۹۳۷ و در جریان جنگهای داخلی اسپانیا، شهر گرنیکا در استان باسک توسط نیروی هوای آلمان بمباران شد. حمله برای یک روز شلوغ در بازار برنامه‌ریزی شده بود، که مردم زیادی در خیابان‌ها باشند. گرنیکا، ارزش استراتژیک چندانی نداشت، ولی مرکز فرهنگی مهمی بود برای باسکی‌هایی که برابر ملی‌گراهای ژنرال فرانکو مقاومت می‌کردند. 

فقط در سه ساعت، ششصد و پنجاه تن بمب توسط بیش از ۲۵ هواپیما به روی شهر ریخته شد و آن را کامل تخریب کرد. آنها که فرار کردند، با تیربار هواپیماهای شکاری از پا درآمدند. آمار قطعی از تعداد کشته شدگان در دست نیست - بعضی منابع از ۱۵۰۰ نفر می‌گویند و محاسبات نشان می‌دهد که باید زیر ۴۰۰ نفر بوده باشد.

این فاجعه در اثر مشهور ضدجنگ پابلو پیکاسو، جاودانه شده است. این کار پیکاسو، توجه بسیاری را در دنیا به جنایات دولت اسپانیا در جنگ‌های داخلی جلب کرد. بمباران، به گونه‌ای تمرینی بود برای ایده "جنگ تمام‌عیار" هیتلر، که شهروندان عادی نیز به چشم سرباز دیده می‌شوند و در نتیجه می‌توان آنها را کشت. بمباران گرنیکا یکی از اولین حملات هوایی و شروعی برای استفاده گسترده از بمباران در جنگها بود. فقط دو سال بعد از تخریب گرنیکا، جنگ جهانی دوم شروع شد و دنیا اولین جنگ "تمام عیار" واقعی را تجربه کرد.

"هنوز بیش از ده مایل از شهر دور بودیم که شعله‌های گرنیکا را در آسمان دیدم. نزدیکتر که می‌شدیم، در هر دو سوی جاده مردان و زنان و بچه‌ها نشسته بودند، همه مبهوت. ایستادم، از ماشین پیاده شدم و به سوی یک کشیش در میان جمع رفتم. پرسیدم: چه شد پدر؟ صورتش سیاه شده بود و لباسهایش پاره پاره. نمی‌توانست حرف بزند. فقط به شعله‌ها اشاره کرد، که بیش از چهار مایل دور بودند،  و نجوا کنان گفت: هوایی...بمب...خیلی، خیلی."
- خاطرات نوئل مانکس، اولین خبرنگاری که به آنجا رسید.

منبع: ویکیپدیا

منبع: این نوشته ترجمه‌ای است از این مطلب Today in History
درباره نقاشی از اینجا بخوانید و در باره جنگ از اینجا

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

دستت را از روی شانه‌ام بردار، لطفاً!

