۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دروغ خالص ۲: گلبول‌های سرخ، بقراط و حضرت علی

این دومی را خیلی درست مطمئن نیستم که دروغ بوده باشد. احتمالا خود طرف هم هیچ در موردش نمی‌دانسته و دوست داشته که چنین چیزی درست باشد. از نگاهِ منِ شانزده ساله، دروغ بی‌شرمانه‌ای بود.
معلم قرآن یا شاید هم دینی، موجودی به شدت نچسب. فضولی که دوست داشت به همه منافذ بچه‌ها سرک بکشد. این جمله بیشتر به حمله شخصی شبیه است: تنها کسی که کت و شلوار قهوه‌ای (بدرنگ‌ترین قهوه‌ای دنیا) را با شال گردن سبز(بدرنگ‌ترین سبز دنیا) می‌پوشید. این توصیف بی‌ربط نیست، پایین‌تر به کارم می‌آید. در مدح علی سخنرانی می‌کرد و فضائلش را برمی‌شمرد. چیزی که یادم مانده این است:

بقراط (اجازه بدهید نگویم ارشمیدس، واقعا این یکی توی ذهنم است. شاید مغزم دیده که ارشمیدس خیلی بیشتر پرت است و می‌خواهد فریبم بدهد) با میکروسکوپ که گلبول‌های سرخ را نگاه کرد، نام مبارک حضرت علی علیه‌السلام را بر آن‌ها نوشته دید. داخل سینوس‌های انسان هم علی حک شده است.

(بگذارید باز هم تاکید کنم که ممکن است اشتباه کرده باشم و میکروسکوپ و بقراط به سینوس مربوط باشد و نه گلبول‌ها. چندان هم تفاوتی ندارد)
بی‌ربط ۱: ایشان خودشان را الگوی لباس پوشیدن می‌دانستند و بچه‌های یک دبیرستان را، آن هم در دوره‌ای که شلوارهای جین تنگ تازه داشت جای خودش را باز می‌کرد، به پیروی از شیوه خودش تشویق می‌کرد. روزی که شاید از برآمدگی شلوار یکی برآشفته بود، لابد به یاد خطبه شقشقیه به منبر رفت، داد و هوار کرد که این شیوه لباس پوشیدن مسلمان نیست و دست آخر جلوی کلاس ایستاد و دکمه کتش را بست، دستهایش را از دو طرف باز کرد و گفت: ببینید! این‌طور باید لباس بپوشید. برآمدگی می‌بینید؟ (چرخید و پشت به کلاس کرد) می‌بینید؟ هیچ معلوم نیست.
بی‌ربط ۲: آقای ایشان در اولین روز کلاس با یکی از دوستان من دعوای مختصری فرمودند و در انتها گفتند: اسم تو تا آخر عمر یادم می‌ماند. دوست من بعدا گفت: ای توی یادت! و من هم به او جواب دادم: اصلا بگو ای توی اسمم که در یادت بماند. ماجرا برایش طنزی نداشت. دلخور شد.
بی‌ربط ۳: با وجودی که بخشیدن و فراموش کردن را ارزش می‌دانم، هیچ گذشتی برابر آموزش‌دهندگان روا نیست. هنوز هم اگر او را ببینم، همان اندازه چندشم می‌شود که آن وقت. این آدمها، آگاهانه یا از روی ندانم‌کاری، دروغ‌های وقیحانه می‌گویند.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

دروغ خالص - ۱

از چند ماه پیش، به فکر جمع کردن بعضی خاطرات دوران تحصیل، از مدرسه تا دانشگاه، افتاده بودم. جسته گریخته چیزهایی به یادم می‌آمد که بسیار زیاد آزارم می‌دادند. معلم‌هایی که هرگز نخواهم فهمید دانسته به ما دروغ تحویل می‌دادند، یا خودشان هم نمی‌دانستند که حرفی بسیار لغو و دور از واقعیت زده‌اند. در باره بعضی‌هایشان می‌شد حدس‌هایی زد، ولی به هر حال قابل پذیرش نیست که یک نفر مسوولیت خود را در آموزش عده زیادی بچه نادیده بگیرد. شاید کوتاهی از خودم بوده باشد که تحقیقی در مورد شنیده‌ها نمی‌کردم. چیزی که برایم باقی مانده است، خشم است و سرخوردگی. اگر روزی خواستید درس دهید، حق ندارید حتی یک کلمه ناراست بگویید، حتی یک کلمه با شک.

امروز یکی از دوستان، در مورد شعر "جمعه" شهیار قنبری و جریان شکل‌گیری ترانه و آهنگ و اجرای فرهاد نوشته بود. به یاد معلم تاریخ سال دوم (یا سوم؟ به هر حال آخرین سالی بود که تاریخ داشتیم) دبیرستان افتادم. بعد از حادثه‌ای که یکی از معلم‌های محبوب ما را با خود برد، جانشین ایشان به سر کلاس آمد و بخشی از تاریخ را به گند کشید. در مورد رژیم گذشته و لزوم انقلاب ایشان اعتقاد داشتند که حکومت چنان جوانان را به پوچی کشیده بود که عصرهای جمعه به دستشان تفنگ با فشنگ جنگی می‌دادند و آنها را به تپه‌های اطراف تهران می‌بردند و در چند تیم به جان هم می‌انداختند. هر کس زنده بیرون می‌آمد، برنده بود. "داریوش" هم برای همین جریان بود که خواند "جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه".