 در سالن دانشکده ریاضی - فیزیک نشسته‌ام، روبروی مرکز کامپیوتر دانشگاه. یکی از کلاسهایم اینجا تشکیل می‌شود و امروز کمی زودتر رسیده‌ام. شروع می‌کنم به خواندن چیزهایی که هر روز به سراغشان می‌روم. فیسبوک و گوگل پلاس که تمام شد، به سراغ اینوریدر می‌روم و فیدها. یک چیزی پس ذهنم همیشه من را در حالت هشیار و آماده نگه می‌دارد. صدایی که هنوز و همواره هشدار می‌دهد. حواست باشد که در "محیط عمومی دانشگاه" هستی. به یاد مرکز کامپیوتر دانشکده برق خواجه‌نصیر می‌افتم. نگهبان بدعنق، یکی از بچه‌ها را گرفته بود. گویا داشته عکس پورن می‌دیده. بچه‌ها یاد گرفته بودند که صفحه‌ها را کوچک کنند و در آن واحد، نیم سانتیمتر از عرض عکس را ببیند. بعد پایین و پایین‌تر بروند و "اسکن" کنند، تا بعد همه‌اش را در مغزشان بازسازی کنند. با فحش و فضیحت پسرک را بیرون انداخت. حق نداشت آن‌طور عربده‌کشی کند، همه هم می‌دانستیم حق ندارد. هیچ کدام هیچ نگفتیم. در اتاق شیشه‌ای نشسته بودیم با مانیتورهایی که از همه طرف پیدا بودند و هرازگاهی هم یکی می‌آمد و سرکی می‌کشید. می‌دانستیم که همه کارمان ثبت می‌شود. اینجا هم می‌دانیم. همه جا همینطور است. می‌دانیم که محیط دانشگاه جای پورن نیست، ولی می‌دانم که اینترنت را برای استفاده اینجا گذاشته‌اند. برای اینکه بتوانی عضوی از دنیا باشی. در اختیارت نگذاشته‌اند که فقط جزوه‌ها را پیدا کنی، و گرنه اینترانت راه می‌انداختند به جای این شبکه بزرگ. می‌دانیم که همه شبکه‌های اجتماعی را می‌شناسند و می‌دانیم که معمولا چیز غافلگیر کننده‌ای وجود ندارد. می‌دانم که هیچ کس از پشت سر نگاهم نمی‌کند و برای دیگران مهم نیست که من چه می‌بینم و چه می‌خوانم. با این وجود، هنوز می‌ترسم از نشستن دستی روی شانه‌ام.

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

خودت را برایم بخوان

هر کتابی را باید با لحن و صدای نویسنده‌اش خواند. باید جمله‌ها را به همان شیوه‌ای خواند که او می‌خواسته و می‌خوانده. انگار که خودش برایت می‌خواندش. باید بدانی چگونه بخوانی تا نویسنده را بفهمی.
همینگوی را باید شمرده خواند و با تاکید، بعضی جمله‌ها را آهسته بخوانی و ناگهان اوج بگیری، گاهی روی یک کلمه فقط.
سلینجر را باید با صدای گرم و خشک بخوانی. صدایی آزرده از همه چیز ولی مهربان. انگار که نمی‌داند این همه عشق را چگونه تقسیم کند و در آخر بیشترش را برای خودش نگه می‌دارد.
وایلد را باید با لحن اشرافی بخوانی. کمی بینی را بالا بگیری و واژه‌های درشت را با لهجه انگلیسی (و نه ایرلندی) به گونه‌ای در ذهنت بخوانی که انگار دستان ظریفت هرگز هیچ کاری نکرده‌اند.
هاینریش بل را باید آرام بخوانی، بدون اوج و فرود زیاد. ساده باید بخوانی و روان، همان طور که خودش حرف می‌زد. باید بی‌حوصله بخوانی و شاکی.
پل استر را باید با صدای گرم و مرطوب بخوانی. با ریتم غیر یکنواخت: چند جمله را تند و بعد یک پاراگراف را آهسته. اگر توانستی باید بعضی جاها چیزهایی را تکرار کنی.
گراس را باید پیر بخوانی. کسی که زندگی‌اش را کرده و حالا دارد همه چیز را تعریف می‌کند. باید با اشتیاق بخوانی، به شوق رسیدن به جمله بعد.
ساراماگو را باید از ته گلو بخوانی و خشک. بیرحم و چرک باید بخوانی و انعکاس صدایت را روی دیوارهای سنگی بشنوی.
سونتاگ را باید با لحن حق به جانب بخوانی و کمی تهاجمی. کسی که همه جوابها را در آستین دارد و منتظر سوال است تا حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند.
نابوکوف را باید جدی بخوانی، به گونه‌ای که طنز ته گلویت را بشود دید. موقعیت وحشتناک را چنان آغشته به زیبایی و با صدایی صمیمی برای خودت رسم کنی، که خودت بخواهی دل به خطرش بزنی.
هاشک را باید با صدایی کمی زیر بخوانی. با ده صدای مختلف بخوانی، صد لحن. هر کسی برای خودش یک کتاب می‌شود در کارهایش. باید یک نمایشنامه یک نفره اجرا کنی.
کاپوتی را باید به گونه‌ای بخوانی که فیلیپ سیمور هافمن نشان داد. درست همان‌طور.