بدیهی است که من هنوز هم نمی‌توانم خلاف جریان را اثبات کنم، همان‌طور که آن موقع هیچ دلیلی برای رد کردنش نداشتم. شنیده بودمش، معلمم گفته بود و نمی‌توانست دروغ باشد، پس باورش کردم. حالا لغزش در نام خواننده را هم می‌توان بخشید، ولی همه داستان به هیچ وجه با منطق جور در نمی‌آید. هیچ چیز مشابهی هم نشنیده‌ام، از هیچ کس، که سرنخی باشد برای درستی این ماجرا. بسیار هم استقبال می‌کنم اگر کسی بتواند اثباتش کند یا ادعا کند کسی را می‌شناسد که خبر را دست سوم از کسی شنیده باشد. تا آن موقع اجازه بدهید به این معلم عزیز، خسته نباشیدی بلندبالا بگوییم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

دندان خشم بر جگر خسته

" وارطان سالاخانیان، پس از کودتای ۲۸ مرداد سی و دو گرفتار شد. همراه مبارز دیگری، کوچک شوشتری، زیر شکنجه ددمنشانه‌ای به قتل رسید و به سبب آن که بازجویان جای سالمی در بدن آنها باقی نگذاشته بودند، برای ایز گم کردن جنازه هر دو را به رودخانه جاجرود افکندند. وارطان یک بار شکنجه‌ای جهنمی را تحمل کرد و به چند سال زندان محکوم شد. منتهی بار دیگر یکی از افراد حزب توده در پرونده خود، او را شریک جرم خود قلمداد کرد و دوباره برای بازجویی از زندان قصر احضارش کردند. من او را پیش از بازجویی دوم در زندان موقت دیدم که در صورتش داغ‌های شیاروار پوست کنده شده به وضوح نمایان بود. در شکنجه‌های طولانی بازجویی مجدد بود که وارطان در پاسخ سوال‌های بازجو، لجوجانه لب از لب وا نکرد و حتی زیر شکنجه‌هایی چون کشیدن ناخن انگشت‌ها و ساعات متمادی تحمل دستبند قپانی و شکستن استخوان‌های دست و پاهای خویش، حتی ناله‌ای نکرد. شعر نخست مرگ نازلی نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد. اما این عنوان، شعر را به تمامی وارطان‌ها تعمیم داد و از صورت حماسه یک مبارز به خصوص درآورد. "

شاملو می‌توانست همین‌جا، درست همین‌جا بلند شود و از سالن بیرون برود. او همه چیز را گفته بود. شعر را همه در دست داشتند و می‌توانستند خودشان بخوانند. نازلی را همه می‌شناختند. شاید حتی همه می‌دانستند که آن جادوی منسجم برای وارطان سروده شده. این کلمه‌ها بودند که با آن صدای گیرا باید گفته می‌شدند و با لحنی که درد از همه جایش می‌چکید ولی بی‌تفاوت می‌نمود؛ انگار که دارد "خروس زری، پیرهن پری" را تعریف می‌کند. ولی تو می‌دانی و می‌فهمی چه رنجی نهفته‌است پشت تک تک واژگانش و روی سرت آوار می‌شود تصویری که او از خشونت به سویت روانه می‌کند. وقتی از نازلی به وارطان تعمیمش می‌دهد، دوست داری از جایت برخیزی و به سوی سالن دانشگاه برکلی تعظیم کنی و بعد دوزانو بنشینی تا شعرش را بخواند. ولی او دیگر آنجا نیست. رفته و ما را با نازلی‌ها و وارطان‌ها تنها گذاشته.


 مرگ نازلی را بشنوید، از دقیقه ۲۵

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

شمشیرهای نیمه‌آخته

۱- سوره بقره، آیه ۱۰۹:
ودّ كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبين لهم الحق فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه باءمره ان اللّه على كل شى ء قدير 
(منبع: با تقریب خوبی همه قرآن‌های موجود روی زمین)

ترجمه: بسيارى از اهل كتاب دوست ميدارند و آرزو مى كنند ايكاش ميتوانستند شما را بعد از آنكه ايمان آورديد بكفر برگردانند و اين آرزو را از در حسد در دل مى پرورند بعد از آنكه حق براى خود آنان نيز روشن گشته ، پس فعلا آنان را عفو كنيد و ناديده بگيريد تا خدا امر خود را بفرستد كه او بر هر چيز قادر است.

تفسیر:
 (فاعفوا و اصفحوا) ميگويند: اين آيه با آيه جهاد نسخ شده كه در همين نزديكى جريانش گذشت .

(حتى ياءتى اللّه بامره )، در همان گذشته نزديك گفتيم : اين جمله خود اشاره دارد بر اينكه بزودى حكم عفو و گذشت نسخ خواهد شد و حكم ديگرى در حق كفار تشريع ميشود و نظير اين جريان در چهار آيه بعد كه مى فرمايد: (اولئك ما كان لهم ان يدخلوها الا خائفين) جريان دارد چون مى فرمايد: كفار قريش با ترس و لرز مى توانند داخل مسجدالحرام شوند، و ليكن در آيه : (انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجدالحرام بعد عامهم هذا)، (مشركين نجسند و ديگر بعد از امسال نبايد داخل مسجدالحرام شوند)، آن حكم نسخ شد، و ورود مشركين بمسجدالحرام بكلى ممنوع اعلام گرديد، اما كلمه (امر)، انشاءاللّه در تفسير آيه : (ويساءلونك عن الروح قل الروح من امر ربى)، گفتار در معنايش خواهد آمد.
 (ترجمه و تفسیرها همه از تفسیر المیزان )

۲- سوره توبه، آیه ۲۹:
 قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتب حتى يعطوا الجزيه عن يد و هم صغرون

ترجمه: با كسانى كه از اهل كتابند و به خدا و روز جزا ايمان نمى آورند و آنچه را خدا و رسولش حرام كرده حرام نمى دانند و به دين حق نمى گروند كارزار كنيد تا با دست خود و بذلت جزيه بپردازند.

تفسیر:
اين آيات مسلمين را امر مى كند به اينكه با اهل كتاب كه از طوايفى بودند كه ممكن بود جزيه بدهند و بمانند و ماندنشان آنقدر مفسده نداشت كارزار كنند، و در انحرافشان از حق در مرحله اعتقاد و عمل، امورى را ذكر مى كند.

از آيات بسيارى برمى آيد كه منظور از اهل كتاب يهود و نصارى هستند، و آيه شريفه (ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس و الذين اشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيمه ان الله على كل شى ء شهيد) دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مجوسيان نيز اهل كتابند، زيرا در اين آيه و ساير آياتى كه صاحبان اديان آسمانى را مى شمارد در رديف آنان و در مقابل مشركين بشمار آمده اند، و صابئين همچنانكه در سابق هم گفتيم يك طائفه از مجوس بوده اند كه به دين يهود متمايل شده و دينى ميان اين دو دين براى خود درست كرده اند.

و از سياق آيه مورد بحث برمى آيد كه كلمه (من ) در جمله (من الذين اوتوا الكتاب ) بيانيه است نه تبعيضى، براى اينكه هر يك از يهود و نصارى و مجوس مانند مسلمين، امت واحد و جداگانه اى هستند، هر چند مانند مسلمين در پاره اى عقايد به شعب و فرقه هاى مختلفى متفرق شده و به يكديگر مشتبه شده باشند و اگر مقصود قتال با بعضى از يهود و بعضى از نصارى و بعضى از مجوس بود، و يا مقصود، قتال با يكى از اين سه طائفه اهل كتاب كه به خدا و معاد ايمان ندارند مى بود، لازم بود كه بيان ديگرى غير اين بيان بفرمايد تا مطلب را افاده كند.
 (ترجمه و تفسیرها همه از تفسیر المیزان )
برای آیه‌های جهاد بروید به تبیان و جبهه جهادی منتظران خورشید

۳- اسلام دین رحمت است، تا زمانی که همه مسلمان باشند و نه بر دین دیگری، که تازه آن هم خودش مراتبی دارد. آیات ناسخ و منسوخ هم موضوع بسیار جالبی هستند در این دین، که نمونه‌هایش در دو کتاب دیگر بزرگ "آسمانی" هم کم دیده نشده است. اینها را تناقض نمی‌نامند، بلکه اقتضای زمان و پیشرفت. دست هر کسی هم برای تفسیر دلخواه باز است. می‌توانید یک روز جهاد کنید که در قدرت هستید، یک روز تقیه کنید که در ضعف هستید، یک روز که قدرتتان کمی می‌چربد و می‌توانید با قلدری پول از دیگران بگیرید هم به سراغ جزیه می‌روید. بستگی به فرقه‌تان هم دارد، که چه سودی و چه چشم‌اندازی را ترسیم کند. دست در دست کفار راه برود و نفت به آنها بفروشد و موشک بخرد و بعد با همان موشک به جنگ کفار برود. البته در این میان، هر چیزی که کتاب بگوید عین اخلاق است. جهاد، تجارتی بسیار سودمند است برای خرید بهشت و گاهی هم ترک وطن است و تحمل دوری از دیار، تا "کسب علم" کنیم و روزی بازگردیم که جنگ با مسلمانان همسایه (که در حال حاضر کافر هستند) تمام شده باشد. چه کسی می‌تواند بگوید که این نوعی جهاد نیست؟

۴- نبود رهبری مشخص در جهان اسلام به تنهایی ضعف نیست. رهبری پاپ چه گلی به سر دنیا زده است که بخواهیم دو تایش را داشته باشیم؟ ولی به اینجا که می‌کشد، داشتن یک تصویر و تفسیر مشخص بسیار بهتر است تا فاجعه‌ای که هر روز یک نفر احساس وظیفه کند و به جهاد برود. اقلا می‌دانیم که اسلام با دنیا در جنگ است یا شاید هم نیست. حالا ما مانده‌ایم و شمشیرهای نیمه‌آخته، که نمی‌دانیم بالاخره باید روی کسی بکشیم یا نه. ما مانده‌ایم و تفسیرهای گوناگون، که نمی‌دانیم زمان صلح و جنگ را چطور تشخیص دهیم. اصلا ما مانده‌ایم و دنیایی که می‌خواهیم با مفاهیم کهن بشناسیمش.

۵- کاملا بی‌ربط و در همین حال مربوط: دین بر مزار اخلاق فاتحه می‌خواند.

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

اندر نکوهش سخن افزون بر نیاز

جمله‌های آخر، خیلی وقت‌ها کار را خراب می‌کنند. ته مطلب را نمی‌بندد که هیچ، دره‌ای هم پیش پای طرف یا شخص سوم باز می‌کنند. پایان یک نوشته، سخنرانی، بحث یا فیلم، وقتی که همه ارضا شده‌اند از آن چه دریافت کرده‌اند، وقتی همه آماده‌اند که به سر خانه و زندگی خود بازگردند، وقتی همه می‌خواهند برداشت‌هایشان را مزمزه کنند با خودشان، وقتی همه تصمیم گرفته‌اند  بخشی از مغزشان را برای چند ساعت یا روز بسپارند به نشخوار صحنه‌های فیلم، ناگهان سر و کله یک جمله برای وادار کردن مخاطب به فهمیدن هدف یا نتیجه پیدا می‌شود و همه چیز را خراب می‌کند. نمونه آشکارش هم سوته‌دلان و آن عبارت پایانی، که جمشیدخان اصرار دارند که پیشنهاد ایشان بوده به حاتمی. همه چیز تمام شده، دیر به امامزاده رسیده‌اند، مجید افتاده زمین و مرده، او ناخواسته برادرش را کشته،  ما هم دیگر پر شده‌ایم از دیالوگ‌های خوب و شخصیت‌های به یاد ماندنی. اصلا بلند شده‌ایم و به سر کار و زندگی برگشته‌ایم. خیلی از ماجرا گذشته است. زمان هم تمام شده و همه کارنامه‌هایمان را از پشت گردن درآورده‌ایم و صف کشیده‌ایم تا دو کنتور شانه چپ و راست با بالهای کوچکشان به پایانِ نامه اعمالمان برسند. ناگهان ایشان برمی‌گردند رو به دوربین و می‌فرمایند: همه عمر دیر رسیدیم.
بفرمایید. ریده شد به همه خاطرات آینده ما از فیلم. ریده شد به دکتر جاکش. ریده شد به دواچی دوست داشتنی. ریده شد به ترتیزک‌های قد کشیده. ریده شد به کله تافتونی و تنور صیغه‌ای. ریده شد به فیلم. ریده شد به من، که آن قدر از این جمله دلزده شدم که حاضر نشدم برای بار دوم فیلم را ببینم، با وجود آن همه گفتگوی درخشان.
اشتباهی است که خود هم زیاد می‌کنم و کرده‌ام. اصلا باید این نوشته همین‌جا تمام شود، ولی دلم آرام نمی‌گیرد. یک بار داستانکی نوشتم همینجا و جمله آخرش درست به همین آشکاری بود و به همین چندش‌آوری. هنوز رهایم نکرده. می‌دانم آنجاست و دیگر نمی‌شود دستش زد. گربه از کیسه بیرون پریده. ریده شده به جریان و شرمندگی همیشگیش باقی مانده برای من.

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

این نوشته‌ها، مصداق بارز جرم اینترنتی هستند

امروز و بعد از مدتها، سری به یکی از وبلاگ‌های قدیمی‌ام زدم. آن زمان، فکر می‌کردم که خوب ترجمه می‌کنم. همه فعالیتم، ۲۰ پست بود و آخرینش، اواسط سال ۸۸. گویا بعد از ۳ سال به سرم زده بود که نسخه پشتیبان از وبلاگ تهیه کنم و هرگز فکر نمی‌کردم که به کارم بیاید. امروز دیدم که وبلاگم دیگر نیست. چند شعر و داستان کوتاه را مصداق جرم دانسته‌اند. برای زنده نگه داشتن آن کار و کوبیدن کاغدهای مجازی به صورت احمق‌ها، و نیز به خاطر این که نسخه پشتیبان به احمقانه ترین صورت ممکن به دست صاحب وبلاگ می‌رسد، تمام آرشیو را یکجا و در یک پست می‌آورم، درست به همان صورتی که منتشر شده بود.

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

اوضاع مصر، از دید یک مصری

فردای روزی که مردم مصر به خیابان ریختند و خواهان برکناری محمد مرسی شدند، فهمیدم که یک همکار مصری دارم. تا آن روز، هیچ برخوردی با هم نداشتیم ولی ناگهان نقاط اشتراک بسیار زیادی پیدا کردیم. او از خوشحالی حرکت مردم برای جلوگیری از ایجاد یک حکومت افراط گرای دینی، شیرینی خریده بود و با ایمیل به ما خبر داده بود که خوشحالم کشورم یک ایران جدید در خاورمیانه نشد و بیایید در شادی من شریک شوید و خلاصه Walk Like an Egyptian. این جمله خوش‌آوا و معروف البته بسیار به جا و مناسب بود و من هم در جوابش نوشتم که به زودی باید در باره این اتفاق حرف بزنیم، که من پر هستم از پرسش. امضا، یک ایرانی که دوست داشت مثل مصری ها راه برود. سه روز بعد، بالاخره همدیگر را دیدیم و این، گزارش کوتاهی است از آن چه بین ما گذشت:

۱- چرا اصلا مردم از اول در انتخابات شرکت نکردند؟ اکثریت مردم مصر بی‌سوادند و به راحتی تحت تاثیر حرف‌ها  و وعده‌ها قرار می‌گیرند. رای دادن هم به طور سنتی در مصر معنی و جایگاه خاصی ندارد و پدیده‌ای تازه است. مردم هیچ پایه‌ای برای شرکت در انتخابات نداشتند و مثل همیشه باور داشتند که فایده‌ای ندارد. در نتیجه فقط یک چهارم مردم شرکت کردند، که از این تعداد، نیمی به اخوان‌المسلمین و محمد مرسی رای دادند.

۲- به جز اخوان، بقیه گروه‌های مصری نه شناخته شده هستند و نه سازماندهی خوبی دارند. در نتیجه تنها کاندیدایی که رای منسجم داشت، مرسی بود. خیلی از مردم دوست نداشتند کسی را از دوره مبارک باز هم در قدرت ببینند و با وجودی که مرسی را مناسب برای ریاست جمهوری نمی‌دانستند، به احمد شفیع رای ندادند. اخوان‌المسلمین هم حتی تا پای صندوق‌ها هم به مردم پول می‌دادند و رای می‌خریدند.

۳-  پس از انتخابات و پیش از پایان شمارش، احمد شفیع اعلام پیروزی کرد ولی ناگهان نام مرسی از صندوق بیرون آمد و البته اختلاف آرا به گونه‌ای بود که در درستی انتخابات ایجاد شک می‌کرد (؟). هنوز هم پرونده‌هایی در باره انتخابات ریاست جمهوری مصر در دادگاه‌ها زیر بررسی است.

۴- مردم از چه چیزی ناراحت بودند؟ نتیجه دولت مرسی این شده بود: تمام مقامات بالای مملکتی و حتی استاندارها و شهردارها عوض شدند و همه پست‌ها به دست اخوان‌المسلمین داده شد. از لحاظ اقتصادی، کشور افت بسیار شدیدی داشت. برق و آب و سوخت بسیار کم است (اتیوپی اگر اشتباه نکنم روی نیل سد زده و آب نیل به شدت کم شده است، مرسی قول داده بود که این مورد را به سرعت پی‌گیری و برطرف کند. مردم برای بنزین ۴-۵ ساعت در صف می‌ایستند و همه کشور با قطعی برق روبروست) . بیکاری حتی از قبل هم بیشتر شده است. مرسی حتی به یک وعده از لیست ۷۵ تایی (یا هفتاد و سه تایی؟ درست یادم نیست. به هر حال این لیست، وعده انتخاباتی او بود) عمل نکرده است، در حالی که گفته بوده فقط در صد روز این کارها را به نتیجه می‌رساند. این عوامل باعث شده که تازه اکثریت خاموش زمان انتخابات، به خیابان‌ها سرازیر شوند. مردم، دولتی می‌خواهند که پیش از هر چیز بتواند به وضع زندگی آنها برسد و بعد از آن، سکولار باشد. 

۵- ارتش چقدر مورد اعتماد مردم است و آیا نگرانی ماندن نظامیان در قدرت وجود ندارد؟ نگرانی همکار من هم این بوده که چه اتفاقی می‌افتد اگر که ارتش وارد شود. او هم فکر کرده‌ که شاید دوباره حکومت به دست نظامیان افتد و همه آن چه در این مدت به دست آمده، نابود شود. فرمانده پیشین ارتش، اصلا جایگاهی بین مردم نداشت، ولی فرمانده کنونی گویا آدمی قابل اعتماد است.

۵- نظر کلی مردم در مورد ارتش چیست؟ مردم به ارتش اعتماد زیادی دارند و معتقدند که به هیچ وجه کودتا نشده، بلکه ارتش فقط نظم را کنترل کرده است. جریان تیراندازی و کشته شدن مردم هم این بوده که اخوان‌ به سمت ارتش حمله و  تیراندازی کرده است. فیلم این جریان‌ها قرار بوده که دوشنبه شب توسط ارتش پخش شود تا به دنیا نشان دهند که قصد کودتا نداشته‌اند و فقط برای برقراری نظم و جلوگیری از خشونت بیشتر تا زمان استقرار دولت موقت، کشور را به دست گرفته‌اند.

۶- مردم از موضع‌گیری آمریکا و اوباما بسیار ناراضی هستند. اکثریت معتقدند که آمریکا خواهان در قدرت ماندن اخوان‌المسلمین است تا اوضاع مصر از این هم آشفته‌تر شود. اصلا فکر می‌کنند که اخوان و حماس برای آمریکا و اسرائیل لازمند، تا منطقه هرگز روی آرامش به خود نبیند. از طرفی، می‌گویند که احتیاجی به کمک اوباما یا دنیا نیست، فقط واقعیت‌ها را ببینند و بازتاب کنند. الجزیره و سی‌ان‌ان بسیار یک طرفه و مغرضانه اخبار را پوشش می‌دهند و جنایات اخوان را نمی‌بینند.

حالا نظر خودم در مورد حرفهایمان: همیشه بعد از یک کار بزرگ مردمی، این شور و حال وجود دارد. همیشه بدبینی به طرف مقابل یا نیروی خارجی وجود دارد. همیشه  شانس این که حرفهای یک نفر به جای واقعیت‌های بیرونی، کمی هم از احساسات درونی سرچشمه گرفته باشد، وجود دارد. خوشحالم که یک حکومت اسلامی تازه در منطقه پایه‌گذاری نشد، ولی باز هم سخت است که ورود ارتش را نادیده بگیرم. برای من جالب بود که بسیاری از مسلمانان مصر، با وجودی که سواد و آگاهی چندانی ندارند، ترجیح می‌دهند که حکومتی سکولار داشته باشند تا مذهبی. حرفی که من برای همکارم داشتم این بود که به نظر من، همه این پیشامدها طبیعی است، ذات و میوه حرکت مردمی و دموکراسی‌خواهی است، تمرین است برای رسیدن به حالتی پایدار. بسیار متاسفم که کشور به مرز یک جنگ خانگی رفته است، ولی نمی‌شود ناگهانی و یک شبه همه چیز را درست کرد. باید مردم آرام آرام یاد بگیرند. 

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

عکاسی عاشق بدبختی است

Tauza Dance (source : Iconic Photos)

دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی، جنبش‌های حقوق مدنی در آمریکا موضوع همیشگی عکاسی بود و در آن سوی آبها هم جریان دیگری به همان اندازه مورد توجه عکاسان قرار داشت. در مبارزه طولانی آفریقای جنوبی با آپارتاید، عکاسی نقش بزرگی بازی کرد که بخش بزرگی از آن را مدیون مجله طبل (Drum) بود.
طبل، توسط دو انگلیسی فروتن و کم‌سروصدا  به نامهای جیم بیلی و آنتونی سامپسون اداره می‌شد که دستاوردشان، کاری ناممکن به نظر می‌رسد: با وجود بسته شدن بسیاری از مجله‌هایی که عکس‌های با موضوع ضد تبعیض نژادی چاپ کرده بودند، نشریه کوچک آنها دوام آورد. راز کارشان این بود که مجله را به عنوان نشریه‌ زرد و خبرچینی و حرف‌های درگوشی شناساندند و عکس‌ها، خبرها و داستان‌های مبارزه با تبعیض نژادی را لابه‌لای موضوع‌های عوام‌پسندانه‌ای مثل ازدواج، زندگی شبانه یا هنرپیشه‌های سینما گنجاندند. با وجود علاقه مجله به گسترش (مخصوصا به سایر کشورهای انگلیسی زبان آفریقا)، کارشان  سودآور نبود. بایکوت عملی توسط دولت آفریقای جنوبی هم کار را سخت‌تر کرده بود و بیلی تقریبا همه پول به جا مانده از پدرش را (سلطان طلای آفریقای جنوبی، ایب بیلی، نزدیک ترین شخصیت غیر کارتونی به اسکروج)، هدر داده بود. 
ولی همه سرمایه طبل، روزنامه‌نگاران و عکاسان نترسی بود که تقریبا همه آنها ساکن منطقه سیاه‌پوست نشین سوفیاتاون در حومه ژوهانسبورگ بودند. بسیاری از عکاسان مشهور این مجله، کاری می‌کردند که بازداشت شوند تا بتوانند از درون زندان‌ها عکاسی کنند. یکی از آنها، پیتر ماگوبانه، به دو سال زندان محکوم شد و تا پنج سال بعد از آزادی هم حق عکاسی نداشت. بعد از پنج سال، ماگوبانه سرسخت دوباره شروع به عکاسی کرد. 
احتمالا مشهورترین عکس چاپ شده در طبل - که بعضی از عکسها را می‌شود مشهورترین‌ها در تمام آفریقا خواند - عکسی بود از یک زندانی در حال رقص برهنه تائوزا. زندانیانی که از دادگاه یا کار اجباری بازمی‌گشتند، مجبور بودند که به تشریفات تحقیرآمیزی به نام تائوزا تن بدهند تا زندان‌بانان مطمئن شوند که آنها چیزی در مقعدشان مخفی نکرده‌اند. بیلی و خبرنگارانش، در مورد این کار شنیده بودند و فکر می‌کردند که عکسی از تائوزا برای نوشته دست‌اول و تکان‌دهنده هنری نکسومالو در مورد اوضاع وحشتناک درون زندان‌های آفریقای جنوبی مناسب باشد.
بیلی یکی از منشی‌هایش را به زندان مشهور ژوهانسبورگ به نام قلعه فرستاد. این خانم سفیدپوست به عنوان عکاس وارد شده بود، در حالی که یک عکاس واقعی به نام باب گوسانی و یک نویسنده به نام آرتور مایمانه او را به عنوان خدمتکارهای سیاه‌پوست همراهی می‌کردند. مقامات زندان به این خانم عکاس و مجله بی‌ارزشش اهمیت چندانی ندادند و به طور خاص هیچ گونه توجهی به دو همراهش نکردند. در نتیجه، گوسانی توانست عکس بالا را بگیرد که بسیاری را شوکه کرد و باعث تغییراتی (هرچند بسیار آهسته و در زمان زیاد) در نظام زندان‌های آفریقای جنوبی شد.
این جریان در سال ۱۹۵۴ اتفاق افتاد. آپارتاید چهار دهه بعد هم در آفریقای جنوبی پابرجا ماند. تخریب سوفیاتاون در همان سال (که البته منجر به شروع مبارزه مسلحانه نلسون ماندلای جوان هم شد) نقطه پایانی بود بر کارهای خلاقانه و انتشار مجله طبل.


- ترجمه شده با خلاصه‌سازی و تغییرات اندک از Iconic Photos

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

اشیای بی‌جان، عواطف انسانی

بعد از خواندن متن پایین احتمالا احتیاج به سکوت دارید، همان طور که من از دیروز تا حالا سه بار این تکه را خوانده‌ام و باز هم به هنگام ترجمه‌اش، چیزی از جنس ناتوانی یا خشم گلویم را گرفته بود. پس باید اول حرفم را بزنم. تکه مربوط به فیلم اول را مجبور بودم بیاورم تا توضیحی در مورد فضا و بحث داده باشم. هیچ کدام از دو فیلم گفته شده را ندیده‌ام و شاید هرگز هم نبینم. ولی قدرتی در این کلمات بسیار ساده و دید تیز جناب پل آستر وجود دارد که من را به شدت تکان می‌دهد. شاید اگر که این فیلم‌ها را می‌دیدم، اصلا تصویرهایی به این حد شفاف، ماندگار، نفس‌گیر و آزارنده در ذهنم شکل نمی‌گرفت. ترجیح دادم برای ترجمه از لحن گفتگوی عادی استفاده کنم. بسیار بیشتر به دلم نشست. 

مردی در تاریکی، پل آستر، ترجمه از آلمانی (انتشارات Rowohlt) و انگلیسی (کتاب الکترونیک، انتشارات Henry Holt) 


کاتیا گفت: اشیای بی‌جان.
پرسیدم: خوب؟ چه شونه؟
جواب داد: اشیای بی‌جان، وسیله‌ای برای بیان عواطف انسانی. این، زبون فیلمه. فقط کارگردان‌های خوب می‌دونن که چطور ازش استفاده کنند. ولی رنوار، دِسیکا و رای بهترین‌ها هستند. نه؟ 
- بدون شک.
- به شروع دزد دوچرخه فکر کن. قهرمان فیلم، بالاخره کار پیدا کرده ولی نمی‌تونه بره، مگه اینکه اول دوچرخه رو از گرو دربیاره. با ناراحتی میره خونه. زنش بیرون از ساختمون داره دو تا سطل سنگین آب رو روی زمین می‌کشه. تمام فقرشون، همه دست و پا زدن این زن و خونواده‌ش توی همون دو تا سطله. شوهر چنان توی دردسرهای خودش گیر کرده که تازه وقتی برای کمک کردن از جاش تکون می‌خوره که زن نصف راه رو رفته. تازه اون وقت هم فقط یکی از سطل‌ها رو می‌گیره و می‌ذاره زن اون یکی رو تنهایی ببره. هر چیزی که لازمه در مورد زندگی‌شون بدونیم، توی همون چند ثانیه گفته می‌شه. بعد از پله‌ها میرن بالا. توی آپارتمان‌شون، زنش به این فکر میفته که ملافه‌ها رو بدن گرو تا بتونن دوچرخه رو آزاد کنن. یادت بیاد که چقدر با عصبانیت به سطل لگد میزنه، چقدر خشن کشو رو باز میکنه. اشیای بی‌جان، عواطف انسانی. بعد میریم توی سمساری، که نمیشه اسمش رو فروشگاه گذاشت و بیشتر شبیه یه جای بزرگه، یه انبار از چیزهایی که کسی نمی‌خوادشون.  زن، ملافه‌ها رو می‌فروشه و بعدش می‌بینیم که کارگر فروشگاه، بسته کوچیک اون‌ها رو می‌بره که توی قفسه‌ها و کنار بقیه چیزها بذاره. اولش به نظر نمیاد که قفسه‌ها خیلی بلند باشن، ولی بعدش دوربین میاد عقب و وقتی کارگر داره از پله‌ها بالا میره، می‌بینیم که قفسه‌ها همینجوری بالا و بالاتر میرن. تا سقف. هر قفسه هم پر از بقچه‌س، مشابه همون که مرد می‌خواد توی قفسه بذاره. و یهو اینجوری به نظر میاد که تمام رم ملافه‌هاشون رو فروختند، همه شهر توی همون بدبختی دست و پا میزنه که قهرمان فیلم و زنش. فقط توی یک نما، بابابزرگ. فقط توی یک نما، تصویری از زندگی یک جامعه لب پرتگاه فاجعه رو می‌بینیم.
- بد نیست، کاتیا. همه چی جور در میاد.
- همین امشب این رو فهمیدم. ولی فکر می‌کنم که انگار چیز جالبی کشف کردم چون توی هر سه تا فیلم، مثال‌هاش رو دیدم. یادت میاد ظرفها توی توهّم بزرگ؟ 
- ظرفها؟
- آخر فیلم. گابین به زن آلمانیه میگه که دوستش داره و بعد از جنگ برمی‌گرده تا اون و دخترش رو با خودش ببره، ولی الان ارتش داره نزدیک میشه و باید تا دیر نشده با دالیو از مرز سوییس رد بشه. چهارنفری برای آخرین بار با هم غذا می‌خورن. بعد وقت خداحافظی می‌رسه. البته همه چی حسابی اشک آدم رو در میاره. گابین و زن، توی چارچوب در وایستادن. ممکنه دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینن. اشکهای زن وقتی که مرد توی شب محو میشه. رنوار بعدش به گابین و دالیو کات میزنه که دارن به سمت جنگل میرن. شرط می‌بندم هر کارگردان دیگه‌ای بود، تا ته فیلم روی همون صحنه می‌موند. ولی نه رنوار. اون این نبوغ رو داشت - و وقتی میگم نبوغ، منظورم درک بالا و عمق احساساتشه- که به زن و دختر کوچولوش برگرده، این بیوه جوونی که تازه شوهرش رو به جنون جنگ باخته، و حالا باید چه کار کنه؟ باید برگرده توی خونه و با میز شام روبره بشه و ظرفهای کثیف همون شامی که تازه خوردند. مردها رفته‌اند و چون دیگه نیستند، ظرفها الان تبدیل شدند به نماد نبودن‌شون. عذاب کشیدن زن‌ها در تنهایی، وقتی که مردها به جبهه میرن. بدون یک کلمه حرف ظرف‌ها رو از روی میز جمع می‌کنه، دونه به دونه. این صحنه چند ثانیه طول میکشه؟ ده ثانیه؟ پونزده ثانیه؟ خیلی کم، ولی نفست رو بند میاره، نه؟ دل و روده آدم رو بیرون می‌کشه.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

انبیا نقطه پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند

در قرآن، نام بیست و پنج پیامبر به صراحت آمده است و گفته شده که تعدادشان، از این‌ها بیشتر است. گویا آیه ۱۶۴ سوره نساء و آیه ۷۸ سوره غافر ۷۸، تمام نشانی موجود در قرآن برای وجود پیامبران زیاد است: پیامبرانی فرستادیم که داستان‌هایشان را برایت گفتیم و بعضی‌ها را هم نگفتیم. 
در احادیث، به صورت مشهور و نه متواتر، تعداد پیامبران از زبان ابوذر، امامان باقر، صادق و رضا نقل شده که همه به استناد سوال از پیامبر گفته‌اند که ۱۲۴هزار نبی برانگیخته شده‌اند که از این تعداد ۳۱۳ نفر (حسن تصادف عددی!) رسول بوده‌اند و مبعوث به رسالت شده بودند.

۱. امام رضا(عليه السلام) از پدرانش نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «؛ خداوند ـ عزّ و جلّ ـ يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر آفريده كه من گرامى ترين آن ها نزد خدايم و فخرى نيست... .» ۲. ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) و ابو حمزه از امام چهارم(عليه السلام) روايت كرده اند: «كسى كه دوست دارد يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر با او مصافحه كنند، در نيمه ى شعبان قبر ابى عبدالله الحسين(عليه السلام) را زيارت كند... .»۳. امام باقر(عليه السلام) از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) روايت مى كند: « تعداد پيامبران يكصدو بيست و چهار هزار نفر است كه پنج نفر آن ها اولوالعزم مى باشند... .» ۴. ابوذر ـ رحمه الله ـ مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرسيدم كه پيامبران چند نفرند؟ ايشان فرمودند: يكصد و بيست و چهار هزار نفر هستند. عرض كردم: عدد رسولان چند تاست؟ فرمود: سيصد و سيزده نفر....» (منبع) 
بعید هم نیست که همه روایات هم از همان سوال ابوذر ریشه بگیرد. به هر حال او نقش بسیار پررنگی در این دین داشته است.

 از پیامبران معروف، سه نفر عروج کرده‌اند ( شاید تا زمانی به زمین بازگردند؟ چرا؟). تا زمان موسی و داوود هم گویا تقریبا همه پیامبران معروف از بیماری خاصی رنج می‌برده‌اند که از مرگشان جلوگیری می‌کرده است. همه آنها در فاصله بین فلسطین و بین‌النهرین به دنیا آمده‌اند. جدول عمر و مدفن پیامبران. حضرت محمد، حدود ۶هزار سال پس از آدم آمده و در نتیجه انسان سابقه‌ای کمتر از ۸۰۰۰ سال روی زمین دارد. یعنی نشانه‌های تمدن و کشاورزی در چین، که به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح باز می‌گردد، به حدود ۲۰۰۰ سال قبل از هبوط آدم می‌رسد. باید بپذیریم که انسان‌هایی روی زمین بودند ولی مورد تایید خدا واقع نشدند و ایشان گونه دیگری فرستادند. نقلی نیست! به هر حال تا زمان محمد، گویا همه پیامبران بر قومی فرود آمدند که ما اکنون به اسم بنی‌اسرائیل می‌شناسیم.

گویا شیوه کار به این صورت بوده که تعدادی از پیامبران وحی دریافت می‌کردند و سپس به پیامبران دیگر ابلاغ می‌کردند تا آنها حرف خدا را به مردم برسانند. شیوه‌ای بسیار کارآمد. بعضی هم برای یک منطقه، شهر یا خانواده مبعوث شده بودند ( و ما می‌دانیم که مبعوث شده بودند برای آن که فقط به خانواده خود درس بدهند. یقین داریم که این موجود، دچار توهم نبوده است).

از پیامبران بعد از محمد، کار بهاءالدین و جوزف اسمیت بیشتر از بقیه گرفته است. دومی چون دور از دسترس مسلمانان بوده، فرصت تکفیر شدن نیافته است. به جز سه دین بزرگ ابراهیمی، گویا نشانه‌هایی از وجود پیامبران در یونان باستان هم (بدون منبع در ویکی‌پدیا) وجود داشته است. البته واژه به کار رفته در این مورد که در انگلیسی به Prophet تبدیل شده است، به معنی واسطه و وکیل استفاده می‌شده و لزوما آدمی نبوده که از طرف خدای واحد مبعوث شده باشد (با توجه به جامعه چندخدایی یونان باستان، غیرمنطقی هم نیست)

و اما در یهودیت، گفته شده که تعداد پیامبران دو برابر نفراتی است که مصر را ترک کردند: چیزی حدود یک میلیون و دویست هزار نفر(خیلی عجیب نیست اگر که من ادعا کنم در آن زمان شاید هنوز میلیون وجود نداشته و این روایت وقتی که از زبان محمد در آمده، تبدیل به یک هزارم شده و صد و بیست و چند هزار نفررا نتیجه داده است؟ دلیل خاصی دارید برای باور نکردنش؟). تلمود، تعداد پیامبران را ۴۸ مرد و ۷ زن گفته است که منابع دیگر سه زن را به آن تعداد اضافه کرده‌اند. در منابع یهود، آخرین پیامبران زکریا و ملاخی هستند. تا جایی که من می‌دانم و بر خلاف ادعای اسلام و مسلمانان، هیچ نشانه‌ای از حضور پیامبری خارج از قوم بنی‌اسرائیل و خصوصا به نام محمد در یهودیت وجود ندارد. البته نامی از عیسی هم نیست، بلکه از مسیح حرف زده شده که هنوز ارتدوکس‌های یهود منتظر ظهورش هستند. مسیحیان ادعا دارند که شما خواب بودید، ظهور کرد و تمام شد و رفت. نه، اصلا بیدار بودید و به سیخ و صلابه کشیدیدش. شرم برشما!

در کتاب‌های عهد جدید مسیحیت، بحثی در مورد تعداد نشده است و می‌شود از حضور کتاب‌های عهد قدیم (یا همان منابع یهودیت) استفاده کرد. بعضی از مسیحیان معتقدند که پیامبری با عیسی پایان یافت. پیام خدا کامل دریافت شد و دیگر کسی نمی‌آید. بیشتر گروه‌هایشان البته برای یحیای تعمید دهنده یک استثنا قائل می‌شوند. عهد جدید، مرگ آخرین نفر از حواریون را پایان پیامبری می‌داند و می‌گویند که مسیح بعد از عروج، به زمین بازگشت و حواریون خود را آموزش داد تا آنها مسیحیان را آموزش دهند. دستورات دقیقی هم برای شناختن پیامبران راستین و دروغین در "دیداکی" یا کتاب "تعالیم دوازده حواری" آمده است. آخرین کسی که خودش را به عنوان پیامبر جا زده و بیش از چهارده میلیون نفر هم پیرو دارد، جوزف اسمیت است که همین صد و هشتاد سال پیش آمد.

اشتباهی که قرآن و اسلام تکرار نکرد، همانا پایین نکشیدن حتمی و قطعی کرکره این دکان بود، به نحوی که مو لای درزش نرود. نه، صبر کنید، بقیه هم همین کار را کرده بوند ولی باز هم اسلام خودش را جا داد. شاید کاری که بقیه نکرده بودند، دستور دینی برای کشتن پیامبران "دروغین" بود. همه پیامبران برای قوم و قبیله خاص خودشان آمده بودند، ولی محمد آخرین بود که برای همه مردم دنیا آمد. اسلام، مرجع بسیار عظیمی از داستان و منبع سرشاری از پیامبران در اختیار داشت. همه کار را یهودیت کرده بود و کافی بود که چند نمونه از بنی‌اسرائیل را مثال بیاورد تا بتواند نه تنها خودش را دانای کل بخواند و از سویی دیگر همه ادیان را همسو بداند و از جانب خدا. در اسلام و یهودیت، آدم اولین پیامبر است ولی دو دین گفته شده به همراه مسیحیت به پیامبر خود به عنوان آخرین اعتقاد دارند. مسلمانان سرسختانه ادعا دارند که آن دو دین تحریف شده‌اند. برخلاف چیزی که در مدرسه خوانده بودم، هیچ مورد مشخصی از حضور محمد در کتابهای معتبر عهد عتیق و جدید وجود ندارد. چند جایی که مسلمانان ادعا دارند که اشاره به پیامبرشان شده است، با خواندن دقیق متن خواهید فهمید که هر چقدر به دلخواه هم تفسیر کنید و هر چقدر سعی بیهوده کنید، باز همی نمی‌توانید پیامبر اسلام را از متن پیدا کنید. در بیشتر موارد نقل از انجیل کاملا از متن خارج می‌شود و فقط نور به همان جایی تابانده می‌شود که مورد نظر بوده است. نمونه از ویکیپدیا:
گفت و گویی در انجیل یوحنا باب اول[۳] که در آن از پیغمبری مورد انتظار یهودیان غیر از مسیح ذکر می‌شود[۴].
که اگر متن را بخوانید، دقیقا از یحیی به عنوان آن پیامبر نام برده شده است. تنها در انجیل بارنابا به طور مستقیم از محمد نام برده شده و بیش از هر کتاب دیگری هم مورد استناد قرار گرفته است. البته که تعجب نباید کرد، اگر این کتاب مورد تایید مسیحیان نباشد و اگر که قدیمی‌ترین نسخه این کتاب در قرن شانزدهم و در تونس مسلمان پیدا شده باشد. نشانه‌هایی وجود دارد که نسخه‌های ایتالیایی و اسپانیایی این کتاب، در ترکیه (کشوری مسلمان) نوشته شده‌اند. البته باید گفت که پاپ ژلاسیوس اول در قرن پنجم میلادی این کتاب را (به همراه تعداد زیادی انجیل دیگر) در لیست کتابهای غیرقانونی و نامعتبر مسیحیت وارد کرده بود. به هر حال باید تکلیفمان را مشخص کنیم که متولی یک دین، چه کسی است: آن که دین را نمایندگی می‌کند یا آن که دوست داشتیم نماینده باشد.

همه این حرفها، هیچ هدف خاصی نداشت. صرفا نمونه‌هایی بود از لزوم فکر کردن در مورد خیلی چیزها. از الزامی که داریم برای پرسیدن و تحقیق کردن. از دروغ‌هایی که به خورد ما داده شده است. از پایه‌های باور فکری بسیاری از ما که همه زندگی‌مان را شکل می‌دهد و می‌تواند بر هیچ استوار باشد. از امکان تفسیر هر چیزی، به صورتی که دوست داریم یا دوست دارند، برای آن که نتیجه دلخواهمان را بگیریم.

در پایان هم، برای آن که دور هم خوش باشیم، روی انگشتر چند پیامبر را بخوانیم (منبع):

حضرت آدم(ع):    *لا اله الا الله*                              *محمدرسول الله*
حضرت نوح(ع):* لااله الاالله*                        
 حضرت ابراهیم(ع)  *لااله الاالله*          *محمدرسول الله*   *لاحول ولاقوه الابالله*       *فوضت امری الی الله*
 حضرت محمد(ص):*لااله الاالله*          *محمدرسول الله*  

تکمیلی: با وجو تسلط بسیار کم بر عربی، تلاش کردم که چیزی هم در منابع عمدتا عرب زبان اهل سنت پیدا کنم. گویا نقل قول تعداد پیامبران از زبان محمد، چندان محبوب نیست. تعداد رسولان هم به جای آن عدد جادویی و مورد علاقه شیعه، سیصد و پانزده نفر (و البته توسط پیامبر اسلام) گفته شده است. منبع معتبر و اینجا هم ادعایی دارای منبع که اگر خواستید مراجعه کنید. در ضمن اعتقاد ملایمی وجود دارد که همه ادیان بر این باورند که از عمر انسان ابوالبشر بیش از ده هزارسال نمی‌گذرد. پیش شرط: حرف "کتابهای آسمانی" را دربست قبول کنید! خدا تکامل را دید و از یک جایی به بعد، دلش خواست که مهره خودش را به بازی بفرستد. همان که روی زمین بود را برداشت، اولین Cloning تاریخ را انجام داد، درونش دمید و دوباره بر زمین گذاشت و از آن به بعد، انسان موجودی شد لازم‌النبی. دیگر احتیاج به خدا داشت و پیامبر تا زندگی را یاد بگیرد. افسانه آفرینش اینگونه آغاز می‌شود.